ادبیات و عرفان بازاری در قفسۀ سوپرمارکت

علاقمندی به فرهنگ، فلسفه، هنر، تاریخ، ادبیات و عرفان در کنار مشغله‌های بی‌پایان روزمره، حتماً باعث شده است پای شما نیز خواه‌ناخواه به عضویت در گروه‌ها، کانال‌ها یا صفحه‌هایی در فضای مجازی باز شود که محتواهایی در این موضوعات را به‌صورت روزانه به اشتراک می‌گذارند. پشت این فعالیت‌های فرهنگی حتماً جوانان و دانشجویان علاقه‌مندی حضور دارند که تلاش می‌کنند مطالبی را به مخاطبان خود ارائه دهند که از نظر آنها ارزشمند است و خواندنشان خالی از لطف و حکمت نیست. برای مخاطبان کم‌حوصله‌ای هم که وقت کتاب خواندن ندارند، این لقمه‌های حاضر و آماده و کله‌گنجشکی می‌تواند مفید باشد. به هر روی، هم دانش‌آموختگان علوم انسانی و هم علاقه‌مندان این حوزه‌ها حق دارند مانند هر کس دیگر از فرصت فضای مجازی برای تبلیغ و بهره‌مندی از آن چیزی استفاده کنند که دوستش دارند، دانشش را به دست آورده‌اند، برایش زحمت کشیده‌اند و وقت خود را پای آن صرف کرده‌اند.

تا اینجا همه‌چیز کاملاً درست و منطقی است و ما هم هوادار چنین رویکردی به علوم انسانی هستیم؛ مشروط بر اینکه علوم انسانی تبدیل به یک کالای سوپرمارکتی و مصرفی نشود. سخن ما این نیست که نباید از ادبیات و عرفان و فلسفه و… کسب درآمد کرد؛ هیچ عقل سلیمی این را نمی‌پذیرد. اتفاقاً اگر بتوانیم فضایی را که در تسخیر طنزهای سطحی، جنسی و محتواهای ضدفرهنگی است به سمتی هدایت کنیم که در آن ارزش‌ها، آموزه‌ها، داستان‌ها و شخصیت‌های بزرگ ادبی و فرهنگی ما به‌درستی به جامعه معرفی شوند، بسیار کار مفید و خوبی انجام داده‌ایم؛ در این صورت برخورداری از مزایای مالی چنین فعالیت‌هایی بسیار مطلوب و گواراست. مشکل از جایی آغاز می‌شود که می‌بینیم امروزه نگاه بازاری به این حوزه‌ها رواج روزافزونی پیدا کرده است. ما در این مقال قصد نداریم به تبلیغ مؤسسات فرهنگی شناخته‌شده و دارای مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بپردازیم و از اعتبار دوره‌های مجازی تلگرامی، اینستاگرامی و… بکاهیم. این دوگانه‌ای کاذب است که بحث را از محور اصلی خود دور می‌کند. هدف اصلی این نوشته بررسی پیامدهای رشد قارچ‌گونۀ این قبیل مؤسسات و برگزاری دیوانه‌وار دوره‌های مختلفی است که مشخص نیست با چه کیفیتی ارائه می‌شوند و چه هدفی پشت آنهاست.

روزگاری بود که دستیابی عمومی به محتواهای باکیفیت فرهنگی و ادبی تا حد زیادی از قاب صداوسیما امکان‌پذیر بود؛ مشهورترین و آشناترین نمونۀ آن هم سخنرانی‌های مهدی الهی قمشه‌ای بود که باعث علاقه‌مندی بسیاری از جوانان به ادبیات و عرفان شد. پشت کردن صداوسیما به سنت‌های اصیل و فراگیر ملی، مذهبی و فرهنگی ما ــــ که تحت تأثیر نگاه‌های تندروانه و گاه تکفیری به این محتواهای ارزشمند بود ــــ با گسترش فضای مجازی و سهولت دسترسی عموم جامعه به منابع دست اول مکتوب و غیرمکتوب هم‌زمان شد. رسانه‌ای که رسالتش فراهم آوردن گروه‌های مختلف مردم با سلایق و ذائقه‌های گوناگون زیر چتر عنوان «ملی» بود، نخستین بذرهای تفرقه را افکند. گویی واقعاً «رسانۀ ملی» را یک «ترکیب اضافی» قلمداد کرده باشند، برنامۀ کلان فرهنگی خود را بدون قرارداد معین و به شکلی کاملاً سخاوتمندانه برون‌سپاری کردند. مرجعیت به ناکجاآبادی منتقل شد که همه‌جا بود، ولی در هیچ‌جا نمی‌شد آن را پیدا کرد.

نیازهایی که می‌بایست در مراکز تخصصی و با مشورت صاحب‌نظران به‌صورت دقیق احصا می‌شد و حساب‌شده بدان پاسخ داده می‌شد، در سایۀ فقدان نگاه کلان تبدیل به یک بازار بی‌در و پیکر شد که بیش از هر چیز به یک سوداگری فرهنگی شباهت پیدا کرده است. در چنین بازاری، ادبیات، شعر، عرفان و هر چیزی که بتوان برای آن یک دوره تشکیل داد، یک «محصول» بازاری است که می‌توان از آن سود کرد؛ محصولی که قیمت، تاریخ تولید و انقضا دارد و می‌توان آن را در قفسه‌های هر سوپرمارکتی با تخفیف پیدا کرد. دوره‌های آموزشی در حوزه‌های مختلف با شهریه‌های متفاوت برگزار می‌شود. کسی که امروز اسطوره‌شناسی درس می‌دهد و کلاس شاهنامه‌خوانی برگزار می‌کند، روز بعد در صفحه‌اش آموزش آشپزی نیز به اشتراک می‌گذارد! هم مدعی است زبان یونانی می‌داند و هم به سریانی مسلط است. همان‌قدر متخصص مولاناست که دستی بر آتش سینما دارد. ملغمه‌ای از همه‌دانی و هیچ‌مدانی! در چنین فضایی آن چیزی که اصلاً اهمیت ندارد تخصص است؛ کافی است چهرۀ شناخته‌شده‌ای باشید، در تلویزیون رسمی یا برنامه‌های پرطرفدار سکوهای آنلاین دو کلام حرف زیبا از خود «دَر کرده باشید»، آن وقت است که سایت‌ها و مؤسساتی که تحت عنوان مظلوم «فرهنگی» مجوز گرفته‌اند، به سراغ شما می‌آیند و آنان که حوصلۀ کتاب خواندن ندارند برای ثبت‌نام در کلاس‌های شما سر و دست می‌شکنند؛ چون فکر می‌کنند شما همۀ آن چیزهایی را که آنها نخوانده‌اند، خوانده‌اید.

اما اینجا پرسش مهمی مطرح می‌شود: آن چیزی که فراگیری آن اساساً مستلزم تأمل، ممارست و سال‌ها رنج کشیدن است، آیا در قالب یک پکیج آموزشی چندجلسه‌ای قابل عرضه است؟ آیا واقعاً می‌توان در چند جلسه و یک دوره به فهمی از حافظ، مولانا، عطار، ابن‌عربی و… دست یافت؟

این پرسش به معنای انکار ارزش آموزش عمومی یا مخالفت با ساده‌سازی نیست. هیچ‌کس برای آشنایی نخستین با یک شاعر یا متفکر نیازمند سال‌ها تحصیل تخصصی نیست. مسئله از جایی آغاز می‌شود که «آشنایی» با «فهم» یکی گرفته شود و مخاطب تصور کند دریافت چند ساعت اطلاعات دربارۀ یک موضوع، او را به سطحی از شناخت رسانده است که دیگر نیازی به مطالعه و ممارست طولانی‌مدت ندارد. اساتیدی را می‌شناسم که سال‌ها در این حوزه‌ها فعالیت کرده‌اند، کتاب و مقاله خوانده‌اند و نوشته‌اند و آنها را در مقاطع مختلف کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترا در دانشگاه تدریس کرده‌اند، اما یک لحظه وسوسه نشده‌اند در دانشگاه به تدریس ادبیات داستانی یا معاصر بپردازند. آنها به تخصص خود و دیگران احترام می‌گذارند. معتقدند که ارزش ما با آنچه از انجام آن خودداری می‌کنیم سنجیده می‌شود، نه آنچه انجام می‌دهیم.

نشستن پای صحبت کسی که مدعی است ادبیات داستانی را به همان خوبی می‌داند که مولانا را می‌شناسد، بیش از هر چیز ارزش قائل نشدن برای وقت خود ماست. این قبیل مدرّسان شریف! تنها کاری که می‌کنند ساده‌سازی مفاهیمی است که فهم آنها نیازمند سال‌ها مطالعه، آشنایی با زبان، تاریخ، سنت‌های فکری و اعتقادی است. شرکت‌کنندگان در این دوره‌ها باید به تفاوت عمیق بین «آشنایی با یک موضوع» که می‌توان از طریق یک کتاب معمولی بدان نائل شد، با «فهم» آن توجه کنند.

اینجا مسئله‌ای مهم‌تر نیز وجود دارد. در اقتصاد جدیدِ توجه، شهرت می‌تواند جای تخصص را بگیرد. در گذشته می‌بایست تخصص به اعتبار منتهی می‌شد اما امروز شهرت، خود نشانه‌ای از تخصص تلقی می‌شود و مخاطب را به دنبال خود می‌کشاند. به این ترتیب، مسیری که باید از رهگذر دانش به اعتبار می‌انجامید، وارونه می‌شود؛ مخاطب و شهرت، خود به اعتبار تبدیل می‌شوند و اعتبار نیز به‌نوبۀ خود مجوز ورود به حوزه‌های مختلف تخصصی تلقی می‌شود. از همین‌جاست که با پدیدۀ عجیب «همه‌دانی» مواجه می‌شویم؛ کسی که دربارۀ هر موضوعی سخن می‌گوید و مخاطب نیز تصور می‌کند چون در یک حوزه شنیده شده است، در حوزه‌های دیگر نیز لابد صاحب‌نظر است.

در این بحبوحه آنچه بر سر ادبیات و عرفان ما آمده است روضه‌ای جداگانه می‌طلبد. از منظر نقد ادبی خواندن ادبیات، شرکت فعالانه و زیستن مسئولانه در جهان متنی است که نویسنده پیش چشم ما به یادگار نهاده است؛ این یک رابطۀ هستی‌شناختی است که نمی‌توان آن را به شرکت در کلاس تقلیل داد. ما باید با متن مواجهۀ مستقیم داشته باشیم، نه اینکه چشم به دهان مدرّسی بدوزیم که تفسیری از آن به ما ارائه دهد که مشخص نیست از چه فهمی برآمده است. در این فرآیند، فهم خواننده تعطیل می‌شود و در فهم کسی ممزوج می‌شود که در مقام «مدرّس» ما را از افق متن دور می‌کند. این امر یک اقتدار مطلق را برای مدرّس به ارمغان می‌آورد که در بستر آن، تفسیر شخصی یک نفر بر «معنای درست متن» سایه می‌افکند و امکان خوانش‌های مستقل و چندگانه را سلب می‌کند؛ زیرا شرکت‌کنندگان در این دوره‌ها اغلب مخاطبان حرفه‌ای نیستند و از ارائۀ فهم شخصی خود واهمه دارند. در نتیجه، تحت تأثیر اقتدار پوشالی مدرّس قرار می‌گیرند و هیچ چیز جدیدی به تاریخ آن متن نمی‌افزایند. از دل همین دورهمی‌هاست که حلقه‌های ارادتمندان و پیروان سینه‌چاک شکل می‌گیرند و اجازه نمی‌دهند صدای دغدغه‌مند و مستقل خوانندگان خلاق و پژوهشگران متعهد به گوش برسد. مسئله دیگر تنها به کیفیت یک کلاس یا میزان دانش یک مدرس مربوط نمی‌شود بلکه تغییر رابطۀ مخاطب با خودِ متن است. متن از چیزی که باید خوانده، فهمیده و درباره‌اش اندیشیده شود، به محتوایی تبدیل می‌شود که باید از زبان یک واسطه دریافت شود. خواننده نیز از یک مشارکت‌کنندۀ فعال در فرآیند فهم به مصرف‌کنندۀ یک تفسیر آماده تبدیل می‌شود.

آسیب جدی دیگری که بازاری شدن ادبیات به آن وارد می‌کند، «سطحی شدن» متون دشوار و تزریق این توهم است که «ادبیات» رشته‌ای آسان است. در چنین دوره‌هایی مدرّسان به دلیل ناآشنایی، کم‌دانی یا شاید دانستن «صلاح مملکت خویش!» به حذف، سانسور یا تحریف زمینه‌های تاریخی، زبانی، فلسفی و کلامی آثاری می‌پردازند که فهم صحیح آنها مستلزم داشتن اطلاعات کافی در همین حوزه‌هاست. به همین دلیل می‌بینیم که ادبیات عرفانی و خصوصاً آموزه‌های «مولانا»ی مظلوم ـــ که این روزها هر «بت‌آلوده‌ای» مدعی شناخت اوست ـــ به چند مفهوم محدود، دست‌فرسود اما جذاب و امروزی‌شده همچون عشق، رهایی، آرامش، خودشناسی و… فروکاسته شده است. این هم از برکات رواج روان‌شناسی زردی است که در این سال‌ها از هر تریبونی تلاش کردند دامن مولانا را به فضاحت آن بیالایند؛ فضاحتی که خود در آن دست و پا می‌زنند. بیرون کشیدن روان‌شناسی مثبت‌نگر از دل عرفان امثال بایزید، بوسعید و علی‌الخصوص مولانا، بازار مکاره‌ای است که هر کسی را می‌تواند وسوسه کند؛ چون خوش‌نشین‌ها و ثروتمندانی که با فقدان معنا در زندگی خود دست و پنجه نرم می‌کنند، حاضرند پای این مزخرفات پول‌های هنگفتی بدهند و این بلایی است که تعدادی از همین مؤسسات مشهور و دارای مجوز بر سر مولانا آورده‌اند و امروز نام او را نیز یدک می‌کشند.

آنها با جدا کردن ابیات از بافت منطقی متن، انتزاع آنها از ساختار فکری مؤلف و حذف زمینه‌های تاریخی، فرهنگی و اعتقادی شکل‌گیری این ابیات می‌کوشند مجموعه‌ای از محتواهای زرد روان‌شناختی را به مولانا نسبت دهند که آشکارا عملی خائنانه است. ادبیات، عرفان و مولانا نباید به ابزاری برای بهبود فردی و خودیاری روان‌شناختی در جهان معاصر تبدیل شوند. مولانا در اشعار خود به دنبال تبلیغ «حال خوب!» نیست؛ این تعبیر مضحک و دم‌دستی اینستاگرامی که تنها از «فقر گسترۀ واژگان» گوینده‌اش حکایت می‌کند. ما در ادبیات و عرفان با بنیادی‌ترین پرسش‌های الهیاتی و هستی‌شناختی روبه‌رو می‌شویم و قرار نیست برای همۀ آنها نیز پاسخی داشته باشیم. اتفاقاً ادبیات درست به همین دلیل پناهگاهی مطمئن برای فرار از هیاهوی دنیای مدرن است. عرفان و ادبیات پدیده‌های فکری و فرهنگی اصیلی هستند که تاریخ مشخصی را پشت سر گذاشته‌اند و نمی‌توان آنها را بی‌توجه به این تاریخ، برای پاسخ‌گویی به نیازهای مصرفی و زودگذر امروز بازتعریف کرد.

گسترش فضای مجازی موجی از «اضطراب جاماندن» را در میان طیف وسیعی از جامعه به وجود آورده است. هر کسی به نحوی می‌کوشد کمبودهای خود را جبران کند و خود را به موجه‌ترین صورت به همگان معرفی کند. در این میان چه چیزی موجه‌تر از ادبیات و عرفان؟ جملات کوتاه و جذاب بر خوانش متن‌های اصیل و پیچیده اولویت پیدا کرده و اشعار بلند و مفاهیم انسانی آنها در بسته‌بندی پست‌های کوتاه انگیزشی و عاشقانه‌های سانتی‌مانتال عرضه می‌شود.

این وضعیت البته فقط نتیجۀ عملکرد مدرّسان و مؤسسات نیست. مخاطب نیز در ساختن این بازار سهم دارد. میل به دانستن، اگر با شکیبایی و ممارست همراه نباشد، در سطح « میل به احساس دانستن» متوقف می‌ماند. انسان امروز می‌خواهد از قافلۀ فرهنگی عقب نماند و دوست دارد اگر در جمعی فرهنگی حاضر شد و بحثی به میان آمد دربارۀ حافظ و مولانا حرفی برای گفتن داشته باشد تا تصویری فرهنگی از خود بسازد؛ اما به شکلی متناقض‌نما حاضر نیست برای بهبود این تصویر، زمان بگذارد. از همین‌جا «مصرف فرهنگی» شکل می‌گیرد: فرد به جای آنکه چیزی را بخواند و بفهمد، محصولی را مصرف می‌کند که به او احساس خواندن و فهمیدن می‌دهد. مطالب در این دوره‌ها بر اساس نیازهای واقعی و انسانی مخاطبان تعیین نمی‌شود، بلکه الگوریتم تصمیم می‌گیرد چه چیزی لازم است. در اینجا تفاوتی میان حضوری، آنلاین یا آفلاین برگزار شدن دوره‌های آموزشی وجود ندارد؛ مسئله بسته‌بندی کردن دانش در قالب کالاهای مصرفی پرزرق‌وبرق است.

گرفتن مدرک دانشگاهی در رشته‌هایی مثل ادبیات و عرفان روزی یک آرزوی دست‌نیافتنی به شمار می‌رفت و راه یافتن به ساحت آن جز با ممارست طاقت‌فرسا ممکن نبود. اما امروزه در ویترین هر فروشگاهی، یک مدرک امضاشده هم در کنار دوره‌های آموزشی به‌صورت پاداش قرار گرفته است. گویی این گواهی‌های پایان دوره و امضای استادی که پای آن ثبت شده است، حکمی است که از طریق آن دانش واقعی را برای گیرنده‌اش به ارمغان می‌آورد. از همین‌جاست که در ذهن بسیاری توهم تخصص شکل می‌گیرد و گمان می‌کنند می‌توانند خودشان روزی بر کرسی استادی یکی از همین دوره‌ها تکیه بزنند. این چرخه در نهایت می‌تواند به تولید نسلی از «مدرّسان» منجر شود که هیچ‌گاه رنج پژوهش و مطالعۀ عمیق را بر خود هموار نکرده‌اند و هرچه دارند از حضور در همین چرخه‌های آموزشی به دست آورده‌اند؛ کسانی که یک دوره را می‌گذرانند، گواهی دریافت می‌کنند، خود را صاحب صلاحیت می‌بینند و سپس در مقام مدرّس، همان فرآیند را برای گروهی دیگر تکرار می‌کنند. جای تأسف است که می‌بینیم مدرّس بسیاری از این دوره‌ها اعضای هیئت علمی دانشگاه‌ها هستند که اتفاقاً ولع زیادی نیز برای ارائۀ خوانش ویژۀ خود از متون ادبی و عرفانی و به‌ویژه مولانا دارند. در اینجا یک سؤال اساسی مطرح می‌شود که نباید بی‌توجه از کنار آن گذشت. نسبت دانشگاه با برگزاری چنین دوره‌هایی چیست؟ آیا آموزش غیررسمی دارد جای مطالعه و پژوهش جدی را می‌گیرد یا مکمل آن است؟ این اساتید با این کار غیرحرفه‌ای یک خطر بسیار جدی را نادیده می‌گیرند. نگاه تجاری و بازاری به ادبیات و عرفان به شکل‌گیری پدیده‌ای منجر می‌شود که می‌توان از آن با عنوان «مدرّس و متخصص تجاری» یاد کرد. در ذهن و نگاه جامعه‌ای که عادت کرده است ادبیات و عرفان را «ساده» بخواند و فهم آن را امری پیش‌پاافتاده قلمداد کند، هیچ تفاوتی نیز بین متخصص و مدرّس واقعی و تجاری وجود ندارد. البته حضور استاد دانشگاه در آموزش عمومی فی‌نفسه مذموم نیست. دانشگاه نیز قرار نیست دانش را در حصار خود نگه دارد. اما آنجا که اعتبار دانشگاهی به جای تضمین کیفیت علمی، به ابزار بازاریابی تبدیل شود، سکۀ دانشگاه نیز از رواج می‌افتد. مخاطب به‌صرف دیدن عنوان «استاد دانشگاه» تصور می‌کند هر محتوایی که از سوی او عرضه می‌شود، الزاماً از همان استانداردهای علمی برخوردار است که از یک مقالۀ پژوهشی یا کلاس دانشگاهی انتظار می‌رود. استاد دانشگاه نیز وقتی وارد بازار آموزش عمومی می‌شود و با مشاهدۀ سطح پایین شرکت‌کنندگان ناچار به ارائۀ محتوایی سطحی می‌شود، نمی‌تواند مسئولیت علمی خود را پشت عنوان «دورۀ آزاد» پنهان کند.

ما در این یادداشت از انحصار فراگیری علوم انسانی در دانشگاه طرفداری نمی‌کنیم؛ زیرا باور داریم ترویج این علوم در جامعه بیشتر از طریق کنش‌های غیردانشگاهی انجام می‌گیرد که در انحصار نهادهای حاکمیتی نیست. برگزاری دوره‌های مجازی ـــ چه از طریق مؤسسات و چه به‌صورت خصوصی ـــ نیز یکی از همین راه‌هاست. ما با اصل وجود و برگزاری چنین دوره‌هایی مشکل نداریم، اما منطق حاکم بر آنها را به شدت بازاری و کاسب‌کارانه و فریبنده می‌بینیم. اگر یک دورۀ آموزشی مخاطب را به خواندن بیشتر، پرسیدن بیشتر، شک کردن، مراجعه به منابع اصلی و مستقل شدن از مدرّس دعوت کند، می‌تواند بخشی از فرآیند ترویج علوم انسانی باشد. اما اگر مخاطب را به مصرف‌کننده‌ای تبدیل کند که تصور می‌کند با پرداخت شهریه، چند ساعت حضور و دریافت یک گواهی، صاحب دانشی شده است که دیگر نیازی به مطالعه و ممارست ندارد، آن‌گاه با پدیده‌ای کاملاً متفاوت مواجهیم.

سطحی‌شدن و مصرفی‌شدن ادبیات و علوم انسانی از پیامدهای غیرقابل جبرانی است که نگاه تجاری و صنعتی به آموزش برای ما به ارمغان می‌آورد. وقتی فرهنگ تبدیل به کالایی برای خرید و فروش شد، جامعه می‌تواند چیزهای دیگری را نیز به طریق اولی برای خرید و فروش در بازار عرضه کند.

↑
خروج از نسخه موبایل