
کارل گوستاو یونگ، روانشناس نامدار سوئیسی و شاگرد زیگموند فروید در سال ۱۹۵۲ دست به انتشار کتابی زد که در نوع خود بسیار جنجالی شد. یونگ در کتاب «پاسخ به ایوب» همانند اکثر نوشتههای خود یک روایت دینی را به عنوان رویدادی در تاریخ تحول آگاهی انسان بازخوانی میکند. او بیش از آنکه در پی ارائۀ تفسیری از داستان ایوب در کتاب مقدس باشد میکوشد محاکمهای روانشناختی-الهیاتی از تصویر خدا در رابطه با رنجهایی ارائه دهد که بر ایوب تحمیل شد؛ این تصویر که نتیجۀ تحول اخلاقی خداست بعدها در سراسر تاریخ مسیحیت بسط یافت. مسئلۀ اصلی او در این کتاب درستی یا نادرستی روایات مربوط به کتاب ایوب در تورات نیست. او سؤالی بنیادیتر را پیش میکشد؛ در صورت جدی گرفتن روایت ایوب در کتاب مقدس، با چه تصویری از خدا روبرو میشویم و این تصویر حاوی چه معنایی است؟ آیا خیر و کمال الهی بدون مواجهه با مسئلۀ شر قابل تصور است؟ و حتی یک سؤال جسورانهتر؛ آیا انسان در مواجهه با خدا میتواند به سطحی از آگاهی اخلاقی دست یابد که تصویر سنتی خدا فاقد آن باشد؟
خلاصۀ داستان ایوب در تورات اینگونه است که شیطان بذر شک را دربارۀ ایمان ایوب در دل «یهوه» یا همان خدا میکارد و ایمان او را ناشی از رفاه و آسودگی خاطر قلمداد میکند؛ به این ترتیب یهوه تصمیم میگیرد ایوب را به سختی بیازماید تا ایمان او را محک بزند. یهوه تمامی اسباب رفاه ایوب را از او میگیرد؛ داراییاش از بین میرود، فرزندانش یکییکی میمیرند و سلامتیاش از دست میرود. با وجود همۀ این بلایا، ایوب کماکان بر ایمان خود استوار باقی میماند.
یونگ پایداری ایوب و ایمان رسوخناپذیر او را ناشی از ادراکی میداند که در نتیجۀ این رنجها و بلایا به دست آمده است. او در رابطه با یهوه به فهمی نائل میشود که خود یهوه در روایت عهد عتیق هنوز به آن آگاه نیست. به عقیدۀ یونگ این یک نقطۀ عطف بزرگ در تاریخ آگاهی دینی به شمار میرود. از نظر یونگ، خدایی که در کتاب ایوب با آن روبرو میشویم کاملاً اخلاقی و خودآگاه نیست. او دارای قدرت مطلق است اما از یک خودآگاهی اخلاقی که متناسب با این قدرت باشد بیبهره است. گرفتاری ایوب کاملاً بیدلیل و صرفاً در نتیجۀ وسوسهای اتفاق میافتد که شیطان در دل یهوه ایجاد میکند. زمانی که ایوب لب به شکوه میگشاید و از یهوه توضیح میخواهد که چرا او را سزاوار چنین بلایایی دانسته است، شاهد هیچ پاسخ منطقی و اخلاقی روشنی از جانب پروردگارش نیستیم. یهوه تنها قدرت و عظمت خود را به رخ میکشد: «کجا بودی آنگاه که بنیاد زمین را نهادم؟»
یونگ بر همین نکته تأکید میکند و اعلام میکند: پاسخ مسئلۀ اخلاق، قدرت نیست. او در اینجا یکی از جنبههای جنجالبرانگیز نظریۀ خود را آشکار میکند. در نگاه یونگ، ایوب بسیار مهمتر از خداست زیرا با وجود ضعیفتر بودن، از او آگاهتر جلوه میکند. تجربۀ ایوب از رنجهایی که بر او تحمیل شده و او را به اعتراض واداشته است تبدیل به یک آگاهی میشود؛ آگاهی از اینکه در رابطۀ میان خدا و انسان چیزی وجود دارد که توضیح آن صرفاً با «قدرت خدا» امکانپذیر نیست. نتیجهگیری یونگ بسیار تکاندهنده است؛ آزمودن ایوب به تحول خودِ خدا منجر میشود. ایدهای که بسیاری از مفروضات الهیات سنتی را باطل میکند. یونگ که کاملاً به بغرنج بودن نتیجهگیری خود واقف است میان خدا در جایگاه یک واقعیت متافیزیکی و تصویری که از او در روان انسان برجای میماند تمایز قائل میشود و مشخص میکند که منظور او دقیقاً مورد دوم است.
داستان ایوب و نتیجهگیری ساختارشکنانۀ یونگ مقدمهای است که برای ورود به بخش اصلی کتاب حیاتی است؛ یعنی «تبارشناسی روانشناختی مسیحیت». تجربۀ ایوب و مواجهۀ خداوند با این انسان رنجکشیده پیامدهایی برای تصویر او در طول تاریخ ایجاد کرد. مهمترین پیامد مواجهۀ خداوند با تاریکی موجود در خودش بود و پاسخ نهایی این فرآيند در مسیحیت به صورت تجسد او در مسیح نمایان شد. همانطور که ملاحظه میشود در اینجا با یک چرخش معنادار روبرو میشویم:
در داستان ایوب، خداوند رنج را از بیرون بر انسان تحمیل میکند.
در داستان مسیح، خداوند با تجسد در مسیح، در موقعیت انسانی وارد میشود و رنجی را که بر او تحمیل میشود عمیقاً درک میکند.
در اینجا خداوند دیگر یک ناظر نیست که قدرت و ارادۀ خود را از طریق تحمیل رنج بر انسان نشان میدهد بلکه تبدیل به موجودی میشود که این رنج را تجربه میکند. در خوانش یونگ مسیح تنها نجاتدهندۀ نوع انسان نیست؛ او بخشی از تحول تصویر خدا در طول تاریخ است.
یونگ در این کتاب با استفاده از کهنالگوی «سایه» میکوشد پاسخی متفاوت به مسئلۀ شر دهد. «سایه» در روانشناسی یونگ بخشهایی از شخصیت روانی فرد است که او از روبرو شدن با آنها پرهیز میکند؛ این بخشها سرکوب میشوند و در سایه قرار میگیرند. حال او این پرسش را پیش روی ما قرار میدهد؛ اگر خدا را خیر مطلق بدانیم، شر در کجا قرار میگیرد؟
او معتقد است اگر شر را کاملاً بیرون از خداوند قرار دهیم آنگاه لامحاله به دو اصل مستقل باور پیدا کردهایم: خیر مطلق و شر مطلق. اما در داستان ایوب آن کسی که اجازۀ وقوع شر را صادر میکند، خودِ خداست. البته نباید تصور کنیم که کتاب «پاسخ به ایوب» کتابی دربارۀ وجود شر است و میکوشد پاسخی فلسفی برای این مسئلۀ تاریخی – الهیاتی بیابد. او رابطهای عمیقتر را میکاود؛ رابطهٔ آگاهی و ناخودآگاهی با خیر و شر. از نظر یونگ انسان با حذف یا نفی تاریکی به کمال دست نمییابد. انسان ناچار است تاریکی را ببیند، بشناسد و آن را در ساختار کلی روان خود جای دهد. اهمیت ایوب دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود. ایوب نمونۀ انسانی است که در برابر امر مطلق قرار میگیرد و به مدد رنج به آگاهی دست مییابد.




