رؤیای بهشت زمینی در اساطیر ایران (۳)؛ کاخ کیکاوس

کیکاوس پسر کیقباد دومین شاه از دودمان کیانیان و پدر سیاوش و نیای کیخسرو است. او پس از رسیدن به پادشاهی به نبرد دیوان مازندران رفت، اما به دست آنان به اسیری گرفته شد و به مدد رستم رهایی یافت. بنابر روایات اساطیری ایران او در البرز کوه هفت کاخ بنا کرد که از نمونههای راستین بهشت اینجهانی برای مردمان بود. به نظر میرسد افسانۀ کاخ کاوس تا حد زیادی متأثر از «ور جمکرد» پدیده آمده باشد. باروبندی کاخ کاوس بسیار شبیه «کنگدژ» سیاوش (در یادداشت بعدی به معرفی آن پرداخته خواهد شد) و همچنین هگمتانه پایتخت شاهان مادی و باروهای هفتگانۀ آن است. بنابر «سود گرسنگ» (نخستین نسک از ۲۱ نسک اوستای قدیم و دومین گاسانیک از گاتها) او در البرزکوه هفت کاخ برآورد. یکی از کاخها از زر، دومی از سیم، دو کاخ از پولاد و دو کاخ از بلور بود. کیکاوس از همین کاخ توانست دیوان مازندران را به بند کشد و آنها را از نابود کردن جهان بازدارد. این کاخ دارای خاصیت جاودانگی بود و آب چشمههای آن به مردم زندگی جاودانه میبخشید. اگر پیری فرتوت که نیروی جوانی و حیات خود را از دست داده بود بدان داخل میشد یا از کنار آن میگذشت، نیروی جوانی خود را بازمییافت و به مانند جوانی پانزده ساله بیرون میآمد و بدینگونه بر مرگ پیروز میشد. کیکاوس دستور داده بود درهای کاخ را به روی مردم باز نگه دارند و کسی را از در آن نرانند. بندهش در وصف کاخ کاوس چنین نوشته است:
«مرکب بود از خانۀ زرین که کیاوس (کاوس) خود در آن سکونت داشت و دو خانۀ بلورین که آخورهای اسبان وی بود و دو خانۀ پولادین که خاص گلههای او بودند و (دو خانۀ سیمین).» فردوسی بزرگ در وصف این کاخ چنین سروده است:
یکی خانه کرد اندر البرز کوه / که دیو اندران رنجها شد ستوه
بفرمود کز سنگ خارا کنند / دو خانه برو هر یکی ده کمند
بیاراست آخر به سنگ اندرون / ز پولاد میخ و ز خارا ستون
ببستند اسپان جنگی بدوی / هم اشتر عماریکش و راه جوی
دو خانه دگر ز آبگینه بساخت / زبرجد به هر جایش اندر نشاخت
چنان ساخت جای خرام و خورش / که تن یابد از خوردنی پرورش
دو خانه ز بهر سلیح نبرد / بفرمو کز نقرهٔ خام کرد
یکی کاخ زرین ز بهر نشست / برآورد و بالاش داده دو شست
نبودی تموز ایچ پیدا ز دی / هوا عنبرین بود و بارانش می
به ایوانش یاقوت برده بکار / ز پیروزه کرده برو بر نگار
همه ساله روشن بهاران بدی / گلان چون رخ غمگساران بدی
ز درد و غم و رنج دل دور بود / بدی را تن دیو رنجور بود
به خواب اندر آمد بد روزگار / ز خوبی و از داد آموزگار
به رنجش گرفتار دیوان بدند / ز بادافرهٔ او غریوان بدند
منابع: آرمانشهر در اندیشۀ ایرانی، نوشتۀ حجتالله اصیل و شاهنامۀ فردوسی




