«به زندگیات برس»؛ این جمله را احتمالاً هر کسی که بخش بزرگی از وقت خود را صرف خواندن، نوشتن، فکر کردن یا کار هنری کرده باشد، دستکم یکبار شنیده است. جملهای که در ظاهر از سر دلسوزی گفته میشود و حتی ممکن است واقعاً هم با نیت خیر همراه باشد، اما درون خود پیشفرضی دارد که چندان بیطرفانه نیست: اینکه آنچه فرد مشغول انجام دادن آن است، هنوز «زندگی» محسوب نمیشود. نویسندهای که ساعتهای طولانی در اتاقش مینشیند و مینویسد، هنرمندی که سالها درگیر اثر خود است یا کسی که بیشتر اوقات فراغتش را با کتاب و اندیشه میگذراند، دیر یا زود با این پرسش مواجه میشود که پس تکلیف زندگی چه میشود؛ گویی زندگی جایی بیرون از این فعالیتها منتظر اوست و باید بالاخره دست از این امور فرعی بردارد و به سراغ آن برود.
اما مسئله دقیقاً از همینجا آغاز میشود: این «زندگی» که باید به آن رسید چیست و چه کسی حدود آن را تعیین کرده است؟
در تصور رایج اجتماعی، زندگی مجموعهای از اموری است که بیش از هر چیز، قابلیت مشاهده و سنجش دارند: تحصیل، شغل، درآمد، خرید خانه، داشتن ماشین، ازدواج، تشکیل خانواده، فرزندآوری، سفر، معاشرت و دستیابی به موقعیت اجتماعی. این امور البته بخشهای واقعی زندگیاند و نمیتوان اهمیتشان را انکار کرد. انسان موجودی جسمانی و اجتماعی است و نمیتواند نیازهای مادی، عاطفی و اجتماعی خود را با خواندن چند کتاب نادیده بگیرد. مسئله جای دیگری است؛ مسئله این است که چرا این شکل خاص از زیستن، بهطور پیشفرض، «زندگی» نامیده میشود و صورتهای دیگری از اشتغال انسانی، از جمله اندیشیدن و خلق کردن، در بهترین حالت فعالیتهایی فرعی تلقی میشوند که باید در فاصلۀ میان امور اصلی زندگی انجام شوند.
وقتی به فردی که بیشتر عمرش را صرف ادبیات کرده است، گفته میشود «کمی هم زندگی کن»! کمتر کسی با خود میگوید که شاید ادبیات برای او خودِ زندگی باشد. ممکن است برای یک نفر، خواندن یک رمان به همان اندازه واقعیت داشته باشد که برای دیگری خریدن خانه. ممکن است نوشتن یک صفحه برای نویسنده، تجربهای به مراتب جدیتر و تعیینکنندهتر از رفتن به یک مهمانی باشد. ممکن است کسی در خلال سالها فکر کردن به یک مسئلۀ فلسفی، تجربهای از بودن داشته باشد که برای فرد دیگری در ازدواج، سفر یا کار پیدا میشود. این تفاوت را نمیتوان صرفاً با این استدلال کنار گذاشت که یکی «واقعی» است و دیگری «ذهنی». مگر ذهن انسان بخشی از واقعیت زندگی او نیست؟
نکتۀ عجیب این است که این داوری دربارۀ زندگی، معمولاً فقط یکطرفه اعمال میشود. کسی که تمام انرژی خود را صرف کسب درآمد، خرید ملک، ارتقای شغلی، خرید خودرو، پیدا کردن شریک عاطفی، ازدواج و تشکیل خانواده کرده است، به ندرت با این پرسش مواجه میشود که «پس کی میخواهی فکر کنی؟» یا «چرا به جهان درونت نمیرسی؟» به او معمولاً گفته نمیشود که شاید این حجم از کار و مصرف و برنامهریزی برای آینده، نوعی فرار از مواجهه با خود باشد. اما اگر کسی تمام وقتش را صرف کتاب و نوشتن کند، احتمال اینکه از او پرسیده شود «آخرش از این کار چه چیزی به دست میآوری؟» بسیار بیشتر است.
