
اگر این روزها و در میان التهابات و گرفتاریهای روزمرۀ اجتماعی فرصتی به شما دست بدهد و بتوانید برای ساعتی سری به مزار عزیزان از دسترفتۀ خود بزنید، حتماً چیزهایی خواهید دید که توجه شما را به خود جلب خواهد کرد. سنگ قبرهایی که در زمانی نهچندان دور بسیار ساده و به دور از تکلف تهیه میشد، امروزه به نمایشگاهی از هنر، ذوق و البته یادمانی پرطمطراق و چشمربا تبدیل شده است که در قاب آن، درگذشتگان ما بیش از هر زمان دیگری زنده مینمایند. سنگ قبرهای سیاهرنگ و سادۀ دیروز جای خود را به سنگهای سفید و رنگیای دادهاند که چشم هر بینندهای را به خود مشغول میکنند. شاید تا همین ده سال پیش چاپ عکس درگذشتگان بر روی سنگ قبر، امر چندان فراگیری نبود و هنوز در ذهن مردم معمولی، امری مختص «از ما بهتران» و تا حدودی تجملاتی دانسته میشد. آنچه بر روی سنگ از تصویر متوفی نقش میبست، تصویری کوچک، کندهکاریشده، رسمی و بیرمق بود که بهتدریج بر اثر تابش نور آفتاب، وزش باد، بارش برف و باران رنگ میباخت و از گزند سرما و گرما در امان نمیماند و محو میشد؛ چنانکه گویی صاحب آن تصاویر نیز به همان سرعت کمکم از خاطر ما محو میشود و دیگر هیچ تصویری از او در ذهن ما باقی نمیماند. اما امروزه چشمان ما به سنگهای سفیدی عادت کرده است که در دل خود شمایل (portre) رنگی و باکیفیتی را به نمایش میگذارند که ظاهراً مسئولیت دارند یاد درگذشتگان را بیش از سنگهای قدیمی برای ما زنده نگه دارند. این تصاویر اغلب در قاب یا ساختاری برجسته بر سطح سنگها نقش بستهاند و یا بر سنگهای تاجداری جاخوش کردهاند که رواج روزافزونی نیز پیدا کردهاند. سنگ قبرهای امروزی نمایشگاه آخرین تصویر درگذشتگان است و باید بر آن تصویری از آنها ثبت شود که بهترین خاطرات را برای ما زنده کند. در یک نگاه کلی و به دور از تمامی این دقتهای سختگیرانه میتوان این تغییر را صرفاً حاصل پیشرفت فناوری چاپ و سنگکاری یا تغییر ذوق خانوادهها دانست، اما باید از سطح بیاحساس و زمخت مصالح و فرم عبور کنیم تا ببینیم در پس این ویترینهای امروزی چه نگاهی به مرگ پنهان شده است. پنداری مرگ در نظر انسان مدرن که عادت کرده است همهچیز را در یک قاب شیک و همهپسند تماشا کند، تبدیل به یک کالا شده است و قبرستان، همچون بازاری است که این کالا را برای فروش عرضه میکند. هر کس کالایش را در قاب جذابتری به نمایش بگذارد، افراد بیشتری را به خود جذب میکند.
سنگ قبرها از ایام دور تا همین امروز همواره چیزی بیش از یک نشانه برای مشخص کردن محل دفن انسانها بودهاند. قبرستان را باید یکی از قدیمیترین فضاهایی دانست که انسان کوشیده است در آنجا با آنچه غایب است و دیگر به آن دسترسی ندارد، رابطه برقرار کند. آنان که درگذشتهاند خارج از جهان تجربۀ ما قرار گرفتهاند، اما این به معنای آن نیست که رابطۀ ما نیز با آنها پایان یافته است. جسم درگذشتگان شاید دیگر در کنار ما نباشد، اما همچنان خود آنان در زبان، خاطره، اشیا، داستانها و تصاویر ما حضوری پررنگ و قدرتمند دارند. از این منظر، قبرستانها را میتوان از نخستین ابداعات بشری به شمار آورد که «علیه فراموشی» انجام شده است. قبرستان از زمانهای دور مکانی بود انسان میکوشید در آن در برابر قدرت ویرانگر و بیرحم زمان و مرگ، چیزهایی را تثبیت کند که برایش محترم و عزیز هستند. سنگ قبر، پیشتر حافظ نام و تاریخی بود که میتوانست پیوند ما را با درگذشتگان حفظ کند؛ اما امروزه و در شکل جدید، یک کارکرد بصری پراهمیت بدان افزوده شده است. این سنگ بیجان میتواند در جایی که هیچ امکان و امیدی برای درآغوش کشیدن دوبارۀ عزیزان خود نداریم، تصویر آنان را چنان در دل خود ثبت کند که پنداری با ما سخن میگویند. درست در همینجاست که یک تفاوت مهم میان گذشته و امروز آشکار میشود. پیشتر مسئلۀ اصلی تنها ثبت یک «واقعیت» تاریخی بود: یک انسان در این تاریخ متولد شد و در این تاریخ چشم از جهان فروبست. اما امروزه صورت مسئله به کلی تغییر کرده است؛ مسئله دیگر ثبت یک واقعیت تلخ به نام مرگ و یادآوری تاریخ آن نیست، بلکه حفظ «فردیت» است. ما دیگر به دانستن اینکه چه کسی اینجا دفن شده اکتفا نمیکنیم؛ میخواهیم او را ببینیم.
