کشورهای تجدیدنظرطلب و سلطه آمریکا؛ نظم جهانی در دوراهی تاریخ

جهان در دو دههٔ اخیر شاهد پوست‌اندازی آرام اما پرشتابِ نظمی است که از پایان جنگ سرد بر روابط بین‌الملل سایه افکنده بود. محور این تحول، تقابل میان «کشورهای تجدیدنظرطلب» و ساختاری است که «سلطه ایالات متحده» نامیده می‌شود یا همان هژمونی آمریکا. اما این مفاهیم دقیقاً به چه معنا هستند و چرا به گسل اصلی ژئوپلیتیک امروز بدل شده‌اند؟

تجدیدنظرطلبان چه کسانی هستند؟

در ادبیات روابط بین‌الملل، کشورهای تجدیدنظرطلب (Revisionist States) به بازیگرانی گفته می‌شود که از وضع موجودِ توزیع قدرت، مرزها، قواعد نهادهای بین‌المللی و سلسله‌مراتب جهانی ناراضی‌اند و خواهان تغییر آن به سود خود هستند. این کشورها لزوماً به دنبال نابودی کامل نظام نیستند، اما می‌کوشند معماری قدرت را به شکلی بازتعریف کنند که صدایشان شنیده شود، حوزهٔ نفوذشان گسترش یابد و محدودیت‌های تحمیلی از سوی قدرت هژمون را بشکنند.

امروز مصداق‌های شاخص این رویکرد را می‌توان در رفتار روسیه، چین، ایران و کرهٔ شمالی دید. روسیه با حمله به اوکراین، خط قرمز گسترش ناتو را به شکلی خونین ترسیم کرد و اصلِ تغییرناپذیری مرزهای پساجنگ سرد را به چالش کشید. چین با پروژهٔ کمربند و راه، نظامی‌سازی دریای جنوبی و ایجاد نهادهای موازی مانند بانک سرمایه‌گذاری زیرساخت آسیا (AIIB)، نسخهٔ خود از جهانی‌شدن را ترویج می‌کند. ایران با پیشبرد برنامهٔ موشکی و نفوذ منطقه‌ای از لبنان تا یمن، نظم امنیتی خاورمیانه را که عمدتاً با محوریت متحدان آمریکا تعریف شده، رد می‌کند. کرهٔ شمالی نیز با زرادخانهٔ هسته‌ای خود، معماری منع اشاعه را به تمسخر می‌گیرد.

هژمونی آمریکا چیست و چگونه کار می‌کند؟

برای درک خیزش تجدیدنظرطلبان، نخست باید سازوکار هژمونی آمریکا را فهمید. هژمونی (Hegemony) صرفاً به معنای قدرت نظامی نیست؛ یک نظام فراگیر از سلطه، رضایت‌سازی و مدیریت قواعد بازی است. پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده نظمی لیبرال بنا نهاد که سه پایه داشت:

۱. برتری نظامی بی‌چون‌وچرا: آمریکا با بودجهٔ دفاعی بیش از مجموع ده کشور بعدی، شبکهٔ حدود ۷۵۰ پایگاه نظامی در ۸۰ کشور و فرماندهی پیمان‌هایی چون ناتو، نه‌تنها از متحدانش دفاع می‌کند، بلکه توانایی مداخله در هر نقطهٔ جهان و تضمین آزادی خطوط کشتیرانی و جریان انرژی را دارد.

۲. چیرگی اقتصادی و دلار: دلار آمریکا ارز ذخیرهٔ اصلی جهان است؛ بیش از ۶۰٪ ذخایر بانک‌های مرکزی و بخش بزرگی از تجارت جهانی با دلار انجام می‌شود. این «امتیاز گزاف» به واشنگتن اجازه می‌دهد با هزینهٔ کم وام بگیرد، تحریم‌های فراسرزمینی اعمال کند و نبض سیستم مالی بین‌المللی (سوئیفت، صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی) را در دست داشته باشد.

