«کیچ» و نقاب زیباشناختی امر سیاسی در رمان «بار هستی»

اگر از هر خوانندهٔ جدی ادبیات معاصر بپرسیم که بزرگترین خدمت میلان کوندرا به تحلیل فرهنگ مدرن چه بود، بهاحتمال زیاد انگشت روی بازتعریف او از مفهوم «کیچ» در رمان «بار هستی» خواهد گذاشت. کوندرا در این شاهکار سال ۱۹۸۴، واژهای را که تا پیش از آن در میان منقدان هنری برای توصیف کارهای ارزان، عامهپسند و احساساتی به کار میرفت، از قلمرو تاریخ هنر بیرون کشید و آن را به یک ابزار تحلیل آسیبشناسانه برای سیاست، جامعه و روانشناسی انسان معاصر تبدیل کرد. اما کیچ در منظومهٔ فکری کوندرا دقیقاً چه معنایی دارد و چرا خوانش دوبارهٔ آن برای درک مناسبات جهان امروز، ضروریتر از هر زمان دیگری به نظر میرسد؟
کوندرا کلمهٔ کیچ (Kitsch) را در «هنر رمان» به شرح زیر تعریف میکند:
وقتی «بار هستی» را مینوشتم، از اینکه کلمهٔ کیچ را یکی از کلمههای بنیادین رمان ساخته بودم، کمی احساس دلواپسی میکردم. در واقع تا این اواخر هم، این کلمه هنوز در فرانسه تقریباً ناشناخته مانده، یا در معنایی بسیار کممایه شناخته شده است. در برگردان فرانسوی جستار مشهور هرمان بروخ، کلمهٔ کیچ به معنای «هنر پست» آورده شده است. این سوءتعبیر است، زیرا بروخ نشان میدهد که کیچ چیزی به جز اثری ساده و ناشی از بدسلیقگی است. نگرش کیچ و رفتار کیچ وجود دارند. نیاز انسان کیچمنش (Kitschmensch) به کیچ، عبارت است از نیاز به نگریستن خویشتن در آینهٔ دروغ زیباکننده، و بازشناختن خشنودانه و شادمانهٔ خویش در این آینه. در نظر بروخ، کیچ، از دیدگاه تاریخی، به رومانتیسم احساساتی قرن نوزدهم مربوط میشود، زیرا در آلمان و اروپای مرکزی، قرن نوزدهم بسی رومانتیکتر از نقاط دیگر (و خیلی کمتر رئالیست) بوده است؛ در اینجاست که کیچ بیاندازه شکفته میشود، در اینجاست که کلمهٔ کیچ پدید میآید و هنوز هم فراوان به کار برده میشود. ما، در پراگ، دشمن اصلی هنر را در کیچ دیدهایم. در فرانسه چنین نیست. در اینجا، در مقابل هنر حقیقی، تفریح و تفنن گذاشته میشود، و در مقابل هنر وزین و والا، هنر سبکمایه و رشدنیافته. و اما من هرگز از رمانهای پلیسی آگاتا کریستی به خشم نیامدهام! در عوض، چایکوفسکی، راخمانینوف، هوروویتس وقتی که پیانو میزند، فیلمهای بزرگ هالیوودی، کرامر بر ضد کرامر، دکتر ژیواگو (بیچاره پاسترناک!)، کسانی و چیزهایی هستند که من عمیقاً و صمیمانه از آنها نفرت دارم. و بیش از پیش از روحیهٔ کیچ موجود در آثاری که از نظر شکل مدعی نوگرایی اند برآشفته میشوم. (اضافه کنم: نفرتی که نیچه نسبت به «کلمههای زیبا» و «اداهای نمایشی» ویکتور هوگو، در خود احساس میکرد، نشانهٔ بیزاری از کیچ قبل از پیدایش کلمهٔ آن، بود.) (پاورقی صفحات ۲۶۴ و ۲۶۵ رمان بارهستی)
در خوانش سنتی، کیچ به تابلوهای نقاشی ارزانقیمت، مجسمههای سرامیکی مبتذل یا سریالهای تلویزیونی بیش از حد احساساتی گفته میشد. کوندرا اما لایهای بنیادینتر به این تعریف میافزاید؛ از نظر او کیچ، انکار مطلق تمام آن چیزهایی در حیات بشری است که پذیرش آنها دشوار، ناخوشایند یا متناقض است. او برای تبیین این ایده، استعارهای عریان و صریح به کار میبرد؛ استعارهٔ نفی «مدفوع» یا همان جنبههای زیستشناختی، زشتیها، بیماری، مرگ و تمایلات تاریک انسان. کیچ جهانی را تصویر میکند که در آن همهچیز منطقی، زیبا، پاکیزه و عاری از تناقض است. در این جهان دستکاریشده، هیچ جایی برای تردید، طنز، پیری یا فروپاشی وجود ندارد. کیچ به ما دروغی تسکیندهنده میگوید: اینکه هستی، ساده و سراسر زیبایی است.