نباید این «دیدن» را اتفاقی کوچک تلقی کرد. چهرۀ هرکس منحصربهفردترین شکل حضور او در جهان ماست؛ زیرا نام میتواند به افراد بسیاری تعلق داشته باشد؛ همانطور که تاریخ تولد و مرگ نیز تنها دربردارندۀ اطلاعاتی شناسنامهای دربارۀ یک شخصاند؛ اما چهره آن چیزی است که یک فرد را در برابر ما در مقام «همین شخص» ظاهر میکند. در تجربۀ روزمره نیز این کارکرد ویژۀ چهره قابل لمس است. ما همواره دیگری را پیش و بیش از آنکه با مشخصات شناسنامهایاش به یاد بیاوریم، با چهرهاش میشناسیم. چهره تنها تصویری نیست که یک بدن را به ما معرفی کند؛ چهرۀ هر کس اصلیترین راه حضور او در جهان ماست. بنابراین وقتی میبینیم چهرۀ انسانی بر سنگ مزار او نقش بسته است، باید به این نکته بیندیشیم که انگیزۀ بازماندگان از چنین کاری، حفظ کردن چیزی از حضور او در قلمرو غیاب بوده است.
این مسئله را میتوان با رابطۀ حضور و غیاب پدیدارشناسی فهم کرد. معناداری اشیا و انسانها در جهان برای ما از طریق نحوۀ حضورشان ممکن میشود؛ در واقع این نحوۀ حضور آنها در جهان ماست که به آنها معنا میبخشد. دیگری (تا زمانی که زنده است) برای من کسی است که میتوانم او را ببینم، صدایش را بشنوم، حرکتش را مشاهده کنم و در برابر حضورش واکنش نشان دهم. اما مرگ این ساختار را بهکلی و از اساس دگرگون میکند. کسی که مرده است دیگر در برابر نگاه ما حاضر نمیشود؛ میتوان با او سخن گفت، اما قادر به پاسخگویی نیست و ما صدایی از او دریافت نمیکنیم. میتوان چهرهاش را دید، اما او این نگاه را به ما باز نمیگرداند. تصویر در اینجا به چیزی عجیب تبدیل میشود: تصویر حضور یک انسان را نشان میدهد، در حالی که خود او غایب است.
رولان بارت در تأملات خود دربارۀ عکاسی، به همین رابطۀ پیچیده میان تصویر و مرگ نزدیک میشود. از نظر او عکس، برخلاف بسیاری از بازنماییهای هنری، به نحوی انکارناپذیر به یک «بودن» در گذشته اشاره میکند. هر عکس، بهنحوی، میگوید: این شخص زمانی اینجا بوده است. به همین دلیل است که عکس مردگان چنین نیروی عاطفی عجیبی را با خود به همراه دارد. عکس، غیاب را با چیزی پیوند میزند که بهرهای از حضور دارد. ما در آن، کسی را میبینیم که واقعاً در زمانی حضور داشته و زنده بوده است؛ اما دقیقاً به همین دلیل درمییابیم که دیگر نیست. بنابراین عکس شخصی که فوت کرده است، تصویری از مرگ نیست؛ تصویری از حضور ازدسترفته است.
