
علامه دهخدا در لغتنامه، ذیل واژۀ اخلاق نوشته است: «ج خُلق ، خویها… ج خَلَق به معنی خوی. طبع. مروت. دین… ج خَلِق، به معنی خوشخوی…» راغب اصفهانی (نیمۀ اول قرن چهارم ـ ۵۰۲ هـ ق) دراینباره نظری جالب توجه داده است؛ به عقیدۀ وی خَلق و خُلق در اصل به یک معنا هستند. وی تفاوت ظریفی را که بین معنای این دو واژه وجود دارد شرح کرده است؛ ازاین منظر «خَلق مخصوص هیئات و اشکال و تصاویر قابل مشاهده با چشم است ولی خُلق در صفات اخلاقی و قوایی که فقط با بصیرت میتوان به آن پی برد به کار برده میشود.» همینطور ابن منظور (۶۳۰ ـ ۷۱۱ هـ ق) معتقد است که خُلق با ضمّه گرفتن حرف لام یا ساکن گرفتن آن، به معنای خوى، نهاد و سرشت است و به تصویر درونی انسان ـ یعنی همان نَفْس ـ تعلق دارد. ویژگی ها و معانی خاص نَفْس (یا همان تصویر درونی)، در مقام آفرینشِ تصویر بیرونیِ انسان، ویژگیها و معانیِ آن و در یک کلام سیرت انسان است. هریک از این تصویرها، هم متضمن ویژگیهای شایسته و ناشایست هستند و هم پاداش و مجازات. ثواب و عقابی که در اینجا بر این ویژگیها مترتب میشود بیش از آنکه به ویژگیهای تصویر بیرونی تعلق گیرند، به ویژگیهای تصویر درونی وابستهاند و به همین سبب بارها، احادیث در ستایش نیکویی خلق، نا به جا به کار رفتهاند.
با توجه به آنچه گذشت باید گفت که «خُلق» در ارتباط با تصویر درونی انسان معنا پیدا میکند و همانگونه که ابن منظور نیز متذکر میشود احادیث مرتبط با آن را نباید بر آن دسته از عادات و رفتار فرا افکند که مرتبط با تصویر بیرونی است. در احادیثی که از پیامبر اکرم روایت شده است بر دو ساحتی بودن وجود انسان تأکید شده است؛ برای مثال دعایی از پیامبر منقول است که در آن میفرمایند: «اللهم حَسِّن خَلقی و خُلقی.» گفتنی است واژۀ «اخلاق» در قرآن به کار نرفته است اما در آیۀ ۴ از سورۀ قلم «خُلُق» که مفرد آن است به کار رفته است: «و انک لعلی خُلُقٍ عظیم.» (سورۀ قلم، آیۀ ۴) پس باید به تعریف خواجه نصیرالدین طوسی (۵۹۷ ـ ۶۷۲ هـ ق) از این واژه اشاره کرد: «خُلق ملكهای است نَفْس را كه مقتضى سهولت صدور فعلى از او بىاحتیاج به تفكر و رؤیتی.» تعریفی که او از واژۀ خُلق ارائه میدهد برگرفته از تعریف ابن مسکویه (۳۲۰ یا ۳۲۶ ـ ۴۲۱ هـ ق) در تهذیب الاخلاق است. از این تعاریف چنین برمیآید که برخی صفات و حالات در آدمی وجود دارد که بیدرنگ و تفکر از او صادر نمیشود زیرا این صفات و حالات در نَفْس آدمی جایگیر نشدهاند و مادام که بیدرنگ و تفکر بروز نکند نمیتوان آن را جزء اخلاق وی به حساب آورد. گفتنی است ابن مسکویه به اختلاف نظر قدما دربارۀ خُلق اشاره کرده است؛ براین اساس برخی از ایشان معتقدند که خُلق تنها با نَفْس غیرناطقه مرتبط است اما گروهی براین باورند که نَفْس ناطقه نیز میتواند از آن بهرهای داشته باشد. اختلاف دوم مربوط به این مسئله است که گروهی چنان خُلق طبیعی را در نَفْس انسان متمکّن دانستهاند که به هیچوجه از او دور نمیشود؛ اما گروهی دیگر میگویند هیچ چیزی دربارۀ اخلاق وجود ندارد که ما بر مبنای آن بخواهیم از امری با نام اخلاق طبیعی نام ببریم؛ وی بلافاصله متذکر میشود که البته اخلاق امری غیرطبیعی هم نیست. ابن مسکویه پس از تحریر محل نزاع سعی میکند موضعی بینابین در این خصوص اتخاذ کند. از نظر نویسندۀ تهذیب الاخلاق جابهجایی خُلق بهواسطۀ تأدیب و موعظه صورت میگیرد حال این تحول میتواند سریع باشد یا بطئ. عزالدین محمود کاشانی (م. ۷۳۵ هـ ق) نیز چنین نظری دارد و «حسن تربیت ابرار و ملازمت صحبت اغیار» را در راسخ شدن هیئت اخلاق حسنه مؤثر دانسته است. با این مقدمه میخواهیم گریزی بزنیم به مسئلۀ خودنمایی و کشف نمایشی بودن رفتارهای امروزی.
با توجه به آنچه گفته شد میتوانیم بگوییم انسانی که یک ویژگی را در خود درونی کرده باشد هیچگاه آن را با گفتارهای مبالغهآمیز و رفتارهای هیجانی و به دور از عقلانیت به رخ نمیکشد؛ زیرا چنین کاری نشاندهندۀ این واقعیت است که آنچه فرد مدعی داشتن آن است یا امری سطحی است یا ابزاری نمایشی برای موجه جلوه دادن خود. به بیان دیگر وقتی یک فرد به مقبولیت و اثرگذاری یک ویژگی اخلاقی یا رفتاری خاص واقف شود اما توانایی اکتساب و درونی کردن آن را نداشته باشد نگاهش به آن ابزاری خواهد شد. باید دانست که خصلتهای درونی شده در وجود آدمی از آنجا که به بخش جداییناپذیری از شخصیت فرد تبدیل میشود به صورت طبیعی خود را در موقعیتهای متناسب آشکار میکند. این خصلتهای درونی از آنجا که در ساختار کلی شخصیت فرد و در تناسبی آشکار با ویژگیهای دیگر او قرار میگیرد به چشم نمیآید؛ مگر در فقدانی که ناشی از قرارگرفتن در یک شرایط ویژه است. دقیقاً به همین دلیل آنچه در فقدان این خصلتها روی میدهد برای ما غیرطبیعی، شگفتانگیز و غافلگیرکننده خوانده میشود. هر رفتار انسان مستقل انسانی راجع به کلیتی است که آن را سبب میشود. در تعامل با افراد و مشاهدۀ رفتارهای محدودی که از آنها در شرایط طبیعی و نه مصنوعی سر میزند میتوان به ساختگی بودن برخی از ادعاهای آنها پی برد. مسئله بسیار ساده است؛ افراد هیچگاه رفتارهای طبیعی خود را برای شما تبلیغ نمیکنند؛ زیرا به شکلی ناخودآگاه واجد آن هستند. بین معترف بودن به امری که معمولاً قابل مشاهده است و بدون تصریح نیز قابل تشخیص است با امری که فرد میکوشد بر آن تأکید کند تفاوت زیادی وجود دارد؛ اینجا تفاوت بین تکرار زبانی و تکرار عملی است. شما برای شناخت خصلتهای طبیعی افراد نیازی به شنیدن مکرر آنها ندارید بلکه آنها همچون نفس کشیدن بدون وقفههای ناشی از شرایط خاص در موقعیتهای متناسب خود را بروز میدهند. اما خصلتهای ادعایی پیش از آنکه بازنمود عملی داشته باشد صرفاً صدایی است که صاحب آن وجود خارجی ندارد.




