
عبدالرضا داوری
یکی از مهمترین ادعاهای دموکراسی این است که بهترین سازوکار برای انتخاب حاکمان و تأمین منافع عمومی است. اما پرسشی که امروز بیش از هر زمان دیگری مطرح میشود این است که آیا دموکراسی معاصر همچنان قادر به تولید و انتخاب رهبران بزرگ است یا خود به یکی از عوامل افول کیفیت حکمرانی تبدیل شده است؟
در دهههای اخیر، خروجی نظامهای دموکراتیک غربی نشانههایی از افت کیفیت رهبری را آشکار کرده است. دموکراسیای که روزگاری وینستون چرچیل و دوایت آیزنهاور را به قدرت میرساند، امروز به کییر استارمر و دونالد ترامپ رسیده است. فارغ از داوری درباره این افراد، اصل پرسش همچنان پابرجاست: آیا کیفیت نخبگان سیاسی در دموکراسیهای غربی رو به افول نیست؟
پاسخ در خود منطق دموکراسی نهفته است. دموکراسی تودهای، مشروعیت را بیش از آنکه بر صلاحیت استوار کند، بر تعداد آرا بنا کرده است. در این نظام، وزن رأی یک اندیشمند، دانشمند یا مدیر باتجربه، دقیقاً با وزن رأی فردی که هیچ شناختی از مسائل پیچیده اقتصادی، سیاسی یا اجتماعی ندارد، برابر است. نتیجه آن است که سیاستمدار، به جای رقابت برای اقناع نخبگان، به رقابت برای جلب احساسات اکثریت روی میآورد.
برخی دانشمندان علوم شناختی نیز بر این باورند که تواناییهای شناختی انسانها یکسان نیست و تفاوتهای فردی در هوش و قدرت تحلیل، علاوه بر عوامل محیطی، میتواند ریشههای زیستی نیز داشته باشد. همچنین نظریههای جدیدی مطرح شده که بر اساس آنها، نخبگان علمی و فکری در طول تاریخ، به دلایل مختلف، نرخ باروری پایینتر از متوسط جامعه و طبیعتاً سهم کمتری در رشد جمعیت جوامع داشتهاند. در این شرایط نسبت افراد دارای تواناییهای شناختی بالاتر در برابر اکثریت جامعه مداوما در طول زمان کاهش یافته است؛ در چنین شرایطی، نظامی که تنها به اکثریت عددی تکیه میکند، بیش از پیش در معرض غلبه پخمگان بر نخبگان قرار خواهد گرفت.
البته این موضوع به معنای نفی کرامت یا حقوق برابر انسانها نیست. انسانها از حیث ارزش ذاتی برابرند، اما از حیث دانش، تجربه، قدرت تحلیل و صلاحیت تصمیمگیری، برابر نیستند. همانگونه که هیچ جامعهای اداره بیمارستان را به رأی عمومی یا هدایت هواپیما را به اکثریت مسافران واگذار نمیکند، این پرسش نیز قابل طرح است که آیا اداره یک کشور پیچیده باید صرفاً تابع شمارش آرا باشد؟
مشکل اصلی دموکراسی، مشارکت مردم نیست؛ بلکه تبدیل «عدد» به تنها معیار مشروعیت است. هرگاه کمیت جای کیفیت را بگیرد، پوپولیسم، شعارهای هیجانی، تبلیغات و عوامفریبی، جایگزین شایستگی، تخصص و دوراندیشی میشوند.
از این منظر، آینده نظامهای سیاسی در گرو پاسخ به یک پرسش اساسی است: چگونه میتوان میان مشارکت عمومی و حکومت عقل تعادل برقرار کرد؟
اگر دموکراسی نتواند سازوکاری برای تقویت نقش خرد، تخصص و شایستگی در تصمیمگیری سیاسی بیابد، شاید پرسش «آیا دموکراسی در حال افول است؟» دیگر صرفاً یک پرسش نظری نباشد، بلکه توصیفی از واقعیتی باشد که آثار آن را در کیفیت روزافزون خروجیهای سیاسی جهان مشاهده میکنیم.




