تغییر در فرماندهی عملیات ویژه آمریکا؛ بازتنظیم تاکتیک یا تلاش برای تغییر زمین بازی در هرمز؟

رضا رضائی 

مقدمه

تغییر فرماندهی عملیات ویژه مرکزی آمریکا در ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، در شرایطی رخ داده که بحران هرمز دیگر صرفاً یک مسئله نظامی نیست؛ بلکه به مسئله‌ای هم‌زمان امنیتی، اقتصادی، اطلاعاتی و روانی تبدیل شده است.

دریادار توماس دانوان جایگزین سرلشکر جاسپر جفرز شده است. شواهد موجود نشان می‌دهد این انتقال در چارچوب یک جابه‌جایی برنامه‌ریزی‌شده انجام شده و نباید آن را «برکناری اضطراری» جفرز یا اعتراف واشنگتن به شکست در هرمز تلقی کرد.

اما همین موضوع، ارزش تحلیلی انتصاب دانوان را از بین نمی‌برد.

پرسش اصلی این نیست که آیا دانوان مشخصاً «برای هرمز» منصوب شده است؛ برای چنین ادعایی شواهد کافی وجود ندارد.

پرسش مهم‌تر این است:

اگر پاسخ مثبت باشد، تغییر فرماندهی را باید بخشی از یک بازتنظیم احتمالی دانست؛ نه لزوماً یک تغییر دکترین.

۱. واقعیت خبر؛ جابه‌جایی برنامه‌ریزی‌شده، نه برکناری اضطراری

بر اساس اعلام رسمی فرماندهی مرکزی آمریکا، مراسم تغییر فرماندهی عملیات ویژه مرکزی آمریکا در ۱۴ اوت ۲۰۲۶ در پایگاه هوایی مک‌دیل در تامپا برگزار شد.

سرلشکر جاسپر جفرز پس از حدود ۲۵ ماه فرماندهی این مجموعه، جای خود را به دریادار توماس دانوان داد.

جفرز برای مأموریتی جدید در ارتباط با نیروی تثبیت بین‌المللی مرتبط با طرح صلح غزه در نظر گرفته شده است.

از این رو، روایت‌هایی که این جابه‌جایی را نتیجه شکست یا برکناری ناگهانی جفرز معرفی می‌کنند، با شواهد رسمی موجود سازگار نیستند.

دانوان نیز پیش از این در ساختار فرماندهی عملیات ویژه آمریکا مسئولیت فرماندهی یک مجموعه مرتبط با شناسایی ویژه و پشتیبانی عملیاتی را بر عهده داشت و سابقه خدمت در نیروهای ویژه دریایی آمریکا را دارد.

این واقعیت مهم است، اما نباید از آن بیش از اندازه نتیجه‌گیری کرد.

سابقه یک فرمانده، نیت سیاسی یا عملیاتی سازمانی را به‌تنهایی اثبات نمی‌کند.

آنچه می‌توان گفت این است که تجربه دانوان با برخی نیازهای بالقوه محیط هرمز هم‌خوانی دارد.

۲. مسئله واقعی آمریکا در هرمز چیست؟

برای درک اهمیت احتمالی این انتصاب، ابتدا باید مسئله را درست تعریف کرد.

آمریکا از نظر قدرت نظامی، اطلاعاتی و دریایی نسبت به بسیاری از بازیگران منطقه‌ای برتری قابل‌توجهی دارد.

اما برتری نظامی با کنترل پایدار محیط یکسان نیست.

ممکن است یک نیروی نظامی بتواند یک تهدید مشخص را شناسایی و منهدم کند، اما همچنان نتواند شرکت‌های کشتیرانی را متقاعد کند که عبور از یک مسیر دریایی دوباره قابل پیش‌بینی شده است.

این تفاوت در هرمز اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد.

گزارش‌های اخیر درباره کاهش شدید عبور کشتی‌های تجاری نشان می‌دهد که مسئله فقط برخورد نظامی با تهدید نیست؛ بلکه مسئله اعتماد از دست‌رفته بازار است.

برای یک شرکت کشتیرانی، پرسش اصلی این نیست:

«آمریکا چند تهدید را منهدم کرده است؟»

بلکه این است:

«احتمال وقوع یک تهدید جدید در هفته آینده چقدر است؟»

این تفاوت، کلید فهم مسئله است.

۳. دانوان چه چیزی می‌تواند به این معادله اضافه کند؟

اهمیت دانوان را نباید صرفاً در «رزمی‌تر بودن» یا «تهاجمی‌تر بودن» او جست‌وجو کرد.

نکته مهم‌تر، سابقه او در حوزه‌ای است که در آن اطلاعات، شناسایی و عملیات به یکدیگر متصل می‌شوند.

در محیطی مانند هرمز، مسئله فقط جمع‌آوری داده نیست.

مسئله این است که:

از این منظر، می‌توان چرخه احتمالی مورد نیاز آمریکا را چنین تصور کرد:

دیدن ⇐ فهمیدن ⇐ اقدام ⇐ اطمینان‌بخشی ⇐ تطبیق

بنابراین، اگر دانوان بخشی از یک بازتنظیم سازمانی گسترده‌تر باشد، احتمالاً هدف آن افزایش صرف قدرت آتش نیست.

هدف می‌تواند افزایش بهره‌وری قدرت موجود از طریق بهبود آگاهی، سرعت تصمیم‌گیری و تداوم کنترل محیط باشد.

اما این هنوز یک فرضیه است، نه یک واقعیت اثبات‌شده.

۴. پنج حلقه رقابت در هرمز

حلقه نخست: دیدن

آمریکا باید بتواند محیط دریایی را به‌صورت مداوم مشاهده کند.

مشکل اینجاست که هرمز محیطی ساده نیست.

کشتی‌های تجاری، شناورهای کوچک، قایق‌های صیادی، ترددهای عادی و فعالیت‌های نظامی در یک فضای محدود با یکدیگر ترکیب می‌شوند.

بنابراین مسئله فقط افزایش تعداد حسگرها نیست.

مسئله اصلی تداوم و اعتبار تصویر میدان است.

حلقه دوم: فهمیدن

داده فراوان الزاماً به معنای شناخت بهتر نیست.

در محیط متراکم، خطر اصلی می‌تواند اشتباه در تفسیر باشد.

اگر سامانه اطلاعاتی نتواند میان تهدید واقعی، فعالیت عادی و وضعیت مبهم تمایز کافی ایجاد کند، افزایش سرعت واکنش حتی می‌تواند به افزایش خطا منجر شود.

بنابراین یکی از مهم‌ترین شاخص‌های آینده، نه تعداد اطلاعات جمع‌آوری‌شده، بلکه کاهش خطای تشخیص و افزایش اطمینان تصمیم‌گیری خواهد بود.

حلقه سوم: اقدام

پس از مشاهده و تحلیل، مسئله سرعت مطرح می‌شود.

اما سرعت به معنای بی‌قید شدن تصمیم‌گیری نیست.

در محیطی که کشتی‌های غیرنظامی حضور دارند، هر تصمیم باید با ملاحظات حقوقی، سیاسی و انسانی همراه باشد.

بنابراین مزیت واقعی آمریکا در این بخش زمانی ایجاد می‌شود که بتواند زمان میان مشاهده، تحلیل، تصمیم و واکنش را کاهش دهد، بدون آنکه خطای تصمیم افزایش پیدا کند.

این کار بسیار دشوارتر از صرفاً «سریع‌تر شلیک کردن» است.

۵. حلقه چهارم؛ جایی که مسئله اصلی هرمز قرار دارد

اطمینان‌بخشی

این شاید مهم‌ترین حلقه کل معادله باشد.

اگر آمریکا بتواند تهدیدهای بیشتری را خنثی کند اما شرکت‌های کشتیرانی همچنان مسیر هرمز را خطرناک بدانند، موفقیت نظامی هنوز به موفقیت راهبردی تبدیل نشده است.

بنابراین باید شاخص‌هایی مانند این موارد را دنبال کرد:

بازار، داور نهایی این حلقه است.

۶. حلقه پنجم؛ تطبیق

هیچ راهبردی در برابر حریفی که یاد می‌گیرد، برای همیشه مؤثر نمی‌ماند.

اگر آمریکا روش مشاهده و واکنش خود را تغییر دهد، طرف مقابل نیز واکنش نشان خواهد داد.

بنابراین پرسش اصلی این نیست که:

«آیا آمریکا می‌تواند یک بار سریع‌تر عمل کند؟»

بلکه این است:

«آیا آمریکا می‌تواند پس از هر تغییر محیط، سریع‌تر از طرف مقابل خود را بازتنظیم کند؟»

اینجا رقابت از سطح تجهیزات به سطح یادگیری سازمانی منتقل می‌شود.

۷. سه آسیب‌پذیری مهم رویکرد آمریکا

نخست: عدم‌قطعیت

هرچه محیط پیچیده‌تر شود، حتی معماری اطلاعاتی پیشرفته نیز با داده‌های ناقص و متناقض مواجه خواهد شد.

بنابراین برتری اطلاعاتی مطلق وجود ندارد.

دوم: فاصله میان امنیت واقعی و امنیت ادراک‌شده

این شاید مهم‌ترین ضعف باشد.

حتی کاهش واقعی تهدید لزوماً به معنای بازگشت فوری کشتی‌ها نیست.

بازار به آینده نگاه می‌کند.

اگر احتمال بازگشت بحران همچنان بالا ارزیابی شود، شرکت‌های کشتیرانی ممکن است از مسیر اجتناب کنند.

بنابراین آمریکا با یک مسئله صرفاً نظامی مواجه نیست؛ با مسئله اعتبار امنیتی مواجه است.

سوم: سرعت یادگیری طرف مقابل

اگر آمریکا ساختار خود را اصلاح کند و طرف مقابل نیز بتواند الگوی رفتاری خود را تغییر دهد، مزیت اولیه آمریکا ممکن است خیلی سریع کاهش پیدا کند.

در اینجا یک اصل مهم وجود دارد:

هر تاکتیکی که قابل پیش‌بینی شود، بخشی از ارزش خود را از دست می‌دهد.

بنابراین رقابت اصلی، رقابت بر سر پیش‌بینی‌پذیری و سازگاری خواهد بود.

۸. ایران چگونه باید «زمین بازی» را تحلیل کند؟

در این بخش باید میان تحلیل راهبردی و دستورالعمل عملیاتی تفاوت گذاشت.

هدف ایران نباید صرفاً واکنش دادن به هر حرکت جدید آمریکا باشد.

اگر هر تغییر آمریکایی با یک واکنش مستقیم و قابل پیش‌بینی پاسخ داده شود، ابتکار عمل همچنان در اختیار طرف مقابل باقی می‌ماند.

مسئله مهم‌تر، تغییر سطح رقابت است.

یعنی به جای بازی کردن صرفاً در زمینی که آمریکا طراحی می‌کند، باید پرسید:

کدام متغیرهای این بازی در اختیار آمریکا نیست؟

سه حوزه در اینجا اهمیت بیشتری دارند:

الف) زمان

اگر آمریکا تلاش می‌کند چرخه تصمیم‌گیری خود را کوتاه کند، ایران باید از نظر تحلیلی بر پیش‌بینی تغییرات آمریکا تمرکز کند، نه صرفاً واکنش پس از وقوع آنها.

ب) ادراک

اگر هدف آمریکا بازگرداندن اعتماد بازار است، رفتار بازیگران اقتصادی و برداشت آنان از آینده اهمیت بسیار زیادی پیدا می‌کند.

ج) سازگاری

هرگونه بازتنظیم آمریکایی باید به‌عنوان آغاز یک چرخه جدید در نظر گرفته شود، نه پایان آن.

یعنی هر تغییر در رفتار آمریکا باید بررسی شود که:

این نگاه بسیار مهم‌تر از تلاش برای مقابله مستقیم با هر ابزار جدید است.

۹. از «واکنش» به «پیشگیری»

مهم‌ترین نتیجه‌ای که می‌توان برای سیاست‌گذاری ایران از این تحول گرفت، ضرورت حرکت از واکنش پس از اقدام آمریکا به پیش‌بینی رفتار آینده آمریکا است.