چرا؟
بخشی از پاسخ را باید در ساختار اجتماعی جستوجو کرد. جامعه برای بعضی دستاوردها معیارهای روشن دارد. پول مقدار دارد، خانه مساحت دارد، ماشین قیمت دارد، شغل عنوان دارد، ازدواج وضعیت حقوقی و اجتماعی مشخصی ایجاد میکند و فرزند داشتن قابل شمارش است. این امور بهسادگی در سلسلهمراتب اجتماعی ثبت میشوند و به فرد امکان میدهند موقعیت خود را در مقایسه با دیگران تشخیص دهد. اما اندیشیدن چنین وضعی ندارد. نمیتوان بهسادگی گفت یک نفر «سی واحد اندیشه» بیشتر از دیگری دارد. فهم یک کتاب، تغییر نگرش، خلق یک اثر یا رسیدن به یک دریافت تازه، شاخص اجتماعی روشنی ندارد. آنچه بهآسانی اندازهگیری میشود، در جامعۀ مدرن غالباً بهسادگیتر نیز معتبر شناخته میشود.
از همینجا نوعی سوءتفاهم اساسی شکل میگیرد. جامعه ممکن است دستاوردهای بیرونی را با واقعیت زندگی یکی بگیرد. خانه داشتن نشانۀ ثبات میشود، ازدواج نشانۀ بلوغ، درآمد نشانۀ موفقیت و فرزند نشانۀ کامل شدن زندگی. اینها ممکن است واقعاً برای بسیاری از افراد مطلوب باشند، اما مطلوب بودنشان برای اکثریت، آنها را به معیار جهانشمول زندگی تبدیل نمیکند.
مسئله زمانی جدیتر میشود که روان انسان را وارد بحث کنیم. اگر بپذیریم که انسان گاهی برای جبران فقدانها و کمبودهای درونی خود به فعالیتهای بیرونی متوسل میشود، دیگر نمیتوان این تحلیل را فقط دربارۀ هنر و ادبیات به کار برد. کسی ممکن است از طریق نوشتن بخواهد فقدان دیدهشدن را جبران کند. دیگری ممکن است در کسب دانش به دنبال غلبه بر احساس ناتوانی باشد. فردی ممکن است با شهرت بخواهد بر بیاهمیتی خود غلبه کند. اما همین سازوکار را میتوان در مورد ثروت، ازدواج و تشکیل خانواده نیز بررسی کرد. فردی ممکن است ثروت بیندوزد تا اضطراب ناامنی خود را مهار کند؛ دیگری ممکن است ازدواج را راهی برای فرار از تنهایی بداند؛ شخصی ممکن است فرزندآوری را وسیلهای برای تجربۀ تداوم، تعلق یا جاودانگی قرار دهد؛ دیگری ممکن است تمام هویت خود را در نقش «پدر»، «مادر»، «همسر» یا «نانآور» تثبیت کند تا مجبور نباشد با این پرسش مواجه شود که جدا از این نقشها چه کسی است.
این سخن به معنای بیماری دانستن ازدواج یا ثروت نیست، همانطور که نمیتوان نوشتن یا هنر را ذاتاً فعالیتی اصیل و رهاییبخش دانست. مسئله خودِ عمل نیست بلکه نسبتی است که فرد با آن عمل برقرار میکند. ممکن است یک نفر ازدواج کند و در آن رابطه به شکلی عمیقتر خودش را پیدا کند و دیگری ازدواج کند تا از تنهایی و اضطراب خودش فرار کند. ممکن است کسی ثروتمند شود و آزادی بیشتری برای زیستن به دست آورد و فرد دیگری چنان به ثروت وابسته شود که تمام زندگیاش در خدمت حفظ چیزی قرار گیرد که قرار بود وسیله زندگی باشد. نویسنده هم دقیقاً از همین قاعده مستثنا نیست. ممکن است نوشتن برای او تجربهای اصیل باشد و ممکن است به مخفیگاهی تبدیل شود که پشت آن از زندگی، رابطه، مسئولیت یا حتی مواجهه با خودش پنهان شود.
بنابراین نمیتوان گفت «هنر اصیل است و پول فرافکنی»؛ چنین حکمی فقط جای ارزشگذاریهای معمول را عوض کرده است. اگر نقد قرار است جدی باشد، باید متوجه هر دو سو شود.
