حق رأی برای همه؛ بزرگ‌ترین خطای دموکراسی

وقتی فهم و شعور را میان انسان‌ها بالسویه تقسیم نکرده‌اند، چرا حق رأی را بالسویه تقسیم می‌کنند؟

عبدالرضا داوری

یکی از بنیادی‌ترین پیش‌فرض‌های دموکراسی و نظام جمهوری این است که رأی همه انسان‌ها، فارغ از میزان آگاهی، دانش، تجربه، سابقه رفتار عقلایی و قدرت تشخیص آنان، از ارزش سیاسی یکسان برخوردار است. اما این پیش‌فرض، پرسشی اساسی را پیش روی فلسفه سیاسی قرار می‌دهد: آیا برابری انسان‌ها در کرامت، الزاماً به معنای برابری آنان در صلاحیت تصمیم‌گیری درباره سرنوشت جامعه است؟

پاسخ به این پرسش قطعا منفی است؛ زیرا انسان‌ها اگرچه از حیث ارزش انسانی برابرند، اما از نظر فهم، شعور، دانش، قدرت تحلیل، دوراندیشی، رفتار عقلایی، و توان تشخیص خیر عمومی، برابر آفریده نشده‌اند.

فهم و شعور، برخلاف غرایزی مانند احساس گرسنگی، تشنگی و میل جنسی، میان انسان‌ها به یک اندازه توزیع نشده است. غرایز، ویژگی‌های مشترک نوع انسان‌اند؛ اما خردورزی، قدرت تشخیص و توانایی داوری درباره مسائل پیچیده اجتماعی، نیازمند تربیت و پرورش است. انسان با «استعداد فهم» متولد می‌شود، اما «فهمیده» متولد نمیشود، رسیدن به مرتبه فهم و خرد و دانش و رفتار عقلایی، حاصل آموزش، مطالعه، تجربه و خودسازی است.

یونانیان باستان این فرآیند را «پاییدیا» می‌نامیدند؛ یعنی تربیت انسان برای رسیدن به مرتبه‌ای از خرد که بتواند درباره امور عمومی جامعه داوری کند. در این نگاه، شهروند صاحب رأی و حق انتخاب کسی نیست که صرفاً حائز شرایط سنی با تابعیت مشخص باشد، بلکه کسی است که توان و مهارت مشارکت مسئولانه در سرنوشت جمعی را به دست آورده است.

مشکل اصلی جمهوریت و دموکراسی توده‌ای از همین‌جا آغاز می‌شود؛ زیرا میان «برابری انسان‌ها» و «برابری داوری‌های انسان‌ها» تفاوت نمی‌گذارد. ایده جمهوریت، هنگامی که صرفاً بر برابری عددی آرا استوار شود، می‌تواند موجب غلبه عوام‌زدگی و یکی از بزرگ‌ترین موانع حکومت عقلایی شود. زیرا وقتی معیار اصلی تصمیم‌گیری سیاسی، تعداد آرا باشد نه کیفیت داوری‌ها، سیاست به جای آنکه عرصه خرد و تشخیص باشد، به میدان رقابت برای تحریک احساسات عمومی تبدیل خواهد شد و «حکومت عدد» جایگزین «حکومت عقل» می‌شود. در چنین شرایطی، آنچه رأی بیشتری می‌آورد، الزاماً بهترین تصمیم برای جامعه نیست؛ بلکه ممکن است ساده‌ترین، هیجانی‌ترین و جذاب‌ترین روایت باشد. سیاستمدار نیز به جای آنکه جامعه را به سمت تصمیم‌های دشوار اما عقلایی هدایت کند، ناچار می‌شود خواسته‌های کوتاه‌مدت و احساسات لحظه‌ای افکار عمومی را دنبال کند.

در حالی که در هیچ حوزه عقلانی دیگری چنین روشی پذیرفته نیست. هیچ جامعه‌ای اجازه نمی‌دهد فرد فاقد دانش پزشکی، جراحی انجام دهد؛ فرد فاقد دانش حقوقی درباره یک پرونده پیچیده حکم صادر کند؛ یا فرد فاقد مهارت، هدایت هواپیما را بر عهده بگیرد. اما در مهم‌ترین مسئولیت جمعی، یعنی تعیین سباستها و قوانین، انتخاب مدیران و ترسیم مسیر آینده جامعه، اصل صلاحیت کنار گذاشته می‌شود و رأی همه افراد بدون توجه به میزان آگاهی و قدرت تشخیص و عقلایی بودن رفتارشان، ارزش یکسان پیدا می‌کند.

بر همین اساس، مشارکت سیاسی نیز مانند سایر مسئولیت‌های مهم اجتماعی، باید با معیارهایی از شایستگی همراه باشد. در یک نظام سیاسی عقلایی، رأی دادن، حقی نیست که صرفاً با شرط سنی یا تابعیت ایجاد شود، بلکه امتیازی است که به صاحبان خرد، دانش و رفتار عقلایی تعلق می‌گیرد. کسی که می‌خواهد در تعیین سرنوشت یک جامعه مشارکت کند، باید از حداقلی از فهم، آگاهی، قدرت تحلیل، ممارست فکری و سابقه رفتار مسئولانه و عقلایی برخوردار باشد؛ زیرا رأی دادن، صرفاً بیان یک ترجیح شخصی نیست، بلکه اعمال قدرت بر آینده یک ملت است.

از همین منظر، فیلسوفانی مانند افلاطون معتقد بودند که اداره جامعه باید در اختیار کسانی باشد که با تربیت عقلانی و فضیلت اخلاقی، شایستگی شناخت خیر عمومی را پیدا کرده‌اند. سیاست نیز مانند هر فن دیگری نیازمند اهل فن و فهم است و اداره جامعه پیچیده، نمی‌تواند تنها بر مبنای تعداد آرای افراد استوار باشد.

مسئله اصلی اینجاست: دموکراسی مدرن، برابری رأی را بر مبنای برابری انسان‌ها بنا کرد، اما فراموش کرد که انسان‌ها در فهم، شعور و توان داوری برابر نیستند.

فهم و شعور و دانش و رفتار عقلایی را میان انسان‌ها بالسویه تقسیم نکرده‌اند؛ بنابراین پرسش بنیادین همچنان باقی است: وقتی انسانها در فهم و شعور و دانش و رفتار عقلایی برابر نیستند، چرا حق انتخاب کردن باید بدون توجه به میزان آگاهی و مسئولیت‌پذیری افراد، بالسویه تقسیم شود؟

↑
خروج از نسخه موبایل