اجتماعیجوانانرصد فضای مجازی

هویت، فضای مجازی و دگرگونی الگوهای شناختی نسل جدید

در سال‌های اخیر فضای مجازی آرام‌آرام از یک ابزار ارتباطی به بخشی از زندگی روزمره ما تبدیل شده است. بخش قابل توجهی از آنچه می‌دانیم، درباره‌اش قضاوت می‌کنیم و حتی تصویری که از خودمان داریم، از همین فضا عبور می‌کند. این تغییر برای نسل جوان محسوس‌تر است؛ نسلی که از کودکی یا نوجوانی با تلفن همراه، شبکه‌های اجتماعی و دریایی از محتوا بزرگ شده و تقریباً برای هر پرسشی، پیش از آنکه سراغ تجربه و مطالعه برود، یک پاسخ آماده در صفحه نمایش پیدا می‌کند.

وفور اطلاعات البته اتفاق بدی نیست. چه کسی می‌تواند از دسترسی آسان به کتاب، مقاله، سخنرانی و تجربه میلیون‌ها انسان شکایت داشته باشد؟ مشکل از جایی آغاز می‌شود که تصور کنیم داشتن اطلاعات مساوی با فهمیدن است. نیست. ممکن است کسی درباره صدها موضوع اطلاعات داشته باشد و در عین حال نتواند میان یک استدلال جدی و یک ادعای پرطرفدار تفاوت بگذارد. ممکن است روزانه ده‌ها مطلب بخوانیم، اما یک بار هم از خودمان نپرسیم نویسنده چرا این حرف را زده، چه چیزی را نادیده گرفته و چه پیش‌فرضی پشت آن پنهان است.

این شاید یکی از مسائل مهم زندگی در عصر شبکه‌های اجتماعی باشد: انسان امروز با کمبود محتوا مواجه نیست؛ با کمبود مکث مواجه است. محتوا پشت سر هم می‌آید. یک ویدئو، بعدی، بعدی و بعدی. یک نظر را می‌خوانیم، چند ثانیه بعد با نظر مخالفش روبه‌رو می‌شویم. پیش از آنکه فرصت کنیم چیزی را بفهمیم، موضوع دیگری جای آن را گرفته است. در چنین وضعیتی، آدم کم‌کم به مصرف‌کننده پاسخ‌های آماده تبدیل می‌شود. حتی موضع‌گیری هم آماده است؛ کافی است ببینیم چه کسانی چه چیزی را تأیید می‌کنند تا بدانیم ما باید در کدام طرف بایستیم.

بحث زن و مرد یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این وضعیت است. کافی است چند دقیقه در شبکه‌های اجتماعی بچرخیم تا با انبوهی از محتوا درباره زنان، مردان، ازدواج، روابط عاطفی، خیانت، استقلال، حقوق زنان و فمینیسم روبه‌رو شویم. بسیاری از این مطالب درباره مسائل واقعی حرف می‌زنند؛ اما در فضای مجازی مسئله خیلی زود از بحث درباره یک مسئله مشخص به جنگ میان دو هویت تبدیل می‌شود. زن باید ثابت کند مردان چگونه‌اند و مرد باید ثابت کند زنان چگونه‌اند. هر دو طرف هم معمولاً برای اثبات حرف خود، نمونه‌هایی از بدترین رفتارهای طرف مقابل پیدا می‌کنند.

در این میان، فمینیسم هم از سرنوشت بسیاری از مفاهیم پیچیده در فضای مجازی بی‌نصیب نمانده است. جریانی که تاریخ طولانی و شاخه‌های فکری متعددی دارد، در بسیاری از بحث‌های اینترنتی به چند جمله و شعار فروکاسته می‌شود. خیلی‌ها از فمینیسم دفاع می‌کنند بی‌آنکه آثار مهم این جریان را خوانده باشند و خیلی‌ها با آن مخالفت می‌کنند بی‌آنکه دقیقاً بدانند با کدام جریان یا کدام ادعا مخالف‌اند. اسم‌ها باقی مانده‌اند، اما محتوا گم شده است.

نتیجه عجیب است. چیزی که قرار بود به فهم مسائل زنان و مردان کمک کند، گاهی خودش به ابزاری برای تشدید خصومت میان آنها تبدیل می‌شود. آدم‌هایی را می‌بینیم که بخش بزرگی از هویت خود را صرفاً در مخالفت با جنس دیگر تعریف کرده‌اند. یکی خودش را با نفرت از مردان معرفی می‌کند و دیگری با نفرت از زنان. انگار برای اینکه بدانیم چه کسی هستیم، اول باید مشخص کنیم از چه کسی متنفریم. این وضعیت را می‌توان «هویت تقابلی» نامید؛ هویتی که برای شکل گرفتن به یک دشمن، رقیب یا «دیگری» نیاز دارد. فرد به جای اینکه از خودش بپرسد چه چیزی را دوست دارد، چه چیزی را درست می‌داند، چه تجربه‌ای داشته و چه نوع انسانی می‌خواهد باشد، مدام به دیگری نگاه می‌کند. اگر او سنتی است، من مدرنم. اگر او مذهبی است، من ضد مذهبم. اگر او طرفدار مردان است، من طرفدار زنانم. اگر او از زنان دفاع می‌کند، من باید در جبهه مقابل بایستم. تناقض ماجرا همین‌جاست: کسی که تمام هویت خود را در مخالفت با دیگری ساخته، هنوز به همان دیگری وابسته است. اگر او نباشد، بخشی از تعریف من از خودم هم از بین می‌رود.

شبکه‌های اجتماعی این وضعیت را تشدید می‌کنند. در این فضا هرچه واکنش تندتر باشد، بیشتر دیده می‌شود؛ هرچه جمله ساده‌تر و قطبی‌تر باشد، راحت‌تر دست‌به‌دست می‌شود. یک بحث تاریخی یا فلسفی که فهم آن نیازمند مطالعه است، در چند ثانیه به یک جمله تبدیل می‌شود. بعد همان جمله هزاران بار تکرار می‌شود و کم‌کم چنان به نظر می‌رسد که گویی حقیقتی بدیهی است. مشکل اینجاست که انسان در چنین محیطی ممکن است تصور کند بیشتر از گذشته می‌داند، در حالی که فقط بیشتر از گذشته در معرض نظر دیگران قرار گرفته است. شاید به همین دلیل است که اختلاف میان نسل‌ها امروز شکل تازه‌ای پیدا کرده. نسل جوان به حجم عظیمی از اطلاعات دسترسی دارد و این دسترسی واقعاً یک امتیاز بزرگ است. نسل‌های پیشین چنین امکانی نداشتند. اما دسترسی به اطلاعات به‌تنهایی قدرت تشخیص نمی‌آورد. تجربه نسل گذشته هم به‌تنهایی ضامن حقیقت نیست. هر دو طرف اگر قرار باشد فقط بر داشته‌های خود تکیه کنند، گفت‌وگویی شکل نمی‌گیرد.

آنچه کم داریم، شاید کمی فاصله گرفتن از هیاهو باشد؛ چند لحظه مکث پیش از بازنشر یک جمله، پیش از قضاوت درباره یک گروه، پیش از قرار دادن خودمان در یکی از دو طرف یک دعوا. آدم باید بتواند چیزی را بخواند و با آن موافق نباشد، بدون اینکه فوراً به دشمنش تبدیل شود. باید بتواند از یک دیدگاه چیزی یاد بگیرد، بی‌آنکه تمام هویتش را به آن بسپارد. باید بتواند درباره زن و مرد، سنت و مدرنیته، نسل قدیم و نسل جدید و ده‌ها مسئله دیگر فکر کند، بدون اینکه مجبور باشد برای هر کدام یک جبهه انتخاب کند. شاید مسئله امروز ما همین باشد: در روزگاری که همه درباره همه چیز نظر دارند، فرصت اندیشیدن به خودمان را از دست داده‌ایم. آن‌قدر سرگرم تعریف کردن دیگری شده‌ایم که فراموش کرده‌ایم خودمان را تعریف کنیم. انسانی که خودش را نمی‌شناسد، حتی اگر هزاران صفحه درباره جهان خوانده باشد، هنوز راه زیادی تا فهمیدن آنچه می‌بیند در پیش دارد.

سعید مزروعیان

دبیر بخش فرهنگ؛ دکترای ادبیات فارسی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا