الوهیت در ترازو؛ بازخوانی تصویر مسیح بر پردۀ نقره‌ای

سینمای دینی از نخستین روزهای شکل‌گیری هنر هفتم تا به امروز، همواره یکی از چالش‌برانگیزترین و در عین حال جذاب‌ترین عرصه‌های تصویری بوده است، اما در این میان، پرتره عیسی مسیح موضعی ویژه و دوگانه دارد؛ چهره‌ای که هم منبع الهام معنوی بوده و هم زمینه‌ساز داغ‌ترین مناقشات ایدئولوژیک، زیبایی‌شناختی و تاریخی. بازآفرینی زندگی، آموزه‌ها و مصائب مسیح در پرده نقره‌ای، سیری متناقض و پویا را طی کرده است؛ سیری که از روایت‌های مقدس و منبرگونه هالیوود کلاسیک آغاز شده، به خوانش‌های انسان‌گرایانه و انتقادی سینمای مدرن اروپا رسیده، با تجربیات عامه‌پسند یا فرعی هالیوود تنوع یافته و در نهایت به بازسازی‌های خشونت‌بار و قطبی‌شده سال‌های اخیر منتهی شده است.

در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، سینمای هالیوود با ساخت آثار حماسی و فاخری مانند «بن هور» ساخته ویلیام وایلر و «بزرگ‌ترین داستان عالم» به کارگردانی جورج استیونس، رویکردی هاله مقدس‌گونه و دور از دسترس به مسیح داشت. در این دوره‌، چهره مسیح غالباً آرمانی، بی‌عیب، پر از عطوفت و مستقیماً متصل به جنبه الوهیت تصویر می‌شد؛ شخصیتی دور از خلقیات روزمره بشری که حتی در برخی آثار، دوربین از نزدیک شدن به صورت او پرهیز می‌کرد تا قداستش خدشه‌دار نشود. این آثار با تکیه بر دکورهای عظیم، موسیقی‌های ارکسترال و ساختار رسمی، تلاش می‌کردند تجربه‌ای نیایشی و تحسین‌آمیز برای مخاطب مؤمن بیافرینند، اما در ارائه نگرشی تحلیلی یا عمیق درباره ریشه‌های اجتماعی و سیاسی حیات مسیح ناتوان بودند و تصویری نازل و تا حدی پاستوریزه ارائه می‌دادند.

با گذر از عصر هالیوود کلاسیک و ورود به دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، سینماگران آوانگارد و دگراندیش، این تابوی مقدس را شکستند و به جستجوی انسانیت مسیح پرداختند. مهم‌ترین و برجسته‌ترین گام در این مسیر را پیر پائولو پازولینی در فیلم «انجیل به روایت متای قدیّس» برداشت. پازولینی با بهره‌گیری از سبک نئورئالیسم، بازیگران غیرحرفه‌ای و محیط‌های بیابانی و فقیرانه، مسیحی به شدت انقلابی، معترض و هم‌زیست با طبقات فرودست خلق کرد. مسیحِ پازولینی دیگر یک فرمانروای آسمانی مرفه نبود، بلکه پیشوایی رادیکال بود که علیه ظلم رومیان و نفاق مذهبی زمانه‌اش می‌شورید. این نگاه انسانی و زمینی، نقطه عطف نقادانه‌ای در سینمای دینی محسوب می‌شود که روایت را از تالارهای باشکوه هالیوود به دل خاک و واقعیت ملموس جامعه کشاند.

اما ساختارشکنی درباره چهره مسیح در دهه ۱۹۸۸ با شاهکار جنجالی مارتین اسکورسیزی، «آخرین وسوسه مسیح»، به اوج بحران و مناقشه رسید. اسکورسیزی با اقتباس از رمان نیکوس کازانتزاکیس، جرات ورزید تا نبرد درونی میان روح الهی و جسم بشری عیسی را به تصویر بکشد. مسیحِ اسکورسیزی شخصیتی آکنده از تردید، ترس، دغدغه‌های زنانه و وسوسه زیستن یک زندگی عادی بود. این خوانش روان‌شناختی و زمینی، خشم وسیع نهادهای مذهبی و کلیسایی را برانگیخت، چرا که با جزم‌اندیشی‌های سنتی در تعارض کامل قرار داشت. با این حال، از منظر تحلیلی، فیلم اسکورسیزی یکی از عمیق‌ترین تلاش‌های سینما برای درک ماهیت تجسد و رنج انسانی در مسیر انجام رسالت الهی به شمار می‌رود.