شاید پرسش مهمتر این باشد که انسان در انتخابهایش چه چیزی را دنبال میکند و چه چیزی را از آنها انتظار دارد. اگر کسی میگوید «من باید حتماً خانه داشته باشم، ماشین خوبی بخرم، ازدواج کنم و بچه داشته باشم»، میتوان از او پرسید چرا؟ اگر پاسخ او این باشد که بدون اینها احساس میکند آدم موفقی نیست، یا ارزشش در نگاه دیگران پایین میآید، یا از تنها ماندن میترسد، یا تصور میکند بدون این دستاوردها زندگیاش بیمعناست، آنگاه شاید ارزش داشته باشد که میان خواست واقعی و فشارهای درونی و اجتماعی تمایز بگذارد. همین پرسش را باید از نویسندهای که میگوید «من باید حتماً کتاب بنویسم» نیز پرسید. آیا او واقعاً نوشتن را میخواهد، یا نیاز دارد با کتاب خود به دیگران ثابت کند که مهم است؟ آیا از طریق ادبیات با جهان مواجه میشود، یا از جهان پناه میگیرد؟ آیا هنر برای او امکان زندگی کردن است، یا راهی برای نزیستن؟
این پرسش آخر اهمیت زیادی دارد، زیرا نقد یکجانبۀ هنر و دفاع رمانتیک از هنرمند به همان اندازه سادهانگارانه است که تقدیس پول و خانواده. ممکن است آدمی پشت «فرهنگ» همانقدر پنهان شود که دیگری پشت «موفقیت». کسی میتواند ساعتها دربارۀ معنای هستی حرف بزند و از پرداختن به سادهترین مسائل زندگی خود طفره برود. دیگری میتواند خود را آنقدر درگیر کار و تأمین آینده کند که هرگز فرصت نکند بفهمد اکنون برای چه زندگی میکند. در هر دو حالت، یک فعالیت میتواند از وسیلهای برای زندگی به وسیلهای برای فرار از زندگی تبدیل شود.
با این حال، نکتهای که در قضاوت اجتماعی معمولاً نادیده گرفته میشود این است که حق تعریف زندگی نباید در انحصار یک سبک زیستن باشد. اگر فردی حق دارد بگوید «زندگی من در خانواده معنا پیدا میکند»، فرد دیگری نیز باید حق داشته باشد بگوید «زندگی من در نوشتن معنا پیدا میکند». اگر یکی به خاطر نداشتن خانه احساس ناکامی میکند، دیگری ممکن است به خاطر ننوشتن یک کتاب احساس کند بخشی از زندگیاش را از دست داده است. هیچ معیار بیرونی و جهانشمولی وجود ندارد که بتواند بدون توجه به تجربۀ زیسته فرد تعیین کند کدام فقدان جدیتر است.
حتی تعبیر «به زندگی برس» در این معنا میتواند نوعی خشونت نرم داشته باشد؛ نه به این دلیل که الزاماً با قصد بد گفته میشود، بلکه چون تعریف گوینده از زندگی را به شکل امری بدیهی بر دیگری تحمیل میکند. گوینده ممکن است زندگی را در رابطه، خانواده و رفاه ببیند و از سر خیرخواهی بخواهد دیگری را به همان سمت ببرد. اما اگر مخاطب زندگی را در خلوت، مطالعه، آفرینش و استقلال فکری میبیند، این خیرخواهی میتواند به نفی یک شیوۀ زیستن تبدیل شود.
از سوی دیگر، فرد اهل هنر و اندیشه نیز باید مراقب باشد که این اعتراض را به نوعی برتری اخلاقی تبدیل نکند. اینکه کسی دغدغۀ ادبیات و فلسفه دارد، به خودی خود او را عمیقتر از کسی که دغدغۀ پول و خانواده دارد نمیکند. همانطور که داشتن خانه و همسر و فرزند نشانه سطحی بودن نیست، کتاب خواندن و نوشتن نیز نشانۀ عمق نیست. عمق و ابتذال میتوانند در هر دو نوع زندگی وجود داشته باشند. آدمی ممکن است در یک خانوادۀ معمولی زندگی کند و تجربهای بسیار غنی از عشق و مسئولیت داشته باشد؛ دیگری ممکن است پشت انبوه کتابهایش چیزی جز خودشیفتگی و ترس پنهان نکرده باشد.