۳. رهبری نهادی و قدرت نرم: آمریکا معماری سازمان‌هایی مانند سازمان ملل، ناتو، صندوق بین‌المللی پول و سازمان تجارت جهانی را به گونه‌ای شکل داد که ترجیحاتش را بازتاب دهند. در کنار آن، جذابیت فرهنگی و ایدئولوژیک (رویای آمریکایی، دموکراسی لیبرال، فیلم، موسیقی و فناوری) مشروعیتی نرم خلق کرد که رضایت بسیاری از کشورها را برای همراهی در این «لویاتان» بین‌المللی جلب می‌کرد.

پس از فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱، این هژمونی وارد «لحظهٔ تک‌قطبی» شد؛ دوره‌ای که آمریکا نه‌تنها قدرت مسلط، بلکه تنها ابرقدرتِ تعیین‌کنندهٔ قواعد جهان بود.

پازل نارضایتی: چرا تجدیدنظرطلبان سر برآوردند؟

هژمونی آمریکا برای دهه‌ها ثبات نسبی به همراه داشت، اما همزمان بذر نارضایتی را نیز کاشت. تجدیدنظرطلبان از چند زاویه این نظام را به چالش می‌کشند:

  • حاکمیت در برابر مداخله‌گری: روسیه و چین، هژمونی آمریکا را «مداخله‌جویانه» و ناقض حاکمیت ملی می‌خوانند. آنها گسترش ناتو، انقلاب‌های رنگی و عملیات‌های تغییر رژیم (از عراق تا لیبی) را مصداق تحمیل ارادهٔ هژمون می‌دانند و با تاکید بر «جهان چندقطبی» به دنبال ایجاد حوزهٔ نفوذ انحصاری خود هستند.

  • سلاح‌زدایی از دلار و تحریم: تسلط بر سیستم مالی، ایالات متحده را به استفاده از تحریم به‌عنوان سلاحی بی‌هزینه اما ویرانگر قادر ساخته است. همین موضوع، چین و روسیه را به سمت حذف دلار از مبادلات دوجانبه، توسعهٔ ارزهای دیجیتال ملی و تقویت بریکس سوق داده است. ایران که تجربهٔ مستقیم فلج شدن سیستم بانکی‌اش را دارد، نمونهٔ عینی انگیزه برای «دلارزدایی» است.

  • بازتوزیع قدرت جهانی: خیزش اقتصادی چین و بازگشت نظامی روسیه، وزن قطب‌های جدیدی را ایجاد کرده که دیگر حاضر نیستند صرفاً در چارچوب نوشته‌شده توسط واشنگتن عمل کنند. سهم چین از تولید ناخالص جهانی از ۴٪ در ۲۰۰۰ به نزدیک ۱۸٪ رسیده و قدرت نظامی‌اش در حال محاصره‌زدایی از اقیانوس آرام است. چنین قدرتی خواهان سهمی متناسب در میز تصمیم‌گیری است.

نظمی که دیگر بدیهی نیست

امروز با نظمی «انتقالی» روبه‌رو هستیم. هژمونی آمریکا هنوز از پای ننشسته است: دلار بی‌رقیب مانده، ناوگان دریایی واشنگتن بر آبراه‌های جهان سایه گسترده و شبکهٔ اتحادهایش فعال است. اما مشروعیت و یکه‌تازی گذشته رنگ باخته است. تهاجم روسیه به اوکراین با وجود انبوه تحریم‌ها متوقف نشده و جنگ غزه شکاف‌های عمیق در اجماع غرب را آشکار کرده است. همزمان، بریکسِ گسترش‌یافته به نمایندگی از ۳۷٪ تولید ناخالص جهانی، گفتمان «جنوب جهانی» را در برابر «غرب جهانی» علم کرده است.

کشورهای تجدیدنظرطلب شاید نتوانند هژمونی آمریکا را یکباره سرنگون کنند، اما با ایجاد ترک‌های راهبردی در نهادها، پیمان‌ها و بازارها، نظم تحت رهبری آمریکا را از یک «واقعیت مسلم» به یک «گزینهٔ رقابتی» تقلیل می‌دهند. سرنوشت سدهٔ بیست‌ویکم در گرو پاسخ این پرسش است: آیا هژمونِ مستقر قواعد جدید را با قدرت‌های نوظهور مذاکره خواهد کرد، یا تقابل تجدیدنظرطلبانه به بازتعریف قهری نظم جهانی خواهد انجامید؟

↑
خروج از نسخه موبایل