چرا نام کوروش در شاهنامه نیست؟

یکی از پرسشهای مهمی که همواره دربارۀ شاهنامۀ فردوسی مطرح میشود، این است که چرا فردوسی در اثر سترگ خود هیچ یادی از کوروش هخامنشی، پادشاه نامآور ایران، نکرده است. برای پاسخ به این پرسش، باید به ماهیت شاهنامه، منابع مورد استفادۀ فردوسی و چگونگی شکلگیری روایتهای تاریخی ایران در دوران باستان و سدههای نخست اسلامی توجه کرد.
نخستین نکتهای که در بررسی شاهنامه باید در نظر داشت، این است که این اثر را نمیتوان صرفاً متنی تاریخی، به معنای امروزی این اصطلاح دانست؛ همانگونه که تاریخ هرودوت یا تاریخ تمدن ویل دورانت نیز هر یک با اهداف و روشهای خاص خود نوشته شدهاند. البته این سخن به معنای نادیده گرفتن ارزش تاریخی حماسۀ ملی ایرانیان نیست. شاهنامه افزون بر ارزش ادبی و حماسی، بازتابدهندۀ بخشی از سنتهای تاریخی، اسطورهای و فرهنگی ایران است. بااینحال، برای ارزیابی گزارشهای آن باید میان روایتهای اسطورهای، سنتهای حماسی و دادههای تاریخی تمایز گذاشت.
با توجه به اینکه فردوسی سرودن شاهنامه را در اواخر سدۀ چهارم و اوایل سدۀ پنجم هجری به پایان رساند، مقایسۀ اثر او با نوشتههای مورخان سدههای نخست اسلامی میتواند در روشن شدن این مسئله مؤثر باشد. یعقوبی، مسعودی و ابوریحان بیرونی از جمله نویسندگانی هستند که در آثار خود به تاریخ شاهان ایران پرداختهاند و گزارشهای آنان، از نظر گستردگی اطلاعات و تنوع منابع، تفاوتهایی با روایت فردوسی دارد. تاریخ یعقوبی از آثار مهم تاریخنگاری اسلامی است که پیش از تاریخ طبری و نوشتههای مسعودی تدوین شد. یعقوبی در نگارش تاریخ خود از منابع و روایتهای گوناگون بهره گرفت و گزارشهای او دربارۀ اقوام و حکومتهای مختلف، از جمله ایرانیان، ارزش ویژهای دارد. ابوریحان بیرونی نیز در کتاب آثارالباقیه اطلاعات گستردهای دربارۀ گاهشماری اقوام و تمدنهای گوناگون، سلسلههای پادشاهی و تقویمهای تاریخی گرد آورده است. آشنایی او با سنتهای علمی و تاریخی متعدد، امکان مقایسۀ روایتهای مختلف را برایش فراهم میکرد. ازاینرو، آثار این دو نویسنده میتوانند برای بررسی تفاوت میان سنت تاریخنگاری و روایت حماسی ایران سودمند باشند؛ هرچند اطلاعات موجود در آثار آنان را نیز باید با توجه به منابع و روشهایشان ارزیابی کرد.
شاهنامه تا مدتها افزون بر جایگاه ادبی خود، یکی از منابع مهم شناخت گذشته و تاریخ ایران به شمار میرفت. با گسترش پژوهشهای تخصصی در تاریخ و ادبیات، توجه به تفاوت میان گزارش تاریخی و روایت حماسی افزایش یافت. در روزگار فردوسی نیز مرز میان تاریخ، اسطوره و داستان به روشنیِ تقسیمبندیهای امروزی نبود. از همین رو، تاریخنگاران و حماسهسرایان گاه از روایتهای مشترکی بهره میگرفتند و گزارشهای آنان دربارۀ پادشاهان و پهلوانان ایران با یکدیگر همپوشانی داشت. بااینحال، تفاوت میان این آثار را نمیتوان صرفاً به ذکر یا حذف نام یک پادشاه فروکاست؛ بلکه باید منشأ روایتها، شیوۀ انتقال آنها و اهداف نویسندگان را نیز بررسی کرد.
از نظر تئودور نولدکه، سنت تاریخی و حماسی ایران در شکلگیری شاهنامه و نوشتههای مورخان دورۀ اسلامی نقشی اساسی داشته است. او در پژوهشهای خود نشان داد که بخش مهمی از گزارشهای مربوط به تاریخ ایران پیش از اسلام، بهواسطۀ منابعی مشترک به نویسندگان بعدی رسیده است. خداینامکها، یعنی روایتها و نوشتههای مربوط به شاهان ایران در دورۀ ساسانی، در این میان جایگاهی مهم دارند. این آثار، در صورتها و تحریرهای گوناگون، تاریخ شاهان و پهلوانان ایران را بازتاب میدادند و از مهمترین سرچشمههای سنت تاریخنگاری ایرانی در سدههای نخست اسلامی به شمار میرفتند.
بااینهمه، نباید خداینامکها را کتابی واحد با متنی ثابت و محتوایی کاملاً شناختهشده تصور کرد. اصل این آثار به دست ما نرسیده است و شناخت امروزی از آنها بر پایۀ گزارشهای مورخان، نوشتههای فارسی و عربی و مقایسۀ روایتهای موجود شکل گرفته است. همچنین، شاهنامۀ فردوسی را نمیتوان تنها حاصل اقتباس مستقیم از یک متن دانست؛ زیرا سنتهای شفاهی، روایتهای حماسی و منابع مکتوب دیگری نیز در شکلگیری آن نقش داشتهاند. شاهنامۀ منثور ابومنصور عبدالرزاق، که در سدۀ چهارم هجری تدوین شد، از منابع مهم فردوسی بود، اما تمام جزئیات منابع و شیوۀ استفادۀ شاعر از آنها بهطور قطعی روشن نیست.
آرتور کریستنسن نیز در پژوهشهای خود به پیوند میان روایتهای فردوسی و ثعالبی توجه کرده است. شباهتهای میان شاهنامه و غرر اخبار ملوک الفرس نشان میدهد که این دو اثر از سنتهای روایی مشترکی بهره بردهاند؛ بااینحال، تعیین دقیق منابع واسطه و مسیر انتقال هر روایت به بررسی جداگانۀ شواهد نیاز دارد. برای نمونه، روایت اسکندر و پیوند دادن او با ذوالقرنین در سنتهای تاریخی و ادبی اسلامی، نشاندهندۀ تأثیر روایتهای مختلف بر تاریخنگاری ایرانی است. از سوی دیگر، میزان آشنایی فردوسی با زبان عربی و پهلوی و حدود دسترسی او به منابع مختلف، موضوعی است که باید با توجه به شواهد تاریخی و زبانی بررسی شود و نمیتوان دربارۀ آن حکمی قطعی و فراگیر صادر کرد.
در اینجا پرسش اساسیتر مطرح میشود: سنتهای تاریخی و حماسی ایران پیش از اسلام چگونه شکل گرفته بودند و چرا در بخشهایی از این سنتها، از برخی شاهان تاریخی، از جمله کوروش هخامنشی، نامی به میان نیامده است؟ پاسخ به این پرسش مستلزم بررسی چگونگی شکلگیری روایت ملی ایران، جایگاه سلسلههای پادشاهی در آن و دگرگونیهایی است که در جریان انتقال این روایتها از دورۀ باستان به سدههای نخست اسلامی رخ داده است.
یکی از فرضیههای مطرح در این زمینه آن است که روایتهای تاریخی دورۀ ساسانی، بیش از آنکه بازتابی جامع از تمام سلسلههای پیشین ایران باشند، بر دودمانها و شخصیتهایی تمرکز داشتند که در حافظۀ تاریخی و نظام مشروعیت سیاسی آن دوره جایگاه برجستهای یافته بودند. بر پایۀ این فرضیه، میتوان احتمال داد که گزینش و تنظیم روایتهای مربوط به شاهان در دورههای مختلف، در چگونگی بازتاب گذشته در منابع بعدی تأثیر گذاشته باشد. بااینحال، برای اثبات اینکه حذف یا کمرنگ شدن نام کوروش نتیجۀ تصمیم آگاهانۀ موبدان یا دستگاه سیاسی ساسانی بوده است، به شواهد مستقیمی نیاز داریم که صرف غیبت نام او در شاهنامه یا برخی منابع دیگر، بهتنهایی برای اثبات آن کافی نیست.
در بررسی این موضوع، کتیبۀ بیستون و دیگر اسناد هخامنشی نیز اهمیت دارند. داریوش یکم در کتیبۀ بیستون برای توضیح چگونگی رسیدن خود به پادشاهی، به تبار و جایگاه خویش و رویدادهای منتهی به سلطنتش پرداخته است. در این کتیبه، نام کوروش بهعنوان بنیانگذار دودمان هخامنشی مطرح نشده، اما از این موضوع نمیتوان نتیجه گرفت که داریوش خاندان کوروش را بهطور کامل از تاریخ رسمی ایران حذف کرده است. نسبت داریوش با خاندان هخامنشی و چگونگی بازنمایی قدرت در کتیبههای او از مسائل مورد بحث در پژوهشهای هخامنشیشناسی است و تفسیر آن به بررسی دقیقتر شواهد نیاز دارد. همچنین، نباید میان کتیبههای شاهان هخامنشی، نوشتههای مربوط به گاهشماری و متون دینی زرتشتی و خداینامکهای دورۀ ساسانی پیوندی مستقیم و اثباتشده فرض کرد. این مجموعهها در دورههای تاریخی متفاوتی شکل گرفتهاند و کارکرد یکسانی نداشتهاند. برای نمونه، کاربرد زبان و خط آرامی در دستگاه اداری شاهنشاهی هخامنشی به معنای کنار گذاشته شدن یکباره خط میخی یا فراموشی کامل آن در همان دوره نیست. به همین ترتیب، برای این ادعا که خداینامکها یا متون گاهشماری زرتشتی در روزگار پادشاهی معینی تدوین شدهاند و محتوای آنها مستقیماً به حذف نام کوروش انجامیده است، باید شواهد تاریخی و متنی مشخصی ارائه کرد.
از سوی دیگر، نام کوروش در منابع غیرایرانی، بهویژه نوشتههای یونانی و برخی منابع مرتبط با سنت تاریخی یهودیان، ثبت شده است. این منابع در شناخت تاریخ هخامنشیان اهمیت فراوانی دارند؛ اما نمیتوان بدون بررسی دقیقتر نتیجه گرفت که تمام روایتهای ایرانی از کوروش از میان رفته بودند یا فردوسی مطلقاً از همۀ این منابع بیخبر بوده است. آنچه با اطمینان بیشتری میتوان گفت، این است که روایت فردوسی از گذشته ایران در چارچوب سنت حماسی و تاریخیای شکل گرفته که منابع آن با منابع مورد استفادۀ مورخان یونانی و برخی نویسندگان دیگر تفاوت داشته است.
بنابراین، برای پاسخ به پرسش چرایی غیبت نام کوروش در شاهنامه، بهتر است بهجای جستوجوی یک علت قطعی، چند عامل را در نظر بگیریم: تفاوت میان تاریخنگاری و حماسهسرایی، گزینش و دگرگونی روایتهای تاریخی در طول زمان، جایگاه سنتهای شاهنامهای در دورۀ ساسانی و انتقال این سنتها به دوران اسلامی، و محدودیتهای منابعی که فردوسی در اختیار داشته است. فرضیۀ تأثیر جهتگیریهای سیاسی و دینی بر شکلگیری روایت ملی ایران نیز میتواند موضوع پژوهش باشد، اما اثبات آن به شواهد مستقل و بررسی انتقادی منابع نیاز دارد. غیبت نام کوروش در شاهنامه، در نهایت، بیش از آنکه بهتنهایی نشانهای از انکار یا حذف آگاهانۀ او باشد، مسئلهای دربارۀ چگونگی شکلگیری و انتقال حافظۀ تاریخی ایرانیان است.
تلخیص از مقالۀ «بررسی علل نبود نام کوروش در شاهنامه»، نوشتۀ عباس حیدری.




