«کهنالگو» را میتوان محوریترین مفهوم در روانشناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ روانشناس نامدار سوئیسی دانست؛ این مفهوم امروزه کاربرد فراوانی در روانشناسی تحلیلی، اسطورهشناسی و حتی نقد ادبی پیدا کرده است. در این نوشتار میخواهیم برای فهم «کهنالگو» از خود یونگ کمک بگیریم و ببینیم او از این مفهوم دقیقاً چه چیزی را اراده میکند. به همین منظور بخشی از کتاب انسان و سمبولهایش را انتخاب کردهایم که تحت عنوان «کهنالگو در سمبولیسم رؤیا» معرفی شده است. این نخستین جایی است که یونگ در این کتاب به مفهوم «کهنالگو» میپردازد و انگیزۀ خود را از تبیین دقیق آن، برداشتهای نادرست منتقدان خود از این مفهوم و در نتیجه خرافی دانستن آن اعلام میکند.
یونگ رؤیا را یک پدیدۀ روانی طبیعی میداند که کار آن، انتقال واکنشهای ناخودآگاه و یا هوسهای از خود برآمده به ذهن آگاه است. او زمانی که به بررسی رؤیاهای تکرارشونده یا هیجانی میرسد، به کارآمد بودن تداعیهای شخصی برای تعبیر این قبیل رؤیاها با دیدۀ تردید مینگرد. او معتقد است در چنین رؤیاهایی مجموعهای از عناصر غیرفردی حضور دارد که استنباط آنها را از تجربۀ فردی شخصِ رؤیابین غیرممکن میکند. فروید از این عناصر با عنوان «بقایای قدیمی» یاد میکند. آنها سلسلهای از اشکال ذهنی هستند که نمیتوان از طریق هیچیک از امور مرتبط با زندگی فردی، وجود آنها را توضیح داد. «بقایای قدیمی» تشکیلدهندۀ شکلهای ابتدایی، ذاتی و موروثی ذهن بشر هستند. به باور یونگ، ذهن انسان نیز همچون بدن، تاریخی از تحولات را پشت سر گذاشته است. این تحولات زیستی، ماقبل تاریخی و ناخودآگاهانۀ ذهن انسان کهن، مربوط به زمانی است که روان انسان شباهت زیادی به روان حیوانات داشت. روان انسان کهن، بنیان ذهن ما را تشکیل میدهد و به همین دلیل روانشناس میبایستی به کالبدشناسی تطبیقی روان انسان بپردازد. به عبارت دیگر برای روانشناس تجربۀ کافی دربارۀ رؤیاها و سایر محصولات فعالیت ناخودآگاه در کنار آگاهی وسیع از علم اساطیر، برای کشف مشابهتهای مهم میان این عناصر امری ضروری است. «کهنالگو» در واقع نامی است که یونگ برای مفهوم «بقایای قدیمی» در آراء فروید انتخاب کرده است. یونگ ضمن انتقاد از کسانی که نتوانستهاند منظور او را از «کهنالگو» به درستی متوجه شوند متذکر میشود که «کهنالگو»ها هرگز به برخی اشکال یا مایههای اصلی اساطیری اشاره نمیکنند بلکه بازنمودهای خودآگاهانهای هستند که نه تنها موروثی نیستند که متغیرند. او کهنالگو را چنین تعریف میکند: «کهنالگو عبارت است از تمایلی به تشکیل چنین بازنمودهایی از یک مایۀ اصلی؛ بازنمودهایی که ممکن است بدون از دست دادن الگوی اصلی خود، از لحاظ جزئیات فوق العاده متفاوت باشند.» (انسان و سمبولهایش، صفحۀ ۱۰۱)
این بازنمودها موروثی نیستند زیرا در صورتی که در ذهن خودآگاه منشأ میگرفتند (یا از طریق آن به دست میآمدند) درک آنها برای ما امری ممکن بود و ما به هنگام نمودار شدن آنها در ذهن اظهار شگفتی نمیکردیم. بدین ترتیب بازنمودها یا کهنالگوها یک روند «غریزی» است؛ همچون انگیزۀ مورچگان در تشکیل اجتماعات منظم. یونگ در تبیین رابطۀ میان کهنالگوها و غرایز مینویسد: «آنچه ما به وجه اخص غریزه مینامیم، کششهای فیزیولوژیک هستند و توسط حواس درک میشوند؛ اما در عین حال در خیالبافیهای ما ظاهر میشوند و غالباً وجود خود را فقط با صور سمبولیک فاش میسازند. این نمودها همانهایی هستند که من کهنالگو مینامم.» (انسان و سمبولهایش، صفحۀ ۱۰۲)
از این توضیحات میتوان دریافت که «کهنالگو» در اندیشۀ یونگ بیانگر نوعی آمادگی یا تمایل بنیادی در روان برای پدیدار ساختن بازنمودهایی خاص است. به همین دلیل، صورتهای ظهور یک کهنالگو میتوانند در فرهنگها، اسطورهها و رؤیاهای گوناگون تفاوت بسیاری داشته باشند، بیآنکه الگوی بنیادین خود را از دست بدهند. پیوند میان کهنالگو و غریزه نیز نشان میدهد که یونگ این مفهوم رابرخاسته از لایهای عمیقتر در ساختار روان میداند که خود را غالباً در زبان نماد و رؤیا آشکار میکند. از این منظر، فهم کهنالگوها مستلزم توجه همزمان به تجربۀ فردی و میراث اسطورهای و نمادین بشر است؛ چراکه آنچه در رؤیای فردی پدیدار میشود، گاه صورت تازهای از الگویی بسیار کهن در تاریخ روان انسان است.