سنگ قبرهای جدید این وضعیت را به منتهای درجۀ آن به ما یادآور میشود. تصویر دیگر همچون گذشته در حاشیۀ بیاهمیت سنگ پنهان نشده است تا آن را نادیده بگیریم؛ تصویر دقیقاً در مرکز توجه ما خودنمایی میکند؛ رنگی شده، بزرگ شده، قاب گرفته و از سطح بیجان سنگ بیرون آمده است تا چیزی را به ما یادآوری کند. ظاهراً جامعۀ معاصر با این تغییر میخواهد فاصلۀ میان تصویر و شخص متوفی را تا سرحد ممکن کم کند تا او را در جهان خود حفظ کند. عکس از وضعیت پیشین خود که تنها یک «سند» رسمی بود بیرون آمده و تبدیل به نوعی حضور ثانویه شده است. ما با این کار چهره را از زوال زمان نجات میدهیم، آن را واضحتر میکنیم، رنگ میدهیم تا سنگی که او را در بر گرفته است ماندگاری او را برای ما تضمین کند؛ گویی میخواهیم سخاوتمندانه چیزی را به او ببخشیم که مرگ با بیرحمی از او گرفته است: امکان دیدهشدن.
چهرۀ هر کس، بخشی از همان سطحی است که او «فردیت» خود را در آن به جهان عرضه میکند. لباس، حالت چهره، آرایش، مدل مو، ژست و نگاه، همه بخشی از نحوۀ «ظاهر شدن» فرد در برابر دیگراناند. اما مرگ بدون هیچ ملاحظهای این روند ظاهر شدن را متوقف میکند. فرد از این به بعد دیگر نمیتواند خود را به جهان عرضه کند. آنچه باقی میماند، تصویری است که دیگران از او حفظ کردهاند. از این منظر، تصویر روی سنگ قبر میتواند نوعی «پرسونای پس از مرگ» باشد؛ یعنی آخرین چهرهای که فرد در جهان اجتماعی به خود اختصاص میدهد. نکتۀ جالب و تا حدودی متناقض این است که در بسیاری از موارد، خانواده میکوشد بهترین و زیباترین تصویر ممکن را انتخاب کند، نه لزوماً تصویری که در آخرین روزهای زندگی فرد متوفی ثبت شده است؛ تصویری که در آن بیش از هر چیز بتوان به نحوۀ زنده بودن، زندگی و همۀ چیزهایی افتخار کرد که آن تصویر انعکاس میدهد. قبرستان دیگر جایی نیست که ما در آن با واقعیت فرسوده و آسیبپذیر بدن مواجه شویم و به آن با چشم عبرت نگاه کنیم؛ قبرستان تبدیل به موزهای شده است که «بهترین صورتِ بهیادماندنیِ فرد» در آن به نمایش گذاشته شده است. بدن میپوسد، اما چهرهای که ما دوست داریم با هر بار آمدن آن را ببینیم و به خاطر بسپاریم، میتواند جوان، سالم، زیبا و کامل باقی بماند. شاید ما میخواهیم خاطرۀ او را در ذهن خود همواره به صورت فیزیکی پیش چشم داشته باشیم.
در این نقطه است مرز میان یادبود و انکار مرگ تا آنجا باریک میشود که گاه آن را نادیده میگیریم. ما مرده را از آن صورتی که مرگ با او رفتار کرده جدا میکنیم و به صورتی بازنمایی میکنیم که کماکان پیوند خود را با زندگی حفظ کرده است. رواج تصاویر رنگی، از این حیث، اهمیت نمادینی پیدا میکند. پیشتر تصاویر حکشده بر روی سنگها «سیاه و سفید» بود؛ همچون نگاتیوهایی که در تاریکخانۀ عکاسی نگهداری میشد و تنها برای یادگاری و احیاناً نیاز به ظاهر کردن مجدد آنها نگهداری میکردیم. تصاویر بیرنگ نگاتیوی این واقعیت را همچون پتک بر سر ما میکوبید که صاحبان آن عکسها برای همیشه ما را ترک گفتهاند. این تصاویر، صاحبانشان را با گذر زمان، فرسودگی و جهان مردگان همسنخ میکرد. اما تصویر رنگی، چنان جاندار و زنده است که شخص را از جهان مرگ جدا میکند و دوباره در قلمرو زندگی قرار میدهد. همهچیز رنگی است؛ لبها، چشمان، پوست، لباس و حتی موها نیز رنگ دارند. چهره بهجای آنکه با سنگ پیوند بخورد، از آن جدا میشود و خود را برای لحظهای هم که شده در آغوش ما میاندازد. انگار میخواهیم مرده را در آخرین لحظه، از سنگ بیرون بکشیم و به جهان دیدنیها بازگردانیم.
