جنایت علیه خود؛ انحطاط و گریز در رمان «آداب بیقراری»

رمان «آداب بیقراری» نوشته یعقوب یادعلی، برنده جایزه بنیاد گلشیری در سال ۱۳۸۳، یکی از جدیترین، عمیقترین و در عین حال مظلومترین آثار ادبیات داستانی معاصر ایران است؛ رمانی که متأسفانه تحت تأثیر حواشی حاکم بر انتشارش، متن درخشان و لایههای عمیق تحلیلیاش آنطور که باید در زمان خود بررسی نشد. این اثر فراتر از روایت سادهی یک فرار، جراحیِ بدون بیحسی روح انسانِ طبقه متوسط مدرن است. یادعلی در این رمان بهجای گرهافکنیهای سنتی، طرح یک معمای پلیسی یا توسل به حوادث شگفتانگیز بیرونی، تمام بار دراماتیک اثر را بر لایههای روانشناختی، زیستشناختی روابط زناشویی و بحران وجودی شخصیت اصلیاش بار میکند. داستان با کامران خسروی آغاز میشود؛ مهندسی که در ظاهر تمام مؤلفههای یک زندگی موفق و تثبیتشده را دارد، اما در زیر این سطحِ بهظاهر آرام، دچار نوعی «ملال وجودی» و انزجار عمیق از هویت خویش است. خستگی کامران از «منِ موجود» او را به این باور وهمآلود میرساند که با پاک کردن صورتمسئله—یعنی صحنهسازی مرگ خود در یک حادثه رانندگی و رها کردن همسر و موقعیت شغلیاش—میتواند از صفر متولد شود. اما دقیقاً نقطه عطف تحلیلی رمان از همینجا شکل میگیرد؛ جایی که نویسنده به نقد بنیادین ایدهی «آغاز دوباره» در عالم واقع میپردازد.
یادعلی در لایههای زیرین اثر نشان میدهد که هویت، یک لباس یا جغرافیا نیست که بتوان آن را خلع کرد و دیگری را به تن پوشید، بلکه تراکمی از عقدهها، حافظه، ترسیهای روانی و خصلتهای شخصیتی است که فرد در تمام فرارها همراه خود حمل میکند. کامران با مرگ خودخواسته و تغییر نام، نه تنها آزاد نمیشود، بلکه ذهن ناآرام و ناتوانیاش در برقراری ارتباط واقعی را به هویت جدید منتقل میکند و در نتیجه، در موقعیت تازه نیز همان چرخهی فروپاشی و اسارت بازتولید میشود. از منظر تکنیک روایی، قدرت کار یادعلی در خلق «تعلیق روانی» است؛ او خواننده را در تاریکخانه ذهن کامران حبس میکند و ضربآهنگ متن را با انحطاط تدریجی و گامبهگام روان او تنظیم مینماید. نثر رمان بهشدت عاری از زواید، بیتکلف، مسلط و حسابشده است و همین عاری بودن از شاعرانگیِ کاذب، به فضای خفقانآور و واقعی داستان عمق مضاعفی میبخشد. رمان همچنین یک کالبدشکافی بیرحمانه از آسیبشناسی روابط زناشویی و «عدم امکان گفتگو» در طبقه متوسط است؛ جایی که پنهانکاری، سوءتفاهمهای انباشتهشده و نگفتنها، مانند خوره پایههای یک زندگی را از درون میتراشند و افراد را در عین زندگی زیر یک سقف، به بیگانگانی مطلق تبدیل میکنند. از بعد فلسفی نیز رمان با ورود عنصر تصادف و اتفاقات غیرقابلپیشبینی در نیمه دوم داستان، غرور و خردِ خودبنیادِ کامران را به چالش میکشد. کامران که تصور میکرد با برنامهریزی دقیق بر سرنوشت سوار شده، در عملی نهایی ثابت میکند که انسان به محض دست زدن به ارادهای جنونآمیز برای کنترل کامل بر زندگی، خود را به قربانیِ تصادفات و تقدیری کورتر تبدیل میکند. در نهایت، «آداب بیقراری» نقد هولناک این توهم مدرن است که «جای دیگر، آدم دیگری خواهیم بود» و به ما یادآوری میکند که گاهی سختترین، تاریکترین و فرارناپذیرترین زندانی که انسان در آن محبوس میشود، خودِ اوست.





