سالهاست که همزمان با آغاز محرم و فرا رسیدن ایام شهادت سید و سالار شهیدان ابیاتی از ترکیببند مشهور محتشم کاشانی زینتبخش در و دیوار هیئتها و تکایای عزاداری شده است. اما شاید کمتر کسی با قصیدۀ خواندنی و بسیار زیبای قصیدهسرای نامدار قرن هشتم هجری، سلمان ساوجی آشنا باشد. سلمان ساوجی مشهورترین شاعر همعصر حافظ و یکی از بهترین قصیدهسرایان شعر فارسی است. او که در اشعار خود خلفای راشدین را نیز در ابیاتی چند مدح گفته است یک قصیدۀ کامل را در سوگ شهیدان کربلا سروده است که از نظر دقت معانی، ظرافت لفظ، مضمونپردازی و حتی اشارات دقیق به معارف شیعی در نوع خود منحصر به فرد است. در اینجا این قصیده را از نظر میگذرانیم. به این امید که ابیات پر شور آن به مرور مورد توجه جامعۀ مذهبی قرار گیرد:
خاک، خون آغشتۀ لب تشنگان کربلاست
آخر ای چشم بلابین! جوی خونبارت کجاست؟
جز به چشم و چهره مسپر خاک این ره، کان همه
نرگس چشم و گل رخسار آل مصطفاست
ای دل بیصبر من آرام گیر اینجا دمی
کاندر اینجا منزل آرام جان مرتضاست
این سواد خوابگاه قرةالعین علی است
وین حریم بارگاه کعبه عزّ و علاست
روضۀ پاک حسین است این که مشک زلف حور
خویشتن را بسته بر جاروب این جنّتسراست
شمع عالمتاب عیسی را درین دیر کهن
هر صباح از پرتو قندیل زرّینش ضیاست
زآب چشم زائران روضهاش «طوبی لهم»
شاخ طوبی را به جنّت قوّت نشو و نماست
مهبط انوار عزّت، مظهر اسرار لطف
منزل آیات رحمت، مشهد آل عباست
ای که زوّار ملایک را جنابت مقصد است
وی که مجموع خلایق را ضمیرت پیشواست
نعل شبرنگ تو گوش عرشیان را گوشوار
گرد نعلین تو چشم روشنان را توتیاست
صفحۀ تیغ زبانت عاری از عیب خلاف
روی مرآت ضمیرت صافی از رنگ ریاست
ناری از نور جبینت، شمع تابان صباح
تاری از زلف سیاهت، خط مشکین مساست
ناسزایی کآتش قهر تو در وی شعله زد
تا قیامت هیمۀ دوزخ شد و اینش سزاست
بهره جز آتش چه دارد هر که سر برّد به تیغ؟
خاصه شمعی را که او چشم و چراغ انبیاست
هر سگی کز روبهی با شیر یزدان پنجه زد
گر خود او آهوی تاتارست، در اصلش خطاست
تا نهان شد آفتاب طلعتت در زیر خاک
هر سحر پیراهن شب در بر گیتی قباست
در حق باب شما آمد «علیٌ بابها»
هر کجا فضلی درین باب است، در باب شماست
تا صبا از سرّ خاک عنبرینت برد بوی
عاشق او شد به صد دل زین سبب نامش صباست
هر کس از باطل به جایی التجایی میکند
زآن میان ما را جناب آل حیدر ملتجاست
کوری چشم مخالف، من حسینی مذهبم
راه حق این است و نتوانم نهفتن راه راست
ای چو دریا خشک لب، لب تشنگان رحمتیم
آب رویی ده به ما کاب همه عالمتر است
خواهشت آب است و ما میآوریم اینک به چشم
خاکسار آنکس که با دریا به آبش ماجراست
بر لب رود علی، تا آب دلجوی فرات
بسته شد زان روز باز افتاده آب از چشمهاست
جوهر آب فرات از خون پاکان گشت لعل
این زمان آن آب خونین همچنان در چشم ماست
سنگها بر سینه کوبان، جامها در نیل عرق
میرود نالان فرات، آری ازین غم در عزاست
آب کف بر روی ازین غم میزند، لیکن چه سود؟
کف زدن بر سر کنون کاندر کفش باد هواست
یا امام المتقین! ما مفلسان طاعتیم
یک قبولت صد چو ما را تا ابد برگ و نواست
یا شفیع المذنبین! در خشکسال رحمتیم
زابر احسان تو ما را چشم بارانی عطاست
یا امیر المومنین! عام است خوان رحمتت
مستحق بینوا را بر درت گوش صلاست
یا امام المسلمین! از ما عنایت وا مگیر
خود تو میدانی که سلمان بندۀ آل عباست
نسبت من با شما اکنون درین ابیات نیست
مصطفی فرمود سلمان هم ز اهل بیت ماست
روضهات را من هوادارم بجان قندیلوار
آتشین دل در برم دایم معلق زین هواست
خدمتی لایق نمیآید ز من بهر نثار
خردهای آوردهام وان دُرّ منظوم ثناست
هرکسی را دست بر چیزی، و ما را بر دعا
رد مکن چون دست این درویش مسکین بر دعاست
یا ابا عبدالله! از لطف تو حاجات همه
چون روا شد حاجت ما گر برآید هم رواست