تحلیل این اتفاق بدون فهم دگرگونی رابطهای که انسان معاصر با تصویر برقرار کرده است امکانپذیر نیست. انسان امروز بیش از تمامی انسانهایی که تاکنون پا بر روی کرۀ زمین گذاشتهاند تصویر تولید میکند. پیش از این و در زمانی که دوربینهای عکاسی تنها ابزار ما برای ثبت لحظات بودند، ثبت یک عکس اتفاقی ساده به شمار میرفت که از سر خوشاقبالی یا ناچاری رخ میداد؛ اما امروزه و با پیشرفت توقفناپذیر فناوریهای دیجیتالی، عکس بخشی جداییناپذیر از زندگی روزمرۀ مردمان شده است. انسانها به شکلی دیوانهوار از خود تصویر میسازند و از میان آنها دست به انتخاب میزنند؛ تعدادی را حذف میکنند و تعدادی را اصلاح؛ کیفیت تعدادی را بهبود میبخشند و در نهایت در معرض نگاه دیگران قرار میدهند. چهره در این فضا، دیگر فقط بخشی از بدن نیست که ما با آن از دیگران تشخص پیدا میکنیم؛ چهره در این انگارۀ جدید بخشی از هویت اجتماعی ما را تشکیل میدهد. انسان معاصر تا اندازۀ زیادی همان تصویری است که از خود ارائه میکند. با توجه به همین واقعیت میتوان نقش بستن پرترههای رنگی و باکیفیت را بر روی سنگ قبرها ادامۀ همین فرهنگ تصویری قلمداد کرد. انسانی که در زندگی، خود را در قالب قابها قرار میدهد پس از مرگ نیز در همان قاب باقی میماند. تفاوت تنها در این است که فرد در زندگی خود، هنوز صاحب تصویر خویش است و میتواند آن را تغییر دهد؛ در مرگ، دیگران این کار را انجام میدهند. عکس قبر، شاید آخرین تصویری باشد که جامعه از فرد تثبیت میکند و دیگر امکان اصلاح و تغییر در آن وجود ندارد.
از این زاویه، قبرستان معاصر به شکلی متناقضنما (paradoxical) به فضایی برای نمایش «فردیت مردگان» تبدیل شده است. مرگ بنیادینترین نیرویی است که هیچ تفاوتی بین انسانها قائل نمیشود و همه در برابر آن یکساناند و ما به شکلی مذبوحانه تلاش میکنیم تا در قلمروی فرمانروایی آن بر تفاوتها تأکید کنیم. سنگها تاج بر سر میگذارند، قاب گرفته میشوند، تزئین میشوند و هرکدام به شکلی میکوشند شخصیتی را معرفی کنند که تصویر او را در دل خود به نمایش گذاشتهاند؛ شخصیتی که احتمالاً با آنکه چند متر پایینتر بر سر او سایه انداختهاند ـــ حداقل در ظاهر ـــ بسیار متفاوت است. به نظر میرسد فرهنگ معاصر که «فردیت» را گوهری والا و غیرقابل خدشه میداند، اصرار دارد در جایی که همۀ انسانها در نهایت و ناچار به یک حقیقت مشترک تن میدهند، با صدای بلند اعلام کند: «این یکی با دیگری فرق داشت.»
در این میان، تغییر دیگری نیز وجود دارد که به هیچ وجه نمیتوان از کنار آن به سادگی گذشت و آن، حضور روزافزون تصویر زنان بر روی سنگ قبرهاست. نکتۀ مهم این است که چهرۀ زنان، که در بخشهایی از فرهنگ سنتی با ممنوعیت، حرمت و طرد شدن از عرصۀ نمایش عمومی گره خورده بود، اکنون به بخشی از فضای عمومیِ یادمان مرگ تبدیل شده است. دیگر حتی مرگ نیز نمیتواند «زن» را از حضور در اجتماع منع کند؛ ولو این اجتماع، اجتماع مردگان باشد. همانطور که سنگ قبرهای جدید میکوشند فردیت مردگان را برجسته کنند، عکس زنان نیز نشان میدهد که «زن بودن» و چهرۀ زنانه، بیش از آنکه صرفاً بخشی از حریم خصوصی فرد تلقی شود، میتواند به بخشی از هویت عمومی و ماندگار او تبدیل شود. از این منظر، تغییر سنگ قبرها نشانهای از تغییر در مرزهای فرهنگیای است که زن را از حریم خصوصیِ خانواده به عرصۀ عمومی جامعه میکشاند و تشویق به دیده شدن میکند.
فیلیپ آریِس (Philippe Ariès، ۱۹۱۴–۱۹۸۴)، مورخ فرانسوی، در کتاب مشهور خود با عنوان «انسان در برابر مرگ» (L’Homme devant la mort / The Hour of Our Death) نشان داد که نحوۀ مردن و تصور مرگ در طول تاریخ و در جوامع مختلف دستخوش تحولات گوناگون شده است. او مرگ را به مثابه پدیدهای تاریخی و فرهنگی مطالعه کرد و به این نتیجه رسید که در دورههای مختلف تاریخی، مرگ بهتدریج از یک رویداد آشکار و جمعی به تجربهای شخصیتر و گاه پنهانتر و خصوصیتر تبدیل شده است. قبرستان معاصر نیز بیتردید بخشی از همین تاریخ است. شاید ما بیشتر از گذشتگان خود با «خاطرهای زیباشناختی از مرده» مواجه میشویم.
این نکته میتواند توضیح دهد که چرا سنگهای سفید و تصاویر رنگی چنین حس متفاوتی ایجاد میکنند. سنگ سیاه نهتنها مرگ را پنهان نمیکرد، بلکه حامل نشانههای آن نیز بود. اما سنگ سفید و تصویر رنگی، مرگ را در یک قاب زیبایی محصور میکند. اینگونه به نظر میرسد که مرگ از این طریق و با فاصلهگرفتن از هیبت عریان خود و تبدیل شدن به خاطره، زیبایی و آرامش، به واقعیتی قابلتحملتر تبدیل خواهد شد. ما چون قادر به حذف مرگ از قلمرو زندگی نیستیم، برای پذیرش و تحمل آن را تبدیل به امری زیباشناختی میکنیم.
در فرهنگ مدرن که برای «فردیت» انسانها اهمیت ویژهای قائل است، بخش مهمی از معنا به خودِ فرد منتقل شده است. بنابراین پس از مرگ نیز این سؤال پیش کشیده میشود که «این فرد» چه چیزی از خود بر جای گذاشته است؟ تصویر چهره، در چنین شرایطی، یکی از خالصترین اشکال فردیت است. از همینجا میتوان به بدن رسید. مرگ مستقیماً بدن را هدف قرار میدهد. طبیعتاً بدن کسی که از دنیا رفته است، همان بدنِ سابق نیست؛ کارکردهای حیاتیاش را از دست داده و بهتدریج از قلمرو زندگانی خارج میشود. آنچه میتواند بدن را از این فرآیند استهلاک و نابودی نجات دهد، تصویر اوست. تصویر، نگهدارندۀ بدنی است هنوز ایستاده، نگاه میکند، لباس بر تن دارد و تعلق خود را نسبت به جهان حفظ کرده است. عکس، در واقع بدن را از زمان جدا میکند.
شاید به همین دلیل است که کیفیت تصویر تا این اندازه اهمیت یافته است. هرچه تصویر دقیقتر باشد، بدنی که تصویر سعی در نشان دادن آن دارد واقعیتر به نظر میرسد. اینجا فناوری، انجام کاری را عهدهدار شده که از دیرباز تخیل انسان آرزوی آن را داشته است: حفظ صورت انسانی در برابر زوال. امروزه عکسهای قدیمی را میتوان ترمیم کرد، خطوخشهای آنها را حذف کرد، به آنها رنگ بخشید و وضوحشان را افزایش داد. پس چرا نتوان دربارۀ مردگان چنین کاری را انجام داد؟ این شاید یکی از عجیبترین وضعیتهای فرهنگی عصر ما باشد: انسان میتواند به کمک فناوری نه فقط بدن زنده، بلکه تصویر مرده را نیز از زوال نجات دهد.
اما در همین نقطه، یک تناقض آزاردهنده پدیدار میشود. شاید هرچه تصویر فردی که از میان ما رفته است زندهتر شود، مرگ او نیز آشکارتر شود.
چهرهای رنگی و بسیار واضح بر سنگی سفید میبینیم. به ما لبخند میزند. نگاه میکند. لباسی زیبا بر تن دارد. اما میدانیم که پشت این تصویر دیگر کسی وجود ندارد که بتواند پاسخ نگاه ما را با مهربانی بدهد. تصویر حضور دارد، اما صاحب آن غایب است. ما دقیقاً به دلیل وضوح تصویر، فقدان صاحب آن را شدیدتر احساس میکنیم.
در این نقطۀ تراژیک است که پدیدارشناسی مرگ به روانشناسی سوگ نزدیک میشود. ما در عمل سوگواری صرفاً سیاهپوش فقدان بدن «دیگری» نیستیم؛ ما به سوگ تغییر کل جهان زیستهای نشستهایم که آن شخص با تمام وجودش بخشی از آن را به خود اختصاص داده بود. خانه همان خانه است، صندلی همان صندلی، خیابان همان خیابان، اما جهان دیگر همان جهان نیست. عکسها در چنین وضعیتی اهمیت پیدا میکنند، زیرا در بحبوحۀ جهانی که ناگهان از یک حضور پرشور خالی شده است، از طریق این عکسها میتوان نوعی تداوم ـــ هرچند کاذب ـــ ایجاد کرد. تصویر میتواند برای لحظهای جهان قبلی را بازسازی کند و به یاد ما بیاورد.
بنابراین سنگ قبرهای جدید را نباید بهعنوان شیئی نگاه کرد که متعلق به فرد متوفی است؛ سنگ قبر، امروزه شیئی است که متعلق به بازماندگان است. این سنگ بیش از آنکه بخواهد و بتواند به مرده چیزی بدهد، به زندگان امکان میدهد بتوانند با غیاب او زندگی کنند و کنار بیایند. شاید این مهمترین معنای تحول سنگ قبرها باشد.
دفن کردن مردگان هرگز در طول تاریخ بشر به معنای فراموش کردن نبوده است؛ ما با دفن کردن مردگان، ناگزیر آنها را در حافظۀ خود بازسازی میکنیم و انسان معاصر میخواهد این بازسازی را در پیش چشم خود داشته باشد؛ زیرا بیش از هر زمان دیگری به چشم خود اعتماد دارد. هر نسلی تصویری از مردگان خود میسازد که با نحوۀ فهم خودش از انسان و زندگی سازگار است. در گذشته، این تصویر بیشتر با نام، نسب و تاریخ ساخته میشد و امروز، بنابر مقتضیات زمانه، بیش از هر چیز با چهره ساخته میشود. این تغییر اساسی صرفاً تغییر یک فرم معماری یا صنعتی نیست. ما در پسِ این تغییر نشانههایی عمیق از تحولات فرهنگی را جستوجو میکنیم. بازنمایی و تجربۀ فرهنگی مرگ بیش از گذشته به سمت خاطرهپردازی رفته است؛ از حوزۀ اجتماعی به حوزۀ فردیت انتقال یافته است؛ مرگ دیگر یک سند مکتوب اداری نیست که در گذر زمان به دست فراموشی سپرده شود، بلکه تصویری زندهنماست که قرار است بار غیاب را با تمام توان به دوش بکشد.
این شاید تراژدیِ عمیق تصویر باشد: تصویر میتواند چهره را از فراموشی نجات دهد، اما نمیتواند صاحب چهره را از مرگ نجات دهد.
آنچه در تغییر شکل سنگ قبرها میبینیم بیش از هر چیز نشاندهندۀ تغییر شکل مبارزۀ ما با مرگ است. زمانی میکوشیدیم با حک کردن نام و نشان مردگان، آنان را از فراموشی نجات دهیم؛ اما امروزه با ثبت کردن چهرۀ آنها سعی میکنیم همچنان آنها را ببینیم. زمانی قبر به ما میگفت: «اینجا کسی دفن شده است» و امروز تصویر با زبان بیزبانی بر سر ما فریاد میکشد: «او را به خاطر بیاور؛ این همان چهرهای است که زمانی در جهان حضور داشت.»
قبرستان، بیش از هر جای دیگری در این دنیا، این حقیقت را به ما گوشزد میکند که انسان تنها از مرگ نمیترسد؛ از محو شدن یادش نیز میترسد. آری! مرگ، پایان زندگی است؛ اما فراموشی، پایان حضور انسان در جهان دیگران. ما همۀ این کارها را انجام میدهیم زیرا میخواهیم در برابر این حقیقت مقاومت کنیم که زمانی خواهد رسید که حتی چهرۀ ما نیز برای کسی معنایی نخواهد داشت.
پس از مرگ، برای بازماندگان تنها خاطره بر جای میماند و در عصر تصویر، خاطره بیش از هر چیز، تصویر و چهره است.




