سینما و تئاترفرهنگی

«در جبهۀ غرب خبری نیست»؛ ​وقتی مرگ، زودتر از صلح می‌رسد

سینمای جنگ معمولاً حماسه‌سازی می‌کند، اما اقتباس ۲۰۲۲ ادوارد برگر از رمان تاریخی اریش ماریا رمارک درست در نقطه مقابل این سنت می‌ایستد. «در جبهه غرب خبری نیست» تصاویری عاری از افتخار و شجاعت‌های پوشالی ارائه می‌دهد تا ماشین مضحک و بی‌رحمی را به رخ بکشد که جان جوانان را در گل‌ولای سنگرها می‌بلعد. این متن نگاهی است به جزئیات ساختاری، زیبایی‌شناسی خشن و تقابل مرگباری که این اثر را به یکی از تکان‌دهنده‌ترین آثار ضدجنگ سینما تبدیل کرده است.

صدای ادوات موسیقیِ نظامی بالا می‌رود، معلم با آن شور حماسی درازنای کلاس را متر می‌کند و چند جوان کم‌سن‌وسال پای برگه ثبت‌نام را امضا می‌کنند؛ تمام. همین چند دقیقه ابتدایی اقتباس ادوارد برگر از رمان اریش ماریا رمارک کافی است تا تلخی آنچه در ادامه می‌آید سینه‌ات را فشار دهد.

فیلم ادوارد برگر محصول ۲۰۲۲ با شاهکار سینمایی ۱۹۳۰ یا رمان اصلی یک تفاوت بنیادین دارد: ادای دین خونسردانه به تراژدی جنگ.

چرخۀ بازدوختن یونیفرم‌ها شاهکار صحنه‌پردازی فیلم است. پاول بومر لباس سربازِ کشته‌شده‌ای به نام «هنری هاینریش» را می‌پوشد. نام روی یقه کنده می‌شود، لباس شسته می‌شود، رفو می‌شود و می‌رسد به نفر بعدی. آدمی اینجا گوشتِ دمِ توپ نیست؛ زنجیره‌ای چرخشی از کالبدهایی است که فقط یونیفرم‌ها را بین خود دست به دست می‌کنند تا ماشین جنگ از حرکت نایستد.

برگر برخلاف فیلم‌های جنگی هالیوودی، قهرمان‌سازی نمی‌کند. دشمن در این فیلم ابهام دارد؛ یک سایۀ بدقواره در میان دود و گل‌ولای. هیچ شلیک نجات‌بخشی وجود ندارد. در صحنۀ چاله‌ای که پاول، سرباز چاپخانه‌چی فرانسوی (ژرار دووال) را با چاقو می‌زند، وحشتِ عریان جای خود را به خفگی ملموس می‌دهد. خون در گلوی سرباز خفه‌شده می‌پیچد، پاول با دست‌های گل‌آلود دهان او را می‌پوشاند تا صدای جان کندنش را نشنود، بعد جیب‌هایش را می‌گردد و عکس همسر و دخترش را پیدا می‌کند. این نقطه‌ای است که انسان بودن از رمق می‌افتد.

موسیقی فولکر برتلمان (Hauschka) مثل تیرآهن بر سر بیننده فرود می‌آید، اجازه نمی‌دهد تماشاگر حتی یک لحظه زیبایی‌شناسی معمول سینمای جنگ را تجربه کند. ملودی، ضرب‌آهنگ حماسی ندارد؛ گویی صدای برخورد فلز و استخوان است.

تدوین موازی میان مذاکرات قطار آتش‌بس و جبهۀ جنگ، فاصله‌ای مرگبار را تصویر می‌کند. ماتیاس ارزبرگر در واگن فاخر قطار برای جلوگیری از کشته شدن چندهزار انسان دیگر چانه می‌زند، در حالی که ژنرال فریدریش، عقب‌تر در عمارتش، شراب می‌نوشد و از بی‌عرضگی سیاست‌مدارها شکایت دارد. این تقابل فقط سیاسی نیست؛ تفاوت دو جهان است: جهان آنانی که جنگ را با خودنویس امضا می‌کنند و جهان کسانی که پوتین‌هایشان در گل گیر کرده است.

دقایق پایانی و حمله ۱۵ دقیقه پیش از ساعت ۱۱ (ساعت رسمی آتش‌بس)، اوج این جنون است. نبرد برای به دست آوردن چند متر خاک ناچیز، آن هم فقط برای اینکه غرور یک ژنرال شکست‌خورده کثیف نماند. دقیقاً زمانی که خورشید کم‌رمقِ پاییزی از میان دود بیرون می‌زند و بوی پایان می‌آید، سرنیزه‌ای از پشت سر قلب پاول را می‌شکافد. مرگ او هیچ شکوهی ندارد؛ یک افتادن ساده روی خاک، چند دقیقه پیش از سکوت کامل.

فیلم برگر دقیقاً از همین زاویه روایت می‌کند: عاری از هرگونه نوستالژی یا افتخار. این نه داستان شجاعت است و نه داستان رفاقت‌های جاودان؛ روایت اضمحلال تدریجی رویی‌ترین لایه‌های انسانیت در میان صدای شلیک تانک‌های سنگین است.

سعید مزروعیان

دبیر بخش فرهنگ؛ دکترای ادبیات فارسی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا