سرمایه انسانی بزرگ، اقتصاد کمبازده

در اقتصاد سیاسی جملهای مشهور وجود دارد
دولتهای بزرگ، انسانهای کوچک میسازند و دولتهای کوچک، انسانهای بزرگ
این جمله بیش از آنکه یک حکم مطلق باشد، توصیف یک خطر است: خطر اقتصادی که در آن دولت چنان گسترده و مداخلهگر میشود که فرصت رشد شهروند، بنگاه، خلاقیت و سرمایه انسانی را محدود میکند.
مسئله ایران را میتوان از همین زاویه دید. ایران کشوری فقیر از نظر ظرفیت انسانی نیست. جامعهای با نیروی انسانی تحصیلکرده، سابقه آموزشی گسترده، ظرفیت فنی و مهندسی قابل توجه و جمعیتی که در بسیاری از حوزهها توان بالقوه بالایی دارد. بر اساس گزارش توسعه انسانی سازمان ملل، ایران در شاخص توسعه انسانی رتبه ۷۵ را در میان ۱۹۳ کشور و قلمرو دارد و در گروه کشورهای دارای «توسعه انسانی بالا» قرار میگیرد.
اما تصویر زمانی معنادار میشود که این رتبه را کنار جایگاه ایران در درآمد سرانه اسمی قرار دهیم. در رتبهبندی تولید ناخالص داخلی سرانه اسمی، بر پایه برآوردهای صندوق بینالمللی پول، ایران در جایگاه ۱۶۲ قرار دارد. همین فاصله میان رتبه ۷۵ در توسعه انسانی و رتبه ۱۶۲ در درآمد سرانه اسمی، صورتبندی روشنی از مسئله ایران به دست میدهد: کشور از نظر ظرفیت انسانی جلوتر از خروجی اقتصادی خود ایستاده است.
این شکاف، تنها یک اختلاف آماری نیست؛ نشانه یک ناکارآمدی ساختاری است. ایران نیروی انسانی دارد، اما این نیروی انسانی به اندازه کافی به بهرهوری، تولید، صادرات، نوآوری و درآمد تبدیل نمیشود. به بیان سادهتر، مسئله اصلی کمبود استعداد نیست؛ مسئله این است که اقتصاد، امکان شکوفایی استعداد را فراهم نمیکند.
در بسیاری از کشورهای منطقه، بهویژه در خاورمیانه، مسیر توسعه اقتصادی الزاماً از سرمایه انسانی قویتر از ایران آغاز نشده است. برخی کشورها با اتکا به منابع طبیعی، برخی با تبدیل شدن به مرکز تجارت و خدمات، برخی با جذب سرمایه خارجی و برخی با پیوند عمیقتر با اقتصاد جهانی، توانستهاند درآمد سرانه خود را بالا ببرند. ایران اما با وجود برخورداری از نیروی انسانی قابل توجه، موقعیت جغرافیایی مهم، ظرفیت انرژی، بازار داخلی بزرگ و سابقه صنعتی، هنوز نتوانسته این مزیتهای بالقوه را به رشد پایدار درآمد سرانه تبدیل کند.
دلیل اصلی را باید در کیفیت حکمرانی اقتصادی جستوجو کرد. سرمایه انسانی زمانی به ثروت تبدیل میشود که در فضایی رقابتی، پیشبینیپذیر و مولد قرار گیرد. وقتی اقتصاد گرفتار مداخلههای گسترده دولت، انحصار، نااطمینانی مزمن، محدودیت تجارت، ضعف سرمایهگذاری و بیثباتی مقررات باشد، حتی نیروی انسانی توانمند نیز اثر اقتصادی کامل خود را از دست میدهد.
در چنین ساختاری، دانشگاه توسعه مییابد، اما بازار کار توان جذب نیروی متخصص را ندارد. نیروی جوان آموزش میبیند، اما مسیر روشن برای کارآفرینی نمییابد. مهارت شکل میگیرد، اما در اقتصاد غیررقابتی و رانتی به بهرهوری تبدیل نمیشود. نتیجه آن است که جامعه از نظر انسانی رشد میکند، اما اقتصاد به همان نسبت بزرگ نمیشود.
اینجاست که معنای جمله «دولتهای بزرگ، انسانهای کوچک میسازند» روشنتر میشود. دولت بزرگ فقط دولتی با کارمند زیاد یا بودجه حجیم نیست؛ دولت بزرگ دولتی است که در بیشتر تصمیمهای اقتصادی حضور تعیینکننده دارد؛ از قیمتگذاری و واردات گرفته تا تخصیص ارز، مجوزدهی، سرمایهگذاری، بازار کار و مسیر رشد بنگاهها. در چنین فضایی، انسان اقتصادی به جای آنکه خلاق، مستقل و مولد باشد، ناچار میشود خود را با قواعد اداری، رانت، محدودیت و نااطمینانی تطبیق دهد.
پیامد این وضعیت، کوچک شدن فرصتهاست. فرد تحصیلکرده میان مهاجرت، اشتغال غیرمرتبط، فعالیتهای کمبازده یا انتظار برای فرصتهای محدود گرفتار میشود. بنگاه خصوصی به جای رقابت، به دنبال مجوز و دسترسی میرود. سرمایهگذار به جای برنامهریزی بلندمدت، از نااطمینانی فرار میکند. در نهایت، سرمایه انسانی کشور از بین نمیرود، اما فرسوده میشود؛ باقی میماند، اما مولد نمیشود.
بنابراین مسئله ایران این نیست که انسان توانمند کم دارد؛ مسئله این است که اقتصاد، انسان توانمند را جدی نمیگیرد. اگر قرار باشد رتبه ایران در درآمد سرانه به جایگاه واقعی ظرفیت انسانی کشور نزدیک شود، مسیر آن از بزرگتر شدن دولت نمیگذرد. راه آن، آزادسازی ظرفیت جامعه، کاهش مداخلههای غیرضروری، تقویت رقابت، ثبات سیاستگذاری، اتصال مؤثرتر به اقتصاد جهانی و میدان دادن به بخش خصوصی واقعی است.
ایران از نظر توسعه انسانی در جایگاهی قرار دارد که میتواند پایه رشد اقتصادی باشد؛ اما تا زمانی که این ظرفیت در خدمت بهرهوری قرار نگیرد، رتبه توسعه انسانی بیشتر به یک امکان بالقوه شباهت خواهد داشت تا یک دستاورد اقتصادی کامل. مسئله امروز ایران همین فاصله است: جامعهای با ظرفیت انسانی بالا، در اقتصادی که هنوز توان تبدیل این ظرفیت به درآمد سرانه، رفاه و قدرت اقتصادی را پیدا نکرده است.