اگر انتصاب دانوان واقعاً بخشی از تقویت حلقه اطلاعاتی و عملیاتی باشد، می‌توان انتظار داشت که آمریکا بر مواردی مانند:

تمرکز کند.

بنابراین ایران باید به جای آنکه صرفاً به هر تغییر واکنش نشان دهد، نشانه‌های اولیه این تغییرات را شناسایی و ارزیابی کند.

این یعنی توجه بیشتر به:

الگوی استقرار، تغییر مأموریت‌ها، نوع همکاری‌های منطقه‌ای، تغییر در الگوی شناسایی و تغییر در رفتار کشتیرانی.

این شاخص‌ها می‌توانند زودتر از یک اقدام نظامی آشکار، جهت حرکت راهبرد آمریکا را نشان دهند.

۱۰. تغییر زمین بازی به معنای افزایش تنش نیست

یک سوءبرداشت مهم باید اصلاح شود.

«تغییر زمین بازی» الزاماً به معنای افزایش درگیری نیست.

اتفاقاً در یک رقابت پیچیده، گاهی مهم‌ترین مزیت این است که طرف مقابل را مجبور کنیم در حوزه‌ای رقابت کند که مزیت نسبی کمتری دارد.

اگر آمریکا در قدرت آتش و جمع‌آوری اطلاعات برتری دارد، تلاش برای رقابت مستقیم در همان حوزه الزاماً بهترین انتخاب نیست.

در مقابل، حوزه‌هایی مانند:

می‌توانند اهمیت بیشتری پیدا کنند.

به بیان ساده:

هدف، شکست دادن قدرت آمریکا در حوزه‌ای نیست که در آن بیشترین برتری را دارد؛ هدف، جلوگیری از تبدیل آن برتری به نتیجه راهبردی است.

۱۱. آزمون نهایی؛ آیا آمریکا می‌تواند هرمز را «قابل پیش‌بینی» کند؟

در نهایت، تمام این بحث‌ها را می‌توان با یک سؤال ساده سنجید:

آیا هرمز برای شرکت‌های کشتیرانی قابل پیش‌بینی‌تر خواهد شد یا خیر؟

اگر در ماه‌های آینده:

می‌توان گفت تلاش آمریکا برای تبدیل برتری نظامی به کنترل محیط در حال موفقیت است.

اما اگر قدرت نظامی آمریکا افزایش پیدا کند و در عین حال بازار همچنان هرمز را پرریسک بداند، یک شکاف مهم باقی خواهد ماند:

آمریکا می‌تواند تهدید را هدف قرار دهد، اما هنوز نتوانسته محیط را کنترل کند.

جمع‌بندی پایانی؛ اصل «مدافع یک گام عقب‌تر از مهاجم»

در ورزش‌های تاکتیکی، یک اصل ساده اما شکننده وجود دارد: مدافع برتر، هیچ‌گاه جلوتر از مهاجم حرکت نمی‌کند؛ او یک گام عقب‌تر است تا بتواند عکس‌العمل نشان دهد، جهت حرکت را بخواند، و مهم‌تر از همه، اشتباه مهاجم را به فرصت تبدیل کند. در هرمز، این اصل با وضوح کامل جاری است.

آمریکا، با تمام قدرت آتش و اطلاعاتی خود، نقش مهاجم را بازی می‌کند. او طراحی می‌کند، سناریو می‌سازد، فرمانده عوض می‌کند و تاکتیک به‌کار می‌گیرد تا «گل» نهایی را بزند: بازگرداندن کشتیرانی و کنترل پایدار هرمز.

اما ایران، نقش مدافع را به خوبی ایفا کرده است. یک گام عقب‌تر، اما نه به معنای انفعال؛ به معنای مشاهده، تحلیل، پیش‌بینی و طراحی واکنش‌های هوشمندانه. مدافع می‌داند که مهاجم هر چه جلوتر بیاید، فضای پشت سرش خالی‌تر می‌شود، و هر چه بیشتر به دروازه نزدیک شود، فشار روانی و خطای بیشتری را تجربه خواهد کرد.

