حکایات

ان‌شاءالله خری نخریدم

روزی جحی برای خرید درازگوشی به بازار می‌رفت و مردی پیش آمدش و پرسید: کجا می‌روی؟

گفت: به بازار می‌روم که درازگوشی بخرم.

گفتش: بگوی ان‌شاءالله!

گفت: چه جای ان‌شاءالله باشد که خر در بازار و زر در کیسه‌ی من است.

چون به بازار درآمد، مایه‌اش را بزدند و چون بازگشت همان مرد به او برخورد و پرسیدش: از کجا می‌آیی؟

گفت: ان‌شاءالله از بازار، ان‌شاءالله زرم را بدزدیدند، ان‌شاءالله خری نخریدم و زیان‌دیده و تهی‌دست به خانه بازمی‌گردم، ان‌شاءالله!

منبع: کلیات عبید زاکانی

سعید مزروعیان

دبیر بخش فرهنگ؛ دکترای ادبیات فارسی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا