اندیشهحکایاتفرهنگی

گیلگمش و شکست مرگ

گیلگمش در آغاز داستان، مردی نیست که دوست داشته باشیم. پادشاه اوروک است؛ نیرومند، مغرور و چنان بی‌پروا که مردم شهر از دستش به خدایان پناه می‌برند. او از قدرتی که دارد حد نمی‌شناسد و خیال می‌کند پادشاهی یعنی هر کاری که بتوانی انجام بدهی.

خدایان برای مهار او انکیدو را می‌آفرینند؛ مردی که در آغاز با شهر و آدم‌هایش بیگانه است و در میان جانوران وحشی زندگی می‌کند. برخورد این دو به جای آنکه به دشمنی همیشگی برسد، به دوستی عمیقی تبدیل می‌شود. گیلگمش در انکیدو چیزی پیدا می‌کند که خودش نداشته: کسی که در برابرش می‌ایستد و از او نمی‌ترسد.

آن دو با هم راهی جنگل سدر می‌شوند تا هومبابا، نگهبان جنگل، را از میان بردارند. هومبابا موجودی معمولی نیست؛ نگهبانی است که انلیل او را برای پاسداری از جنگل گماشته است. گیلگمش و انکیدو سرانجام او را می‌کشند و با خود سدر می‌آورند. همین پیروزی، زمینهٔ اتفاقی را فراهم می‌کند که زندگی گیلگمش را از ریشه تغییر می‌دهد.

ایشتر، الههٔ عشق و جنگ، دل به گیلگمش می‌بازد. گیلگمش پیشنهاد او را نمی‌پذیرد و حتی با یادآوری سرنوشت عاشقان پیشینش، او را تحقیر می‌کند. ایشتر خشمگین نزد آنو می‌رود و گاو آسمانی را از او می‌خواهد. گاو به اوروک فرستاده می‌شود و مرگ و ویرانی به بار می‌آورد، اما گیلگمش و انکیدو آن را نیز می‌کشند.

از اینجا دیگر خدایان تصمیم خود را گرفته‌اند. یکی از این دو باید بمیرد و قربانی انکیدو است.

مرگ انکیدو نقطهٔ شکست گیلگمش است. مردی که تا آن زمان با نیروی بدنش از هر خطری عبور کرده، ناگهان با چیزی روبه‌رو می‌شود که شمشیر و زور هیچ کاری در برابرش نمی‌کنند. او جسد دوستش را رها نمی‌کند و وقتی سرانجام می‌فهمد انکیدو واقعاً مرده است، از شهر بیرون می‌زند.

ترس از مرگ حالا جای غرور قدیمی او را گرفته است.

گیلگمش به دنبال اوتناپیشتیم می‌رود؛ انسانی که در روزگار سیل بزرگ، از نابودی گریخت و خدایان به او و همسرش زندگی جاودانه بخشیدند. گیلگمش امیدوار است او راه فرار از مرگ را به او نشان دهد.

اوتناپیشتیم برایش داستان سیل را تعریف می‌کند و بعد آزمایشی ساده پیش پای او می‌گذارد: اگر می‌خواهد جاودانگی را به دست آورد، باید شش روز و هفت شب بیدار بماند. گیلگمش تقریباً بلافاصله خوابش می‌برد.

حتی در دورترین نقطه‌ای که انسان می‌تواند برای فرار از مرگ برود، باز هم بدنش همان بدن فانی است.

با این حال، گیلگمش هنوز دست از جست‌وجو نمی‌کشد. او گیاهی را پیدا می‌کند که می‌تواند جوانی را به انسان بازگرداند و آن را با خود به اوروک می‌برد. اما در راه، ماری گیاه را می‌دزدد. پوست می‌اندازد و جوان می‌شود؛ گیلگمش فقط می‌ماند و تماشای این اتفاق.

در پایان، چیزی که گیلگمش به دست می‌آورد جاودانگی نیست. او به اوروک برمی‌گردد و به دیوارهای شهر نگاه می‌کند؛ همان شهری که ساخته و مردمش در آن زندگی می‌کنند. زندگی او قرار نیست برای همیشه ادامه داشته باشد. آنچه می‌تواند از او بماند، چیزی است که در جهان انسانی ساخته است.

گیلگمش در آغاز داستان می‌خواهد بر دیگران مسلط باشد. در پایان، یاد گرفته است که خودش هم زیر فرمان همان قانونی است که بر همهٔ انسان‌ها حکم می‌راند: مرگ.

شاید به همین دلیل است که سفر گیلگمش، بیش از آنکه داستان پیدا کردن زندگی جاودانه باشد، داستان فهمیدن معنای زندگیِ فانی است.

سعید مزروعیان

دبیر بخش فرهنگ؛ دکترای ادبیات فارسی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا