آیا آنچه از پیش به من داده شده است میتواند نشانی از «من» را با خود حمل کند، یا خودِ «من» اساساً در چیزی آشکار میشود که آن را در زندگی به دست آورده و محقق کردهام؟
تفاوت انسانها با یکدیگر تنها به میزان برخورداری آنان از مواهب از پیش موجود محدود نمیشود. این امری بدیهی است. آنچه تمایز اساسیتری را رقم میزند نسبت آنان با «داشتن» و «نداشتن» یا به تعبیر بهتر «برخورداری» و «محرومیت» است؛ بدین معنا که ساختار تجربۀ انسانها از جهان بر اساس نسبت آنان با این دو موقعیت بنیادین شکل میگیرد. «داشتن» و «نداشتن» به معنای تجربۀ روانیِ برخورداری، محرومیت، استحقاق، فقدان و عاملیت است. از این منظر ما با یک مسئلۀ فلسفی دربارۀ اصالت، عاملیت و نسبت خود با جهان روبرو هستیم. آنچه پیش از انتخاب به من داده شده، لزوماً حاصل کنش و انتخاب من نیست و بنابراین نمیتواند بهتنهایی بیانگر من باشد. نسبت من با آنچه از پیش در اختیار دارم، زمانی میتواند حامل نشانهای از «من» باشد که بتوانم در نسبت خود با آن دست به انتخاب بزنم و آن را محقق کنم. به صورتی دقیقتر میتوان گفت: «آن چیزی میتواند حامل نشانهای از «من» باشد که من در زندگی خود آن را پدید آوردهام.»
اگر بخواهیم در یک دستهبندی کلی جهان زیستۀ افراد را از بُعد برخورداری به دو دسته تقسیم کنیم باید گفت انسانها یا با دغدغۀ “داشتن و برخورداری” بزرگ میشوند یا “نداشتن و محرومیت”. در اینجا بحث دربارۀ ساختار تجربه و محدودۀ قلمرو نقش آفرینی “من” در نسبت با آن چیزی است که در اختیار دارد و یا میتواند پدید آورد.
ساختار تجربۀ کسی که با دغدغۀ «برخورداری» زندگی میکند با کسی که «محرومیت» وضعیت بنیادین زندگیاش بوده، متفاوت است؛ آنان «فقدان» چیزها را به دو شکل متفاوت فهم و زندگی میکنند. ممکن است کسی که در موقعیت بنیادین «برخورداری» زندگی کرده است، حتی هنگام مواجهه با «فقدان»، آن را با همان معیارهایی ارزیابی کند که در جهانِ «برخورداری» برایش شکل گرفته و به تبع آن اعتبار پیدا کرده است. بزرگ شدن با “داشتهها” اصولاً در حوزۀ امور محسوس و قابل لمس امکانپذیر است؛ زیرا فرآیند بزرگ شدن و مسیری که یک انسان معمولی برای رسیدن به سن ادراک طی میکند اغلب در نسبت با امور مادی و قابل لمس معنا پیدا میکند. این افراد با تجربۀ داشتن چیزهایی بزرگ میشوند که فراهم شدن آنها محصول انتخاب و تلاش خودشان نبوده و همواره توسط دیگری تأمین شده است. حال تصور کنید فردی با چنین زیستی در برابر «فقدان» چیزی قرار بگیرد که داشتههای او در برابر آن ناچیز جلوه کند. کمتر کسی در چنین موقعیتی تلاش میکند آنچه را که بدون زحمت در اختیار داشته، در راه به دست آوردن آنچه ندارد هزینه کند. این داشتهها جهان ذهنی و فکری او را ساخته و ساختار تجربۀ او از هستی را شکل داده است. او ممکن است با فقدانِ ناشی از محرومیت مادی و دغدغۀ بنیادینِ نداشتن آشنا نباشد. شخصی را تصور کنید که از کودکی در وضعیت بنیادین «فقدان» و «محرومیت» زیسته است. برای چنین کسی، ارزش چیزها غالباً از خلال فقدان آنها و یا تجربۀ «برخورداری موقت» آشکار میشود. او به نداشتن چیزها عادت میکند و اساساً تجربۀ او بر اساس «تجربۀ فقدان» شکل میگیرد؛ او میآموزد که چگونه با «نداشتن» زندگی کند نه با داشتن. به همین دلیل فقدان و محرومیت برای این افراد تبدیل به بحران نمیشود. چه بسا چنین وضعیتی برای رشد و ترقی چنین انسانهایی مفیدتر باشد. برای آنان پذیرش رنج زیستن با آنچه ندارند با این جمله شکل میگیرد که: «به دلیل موقعیت تاریخی و اجتماعی خود، از پیش حق برخورداری از بسیاری چیزها از من سلب شده است»؛ بدین ترتیب، داشتن یا نداشتن این چیزها نمیتواند معیار ارزش یا شایستگی او قرار گیرد؛ زیرا او در برخورداری یا محرومیت از آنها اختیاری نداشته است. حال پاسخ این سؤال را میتوانیم بیابیم: آیا چیزی که بدون انتخاب و تلاش به ما داده شده، میتواند منشأ فضیلت یا شایستگی باشد؟ و پاسخ این است که: «فضیلتی در داشتن یا نداشتن آنچه به شایستگی ما وابسته نیست وجود ندارد». فضیلت در «به دست آوردن» به معنای صرف حصول نیست؛ در نحوۀ نسبت برقرار کردن با آن است؛ به عبارت بهتر فضیلت در نسبتی است که از طریق انتخاب، تلاش و عمل خود با آنچه به دست میآوریم برقرار میکنیم. آنچه از پیش برای من در زندگی موجود است وجودش بر من مقدم است؛ چنین چیزهایی میراثی است که از گذشته بر جای مانده و ممکن است در آینده از کف برود. اما آن چیزی که وجودش در زندگی مقدم بر من نیست و آن را در زیستن خود محقق میکنم نشانی از «من» را با خود حمل میکند؛ بدین معنا که حضور و وجود آن چیز در زندگی من، مُهر اصالت “من” را بر خود دارد؛ دیگران ممکن است در امکان پدیدآمدن آن سهیم باشند، اما نسبت من با آن، نسبت یک مصرفکنندۀ صرف نیست؛ زیرا در تحقق آن مشارکت داشتهام. نسبت من با چیزهایی که دارم نسبت «مالکیت» نیست بلکه «مشارکت در تحقق» است؛ نوعی خلق که البته هرگز در خلأ و مستقل از شبکۀ روابط و امکانات جهان رخ نمیدهد. چیزهای بسیاری هستند که میتوانند به من تعلق داشته باشند ولی محصول «من» نباشند. از سوی دیگر چیزی ممکن است در شبکهای از روابط و نسبتها شکل بگیرد، پدید آید و محقق شود اما من در تحقق آن نقش محوری ایفا کنم.
در پایان میتوان گفت: «من آنچه دارم، نیستم. اگر در تحقق آنچه هستۀ شخصیتیام را شکل میدهد سهیم نباشم، آنچه با خود حمل میکنم هویتی موروثی و از پیش ساخته شده است که نشانی از «من» را با خود ندارد.