در نهایت شاید لازم باشد جملۀ «به زندگیات برس» را از حالت یک توصیه بدیهی خارج کنیم و آن را به پرسشی تبدیل کنیم: «زندگی از نظر تو چیست؟» اگر این سؤال جدی گرفته شود، بخش بزرگی از داوریهای معمول فرو میریزد. آن وقت معلوم میشود مسئله بر سر این نیست که چه کسی بیشتر زندگی میکند؛ مسئله این است که هرکس چه چیزی را زندگی کردن میداند.
کسی که تمام روز در محل کار است و شب خسته به خانه برمیگردد، ممکن است تصور کند دارد برای زندگیاش زحمت میکشد. نویسندهای که تمام روز در اتاقش مینویسد نیز ممکن است دقیقاً همین تصور را داشته باشد. یکی برای آیندهای که هنوز نیامده سرمایه جمع میکند و دیگری برای اثری که شاید هرگز خوانندهای پیدا نکند. یکی میخواهد چیزی در جهان بیرون بسازد و دیگری میخواهد چیزی در جهان ذهن باقی بگذارد. هیچکدام از این دو انتخاب، صرفاً به دلیل شکلشان، نه اصیلاند و نه پوچ.
شاید بالغترین برخورد با مسئله این باشد که پیش از متهم کردن دیگری به «فرار از زندگی»، از خود بپرسیم که زندگی را برای چه چیزی به رسمیت شناختهایم. شاید آنچه زندگی مینامیم چیزی جز مجموعهای از عادتها، انتظارات اجتماعی و ترسهای مشترک نباشد که نسلها به ما منتقل کردهاند. و شاید آنچه به نام «زندگی واقعی» به دیگران توصیه میکنیم، در مواردی فقط شکل آشناتر و پذیرفتهشدهتر همان فرافکنیهایی باشد که در هنر و اندیشه با سوءظن نگاهشان میکنیم.
در این صورت، پرسش را میتوان کاملاً برگرداند. به نویسنده میگویند: «چرا زندگی نمیکنی؟» او میتواند بپرسد: «چرا فکر نمیکنی؟» به هنرمند میگویند: «آخرش اینها چه فایدهای دارند؟» او میتواند بپرسد: «آخرش فایدۀ این همه پول و مصرف و انباشت چیست؟» و شاید هیچکدام نتوانند پاسخ نهایی و همگانی به دیگری بدهند.
این ناتوانی در ارائۀ یک پاسخ مشترک، الزاماً ضعف نیست. شاید درست برعکس، نشانۀ آن باشد که «زندگی» چیزی نیست که بتوان آن را به یک نسخۀ واحد فروکاست. مسئلۀ انسان فقط این نیست که چگونه زنده بماند؛ مسئله این است که چه چیزی را شایستۀ زنده بودن بداند. برای یکی ممکن است پاسخ، خانه و خانواده باشد؛ برای دیگری کتاب و نوشتن؛ برای سومی سفر، موسیقی، علم، عشق، تنهایی یا هر چیز دیگری. تا زمانی که این انتخاب آگاهانه باشد و فرد بداند چه میکند و چرا میکند، دشوار بتوان از بیرون حکم کرد که کدامیک «واقعاً زندگی کرده» و کدامیک صرفاً از زندگی گریخته است.
شاید خطر اصلی نه در مادی بودن زندگی باشد و نه در معنوی بودن آن. خطر آنجاست که انسان چنان در چیزی مستقر شود که دیگر نتواند از خودش بپرسد چرا آن را میخواهد. در آن نقطه، پول میتواند پناهگاه شود، خانواده میتواند پناهگاه شود، هنر میتواند پناهگاه شود و حتی اندیشه میتواند پناهگاه شود. آنچه قرار بود شکل زندگی باشد، ممکن است به شکلی از نزیستن تبدیل شود.
و شاید به همین دلیل، به جای اینکه مدام به دیگری بگوییم «به زندگیات برس»، بهتر باشد یک بار از خودمان بپرسیم: من دقیقاً چه چیزی را زندگی مینامم و چه چیزی باعث شده تصور کنم تعریف من از زندگی، حق طبیعی دیگری نیز هست؟
