شعر که میتوان آن را هنر هنرها نامید در معنایی هستیشناسانه، آشکارگی تمام معانی زبان است. کلمات بیشمار امکان برای معنیآفرینی دارند؛ اما به دلیل محدودیتهای ناشی از زبان روزمره برخی معانی بر آنها تحمیل شده است که این امر باعث پسراندن سایر معانی و در نتیجه استحالۀ معنایی آنها در محدودهای معین شده است. این شاعران هستند که میکوشند تمام آن معانی را احضار و احیا کنند و به همین دلیل است که ما در شعر خویشتن خویش را بواسطۀ شهود حقیقت اشیاء چنانکه هست کشف و تجربه میکنیم؛ زیرا زبان خانۀ وجود است.
در شعر گشودگی و قرب وجودی اتفاق میافتد. شعر برای این زیباست که این وجود نامحسوس را برای ما به امری محسوس تبدیل میکند. شاعر کلمات را به گونهای در کنار هم میچیند که فراتر از کارکردهای معمول آنهاست و در این چینش واژگانی که بینهایت امکان برای آن فراهم است کلمات در نسبت با یکدیگر معانی بیشماری خلق میکنند؛ معانی بیشماری که هر کدام بخشی از حقیقت خویش را آشکار میکنند. این حقیقت، حقیقت بسیطی است که هیچ طول، عرض و بلندایی ندارد و همۀ هستی ما را احاطه کرده است.
این بیت حافظ را همه خواندهایم:
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوار بماند
مضمون و محتوای بیت تا حدودی تکراری و دستفرسود است و آن را میتوان به این شکل نوشت: «تنها عشق است که جاودان است.» اما ساخت نحوی و نحوۀ قرارگیری واژگان در کنار یکدیگر قدرت ویژهای به بیان حافظ بخشیده است. در اولین نگاه آنچه توجه ما را به خود جلب میکند این است که حافظ مدعی است «از صدای سخن عشق خوشتر ندیده است!» در حالیکه صدا چیزی شنیدنی است نه دیدنی. اینجا اولین عادتستیزی زبانی رخ میدهد. اما «صدای سخن عشق» چیست؟ آیا عشق موجودی است که سخن میگوید یا «سخن عشق» خود نوعی سخن ویژه است؟ یعنی «از نوای حدیثی که از عشق سخن میگوید یادگاری خوشتر ندیده است» یا «نوای سخنی که عشق گویندۀ آن است»؟
همۀ اینها پرسشهایی است که حافظ در این ساخت نحوی ویژه پیش روی ما قرار میدهد و راز ماندگاری بیت نیز همین است که تنها بیانگری نمیکند بلکه پرسشهایی را نیز پیش میکشد تا مخاطب هنگام پاسخ به این پرسشها و از طریق آنها خود را به درون عالمی درافکند که حافظ از درون آن ندا سر داده است. همۀ این پرسشها در مصرع اول است که رخ مینماید اما در مصرع دوم حافظ به نوعی ما را وارد آن فضای قدسی میکند که در آن این گشودگی برای او رخ داده است و میکوشد تا ما را نیز درگیر حادثهای کند که خود آن را تجربه کرده است. در این فضای قدسی، زمان رنگ میبازد؛ حافظ برای آنکه حکمی به مضمون «یادگاری خوشتر از صدای سخن عشق ندیدهام» صادر کند میباید واجد جنبهای از وجود شده باشد که در زمان ازلی ـ ابدی نامستور میشود. او خود را در جایگاهی قرار میدهد که فرازمان و فرامکان است. چگونه میتوان در محدودیتی از زمان و مکان زیست و چنین حکمی صادر کرد. به این ترتیب عشق امری ازلی میشود که به ابد میپیوندد. در این بیت حافظ عالمی را پیش چشم ما میگشاید که خود تجربه کرده است. در این عالم صدا و سخن در زندان حواس پنجگانه نیستند و برای همین دیدنی هستند و نه فقط شنیدنی و همین است که راز ماندگاری آنهاست؛ زیرا که صدای شنیدنی و سخن زبانی اگر مکتوب نشود محکوم به فناست.