در این بازی، تغییر فرمانده SOCCENT، فقط یک تعویض در ترکیب مهاجم است. مهاجم جدید شاید سرعت یا تکنیک بیشتری داشته باشد، اما مدافع هنوز زمین بازی را می‌شناسد، نقاط کور و آسیب‌پذیری‌های مهاجم را درک کرده است، و می‌داند که تنها راه گل نخوردن، بستن فضای نفوذ، افزایش هزینه‌های تشخیص، و حفظ ابهام در زمین خودی است.

ایران در این بازی نشان داده که نیازی به دویدن پشت سر مهاجم ندارد؛ کافی است زمین را چنان ناهموار کند که مهاجم هرگز نتواند به سرعت و دقت مورد نظر خود برسد. و مهم‌تر از همه، مدافع می‌داند که گل واقعی، وقتی زده می‌شود که مهاجم خسته شود، اشتباه کند، یا خودش را برای ضربه نهایی آماده کند؛ آن‌گاه مدافع با یک ضدحمله هوشمندانه، نتیجه را به نفع خود تغییر می‌دهد.

بنابراین، هرمز دیگر یک میدان نبرد صرف نیست؛ یک زمین بازی پیچیده و پویا است که در آن دو تیم با دو فلسفه متفاوت روبرو شده‌اند. تیمی که بتواند «یک گام جلوتر از زمان» فکر کند، «یک گام عقب‌تر از حریف» عمل کند، و همواره چرخه یادگیری خود را سریع‌تر از طرف مقابل به‌روز کند، برنده نهایی خواهد بود.

سخن نهایی

تغییر فرماندهی عملیات ویژه مرکزی آمریکا را نباید نه بیش از حد بزرگ کرد و نه کم‌اهمیت دانست. فعلاً هیچ دلیل کافی برای گفتن اینکه دانوان برای «حل بحران هرمز» منصوب شده وجود ندارد. اما سابقه حرفه‌ای او، زمان انتقال و شرایط فعلی منطقه، یک احتمال مهم را مطرح می‌کند:

واشنگتن ممکن است در حال تقویت حلقه‌ای باشد که میان «دیدن تهدید» و «تبدیل قدرت نظامی به کنترل پایدار محیط» قرار دارد. تلاشی که در آن تداوم آگاهی، سرعت واکنش و مهم‌تر از همه، بازگرداندن اعتماد به بازار کشتیرانی، در کنار قدرت آتش، اهمیت پیدا می‌کنند.

آزمون این فرضیه، نه تعداد عملیات ویژه، بلکه سه متغیر کلیدی خواهد بود:

  1.  کیفیت آگاهی از میدان (Sense و Understand)
  2.  سرعت سازگاری با تغییر تهدید (Adapt)
  3.  و مهم‌تر از همه، بازگشت اعتماد صنعت کشتیرانی (Assure)

در این چارچوب، موفقیت آمریکا با تعداد کشتی‌هایی سنجیده می‌شود که به هرمز بازمی‌گردند، نه با تعداد عملیات نظامی که انجام می‌دهد. اگر طی ماه‌های آینده، تردد تجاری افزایش یابد، حق بیمه کاهش پیدا کند و شرکت‌های بزرگ کشتیرانی مجدداً از این مسیر استفاده کنند، آنگاه می‌توان گفت که تغییر فرماندهی و رویکرد اطلاعاتی، به ثمر نشسته است.

اما اگر با وجود تمام تغییرات تاکتیکی، کشتیرانی همچنان در سطح پایین باقی بماند و بازار نسبت به تداوم امنیت تردید داشته باشد، آن‌گاه آمریکا ممکن است در میدان تاکتیکی پیروز شود، اما در هدف راهبردی خود، یعنی بازگرداندن نظم و پیش‌بینی‌پذیری به هرمز، شکست خورده باشد.

و این دقیقاً همان عرصه‌ای است که ایران می‌تواند با درک عمیق از نقاط آسیب‌پذیر آمریکا و تغییر هوشمندانه زمین بازی، از تبدیل موفقیت‌های تاکتیکی واشنگتن به یک پیروزی راهبردی پایدار جلوگیری کند.

↑
خروج از نسخه موبایل