یکی از ظریفترین بخشهای تحلیل کوندرا، شکافتن مکانیزم عاطفی کیچ است. او کیچ را بر پایهٔ دو قطره اشک تصویر میکند؛ اشک اول زمانی میریزد که کودکی را در حال دویدن روی چمن میبینیم و از دیدن این صحنه تحت تأثیر قرار میگیریم، اما اشک دوم زمانی میافتد که با خود میگوییم: «چقدر زیباست که من و تمام بشریت همراه هم، با دیدن دویدن این کودک روی چمن تحت تأثیر قرار گرفتهایم!» کوندرا تأکید میکند که همین اشک دوم است که کیچ را میسازد. در اشک دوم، اصالت احساس از بین میرود و جای خود را به یک «خودشیفتگی جمعی» میدهد. در اینجا انسان دیگر برای سوژه غمگین یا شاد نیست، بلکه از اینکه خودش را انسانی شریف، حساس و همگام با جمع میبیند، دچار لذت میشود. این همان نقطهای است که احساسات از یک واکنش درونیِ اصیل به یک نمایش عمومی تبدیل میشود.
شاهکار کوندرا در انتقال این مفهوم به قلمرو سیاست رخ میدهد. او نشان میدهد که سیستمهای توتالیتر و ایدئولوژیهای سخت، بیش از هر چیز بر پایهٔ کیچ استوارند. چه کمونیسم باشد و چه فاشیسم، تمام این نظامها نیازمند رژههای بزرگ، دستهای برافراشته، تبسمهای یکدست روی پوسترهای تبلیغاتی و ایجاد این وهم جمعی هستند که همه ما متحد، خوشبخت و در راه تحقق یک آرمان نهایی هستیم. کیچ سیاسی، دشمن شمارهیک پرسش و طنز است؛ چرا که طنز، تناقضهای واقعیت را آشکار میکند و کیچ تحمل هیچ تناقضی را ندارد. در جامعهای که تحت سیطرهٔ کیچ سیاسی است، اگر کسی از مسیر رژه کنار برود یا به حقیقت یک شعار شک کند، نهفقط یک مخالف سیاسی، بلکه مخل زیبایی و سعادت عمومی تلقی میشود.
در ساختار داستانی رمان نیز این مفهوم از طریق رفتار شخصیتها جان میگیرد. سابینا، نقاش معترض، نماد مطلق مبارزه با کیچ است. برای او، دشمن واقعی نظام کمونیستی، سرکوب پلیسی نیست؛ بلکه «کیچ کمونیستی» است. همان نظم تظاهرآمیز و زیبایی تصنعی که هرگونه فردیت را نابود میکند. بیزاری سابینا از کیچ تا جایی پیش میرود که او حتی پس از فرار به غرب، از کیچِ روشنفکرانه و تجاری غرب نیز گریزان است. در مقابل، فرانتس نمایندهٔ روشنفکرانی است که شیفتهٔ کیچ چپگرایانه میشوند. او به تظاهرات بزرگ و آرمانهای زیبای سادهانگارانه عشق میورزد، زیرا آنها به زندگیاش حس هدفمندی و شکوه میدهند، بیآنکه مجبور باشد با واقعیتهای پیچیده و کثیف سیاست مواجه شود.
با وجود آنکه دههها از نگارش رمان کوندرا میگذرد، مفهوم کیچ امروزه کارکردی بهمراتب وسیعتر یافته است. در عصر شبکههای اجتماعی، ما روزانه با حجم عظیمی از کیچ مدرن روبهرو هستیم: زیستهای ویترینشده و عاری از درد، هشتگهای احساساتیِ یکدست، و موجهای همدردیِ نمایشگونهای که دقیقاً بر مدار همان اشک دوم میچرخند. امروزه نیز مانند روزگار کوندرا، کیچ پناهگاهی است برای فرار از پیچیدگیهای جهان واقع. اما پیام نهایی «بار هستی» روشن است: زندگی انسانی زمانی اصالت مییابد که شهامتِ مواجهه با نازیباییها، تناقضها و بار سنگین واقعیت را داشته باشیم. سبکی تحملناپذیر هستی، دقیقاً حاصل همین فرارِ مداوم به سوی کیچ است؛ فراری که در نهایت، انسان را خالی و تهی از حقیقت باقی میگذارد.




