پس از درگذشت زوطهماسب و خالی ماندن تخت پادشاهی ایرانزمین، افراسیاب به تحریک پشنگ و برای استفاده از این فرصت به سمت ایران لشکر میکشد. ایرانیان که با شنیدن این خبر وحشت کردهاند زبان به سرزنش زال میگشایند:
بگفتند با زال چندی درشت / که گیتی بس آسان گرفتی به مشت
پس از سام تا تو شدی پهلوان / نبودیم یک روز روشنروان
زال با نکوهش گستاخی و قدرناشناسی سرزنشکنندگان، دلاوریهای خود را به یاد آنان میآورد و برای اطمینان خاطر آنان میگوید اگرچه زور و توان جوانی را از دست داده، هرگز ایران را بدون جهانپهلوان رها نکرده و رستم را برای این امر خطیر پرورش داده است. تنها چیزی که او نیاز دارد اسبی جنگی است که توان بردوش کشیدن این بار گران را داشته باشد؛ زیرا اسبهای تازی مناسب این کار نیستند:
من ار بازماندم ز تاب و توان / نماندم جهان بیجهان پهلوان
کنون گشت رستم چو سرو سهی / بر او بر برازد کلاه مِهی
یکی اسپ جنگیش باید همی / کز این تازی اسپان نشاید همی
سپس خود به نزد رستم میرود تا آمادگی او را برای پذیرفتن این مسئولیت بسنجد؛ اما هنوز به حکم عاطفۀ پدری در فرستادن رستم به میدان کارزار با افراسیاب تردید دارد:
هنوز از لبت شیر بوید همی / دلت ناز و شادی بجوید همی
چگونه فرستم به دشت نبرد / تو را پیش شیران پر کین و درد
رستم با شنیدن نگرانیهای زال به او اطمینان میدهد که «مرد آرام و جام» نیست و «چنین یال و این چنگهای دراز» را به ناز پرورش نداده است و میگوید:
اگر دشت کین آید و رزم سخت / بود یار یزدان پیروزبخت
ببینی که در جنگ من چون شوم / چو اندر پی ریزش خون شوم
اما رستم نیز همچون زال به لزوم داشتن یک اسب جنگی شایسته واقف است و این را یکی از مهمترین نیازهای خود برای انجام درست وظیفۀ جهانپهلوانی میداند:
چو من پیش دارم سنانم به چنگ / ببرّد ز خون دل پیل رنگ
یکی باره باید چو پیلی بلند / چنان چون من آرم به خمّ کمند
که زور مرا پای دارد به جنگ / شتابش نیاید به روز درنگ
زال دستور میدهد تمامی گلههای اسب را حاضر کنند تا رستم بتواند مرکب شایستۀ خود را برگزیند. هر اسبی که رستم دست خود را بر روی پشت آن قرار میدهد بلافاصله پشتش خم میشود و شکمش به زمین میرسد و این برای او به این معناست که این اسب توان رکاب دادن به او را ندارد. در این حال مادیانی از پیش چشم رستم عبور میکند که کرّهای «بورابرش» به دنبالش در حال دویدن است و چشم رستم را میگیرد. کرّهاسبی که اندام و بر و پهلویش همپهنای مادرش است با چشمی سیاه، سُمهای پولادین و دُمی افراشته. اوصاف فردوسی از رخش اینگونه است:
سیه چشم و بورابرش و گاودم / سیه خایه و تند و پولادسُم
تنش پرنگار از کران تا کران / چو داغ گل سرخ بر زعفران
رستم قصد به کمند انداختن رخش را دارد که چوپان اسبها به او هشدار میدهد که اسب دیگران را تصاحب نکند. رستم کنجکاوانه نام صاحب اسب را جویا میشود؛ زیرا بر روی ران رخش داغی دیده نمیشود که معرّف صاحب او باشد. چوپان میگوید: کسی سزاوار داشتن این اسب نیست و ما هم به همین دلیل نام او را «رخش رستم» گذاشتهایم. رستم با شنیدن این جمله بلافاصله کمند خود را پرتاب میکند و سر رخش را به بند میآورد. مادر رخش مانند شیر به رستم حمله میکند اما با نهیب رستم پا پس میکشد. رستم به آزمودن توان رخش میپردازد:
بیفشارد ران رستم زورمند / برو تنگتر کرد خم کمند
بیازید چنگال گردی بزور / بیفشارد یک دست بر پشت بور
نکرد ایچ پشت از فشردن تهی / تو گفتی ندارد همی آگهی
رستم با مشاهدۀ این صحنه با خود میگوید که این اسب شایستۀ من است و بهای او را از چوپان جویا میشود. ابیاتی که فردوسی از زبان چوپان در پاسخ درخواست رستم نقل میکند یکی از درخشانترین فرازهای شاهنامه در ایراندوستی است:
ز چوپان بپرسید کاین اژدها / به چندست و این را که خواهد بها
چنین داد پاسخ که گر رستمی / برو راست کن روی ایران زمی
مر این را بر و بوم ایران بهاست / بدین بر تو خواهی جهان کرد راست