در آغاز هزاره جدید، مل گیبسون با ساخت «مصائب مسیح» در سال ۲۰۰۴، جهت‌گیری سینمای دینی را به کلی تغییر داد. گیبسون با کنار گذاشتن بخش عمده آموزه‌ها و زندگی عیسی، تمام تمرکز خود را بر ۱۲ ساعت پایانی حیات او و نمایش عریان، خونین و افراطی شکنجه‌های او قرار داد. اگرچه این فیلم از نظر تکنیکی و اجرای زبان‌های باستانی باورنکردنی بود و موفقیت تجاری بی‌نظیری کسب کرد، اما از منظر نقادانه به شدت مورد انتقاد قرار گرفت؛ چرا که پیام عشق و بخشش مسیح را زیر خروارها خشونت مفرط و حس انتقام‌جویی پنهان ساخت و روایت را به یک تجربه بصری زجرآور و قطبی‌کننده تقلیل داد.

در کنار این جریان‌های شاخص، آثاری نیز ساخته شدند که با اتخاذ زوایای دید متفاوت یا ساختارهای تجاری‌تر، سعی در بازتعریف این روایت داشتند، هرچند از نظر بعد هنری و جریان‌سازی در مرتبه‌ای پایین‌تر قرار می‌گیرند. یکی از این نمونه‌ها فیلم «برخاسته» (Risen) ساخته کوین رینولدز است که روایت رستاخیز مسیح را نه از دیدگاه مؤمنان، بلکه از زاویه دید یک سرباز رومیِ شکاک و مامور تحقیق دنبال می‌کند. این اثر تلاش دارد با ساختاری معمایی و شبه‌جنایی به ماجرا نزدیک شود، اما در نهایت از الگوی آشنای تشکیک تا ایمان فراتر نمی‌رود. نمونه دیگر، موزیکال «عیسی مسیح سوپراستار» به کارگردانی نورمن جویسون است که با تلفیق موسیقی راک، فضای مدرن دهه هفتاد و نگاهی نامتعارف، مسیح را در قالب یک چهره محبوب و دچار بحران شهرت به تصویر می‌کشد؛ اثری که بیشتر بازتاب‌دهنده فرهنگ هیپی و اعتراضات جوانان آن عصر بود تا کاوشی عمیق در الهیات دینی. همچنین فیلم «پسر خدا» (Son of God) در سال‌های اخیر، نمونه‌ای دست‌پایین‌تر و ساده‌انگارانه از بازگوکردن روایت‌های انجیلی برای مخاطب عام بود که بیشتر به یک خلاصه‌سازی تلویزیونی و بی‌افزوده خلاقانه شباهت داشت.

بررسی مجموع کلی این آثار، از شاهکارهای تاریخ سینما تا اقتباس‌های کم‌اهمیت‌تر و حاشیه‌ای، نشان می‌دهد که سینمای مسیح همواره آینه‌ای از وضعیت فرهنگی و نگرش سیاسی جوامع سازنده آن‌ها بوده است. در حالی که هالیوود کلاسیک و تجاری از مسیح برای تثبیت ارزش‌های سنت‌گرا یا جلب رضایت عامه بهره می‌جست، سینماگران مدرن و مستقل از چهره او برای زیر سؤال بردن قدرت، نقد مذهب رسمی و کاوش در پیچیدگی‌های روح انسان استفاده کردند. چالش اصلی سینما در بازآفرینی این شخصیت تاریخی-دینی، همواره حفظ تعادل میان «الوهیت» و «ناسوتی بودن» او بوده است؛ تعادلی که تنها در آثار معدودی به درستی برقرار شده و در اغلب موارد، یا به ورطه شعارزدگی و تقدس‌گراییِ کور افتاده و یا در دام تحریف، سطحی‌نگری و خشونت‌گراییِ محض گرفتار آمده است.

↑
خروج از نسخه موبایل