غزلی متفاوت از وحشی بافقی؛ سیلی معلم بر چهرۀ معشوق

در تاریخ ادبیات فارسی، غزل غالبا عرصۀ بیان عشق، فراق، دلدادگی و شکایت از بی‌وفایی معشوق است؛ اما گاه شاعر با بهره‌گیری از همین قالب آشنا، مضمون‌هایی را پیش می‌کشد که از انتظار معمول خواننده فاصله دارند. یکی از نمونه‌های کم‌مانند این رویکرد را می‌توان در غزلی از وحشی بافقی دید؛ غزلی که در آن، شاعر از خشونتی سخن می‌گوید که معلمی بر معشوق او روا داشته است. سیلی زدن معلم به معشوق و کبود شدن چهرۀ او، بهانه‌ای می‌شود تا زبان عاشق از ناز و نیاز به خشم، نفرین و تهدید تغییر کند.

وحشی در این غزل با بیانی آمیخته با خشم و عاطفه، معلم را مخاطب قرار می‌دهد. همین جابه‌جایی ناگهانی میان لطافت زبان عاشقانه و خشونت و غیرت عاشقانه، غزل را به یکی از تجربه‌های متفاوت و غافلگیرکننده در شعر فارسی بدل کرده است؛ تجربه‌ای که نشان می‌دهد در جهان غزل وحشی، عشق چنان صورت زمینی و ملموسی پیدا می‌کند که یک کبودی بر چهرۀ معشوق می‌تواند تمام دستگاه عاطفی شاعر را به شورش وادارد.

لاله‌اش از سیلی‌ات نیلوفری شد آه آه

ای معلم شرم از آن رویت نشد رویت سیاه

ای معلم ، ای خدا ناترس، ای بیدادگر

من گرفتم دارد او همسنگ حسن خود گناه

کرد رویت صد نگاه جان‌فزا از بهر عذر

خون‌بهای صد هزاران چون تو ناکس هر نگاه

باد دستت خشک همچون خامهٔ آن ماهرو

باد رخسارت سیه چون مشق آن تابنده ماه

جان من معذور فرما، من نبودم با خبر

زندگی را ورنه من می‌ساختم بر وی تباه

این زمان هم غم مخور دارم برای کشتنش

همچو وحشی تیر آه جان گداز عمر کاه

 

↑
خروج از نسخه موبایل