تردید «اورفئوس»: سپردن معشوق به دست مرگ در آستانۀ زندگی

تردید میهمان همیشگیِ ذهن افرادی است که اعتماد به قول و فعل دیگران در زندگی آنها جایی ندارد. در چنین شرایطی تردید مترادف با بیاعتمادی است که اساس آن بر نفی صداقت دیگری قرار دارد. اگر تردید و بیاعتمادی در موقعیتی بر ذهن ما چیره شود که تنها یکبار با آن روبرو میشویم، خسارات زیانبار و غیرقابل جبرانی متوجه ما میشود که حسرت آن تا ابد بر دل باقی میماند. پشیمانی دیگر سودی ندارد و حتی اگر درسی هم از این تردید بیجا آموخته باشیم هرگز نمیتوانیم آنچه را از دست دادهایم دوباره به دست بیاوریم. جبران همیشه ممکن نیست. داستان اورفئوس در اساطیر یونان باستان دقیقاً پیامدهای جبرانناپذیر تردید را در لحظهای روایت میکند که اعتماد باید بیش از هر زمان دیگری وجود میداشت.
تنها راوی داستان اورفئوس و سفر او با آرگوناتها، آپولونیوس رودِسی شاعر یونانی است که در قرن سوم پیش از میلاد مسیح میزیست. بعدها ویرژیل و اووید شاعران رومی آن را ادامه دادند و به شکلی زیبا تکمیل کردند. به همین دلیل نیز در این داستان همۀ خدایان دارای نامهای رومی هستند.
خدایان نخستین، موسیقیدانان و نغمهسرایان بیرقیب اعصار کهن بودند. آتنا که اگر چه خود موسیقیدان نبود و هیچ نغمهای نمیسرود، فلوت را ابداع کرد. هرمس، چنگ را ساخت و آن را به آپولو داد. چنگنوازی آپولو چنان مسحورکننده بود که وقتی آن را در کوه اولمپ به صدا در میآورد تمامی خدایان را از خود بیخود میکرد. پس از خدایان چندتن از آدمیان توانستند در این هنر همچون هنرهای دیگر سرآمد روزگار خود شوند و به چنان مرتبهای دست یابند که آنان را همردیف دیگر نوازندگان آسمانی و ملکوتی قرار دهند. اورفئوس را باید بزرگترین و مشهورترین نوازندگان از این گروه دانست. او شاهزادهای اهل تراس و فرزند یکی از موزها (الهههای هنر) بود؛ بدین ترتیب تبار مادری والای او که به خدابانوان هنر میرسید باعث شد در موسیقی از دیگر آدمیان پیشی بگیرد و به جایگاه والاتری دست یابد. او اهل شهری بود که بیش از دیگر جاهای یونان برای موسیقی ارزش قائل بودند و به درجهای از مهارت در موسیقی دست یافته بود که تنها خدایان را رقیب خود میدید. توانایی اورفئوس در نوازندگی و خوانندگی زبانزد بود و هیچ موجود جاندار و بیجانی تاب پایداری در برابر نغمههای او را نداشت. درختان، جنگلها، بیابانها و حیوانات وحشی در جنگلهای انبوه و خاموش کوهستانهای تراس هر گاه اورفه چنگِ نواخوانش را به صدا در میآورد به دنبالش حرکت میکردند؛ حتی صخرههای روی تپهها را نیز به حرکت درمیآمدند و مسیر رودخانهها عوض میشد. او توانسته بود پهلوانان کشتی آرگو را با چنگِ مسحورکنندۀ خود از آواز مرگبار سیرنها نجات دهد.
معشوق اورفئوس، اوریدیس نام داشت. هیچ گزارشی وجود ندارد که داستان دلدادگی آنها را برای ما روایت کرده باشد؛ اما میبایست این پیوند نیز از رهگذر پنجههای جادویی اورفئوس شکل گرفته باشد. آنها با هم ازدواج کردند ولی طولی نکشید که اورفه همسر خود را از دست داد. اوریدیس همراه با ندیمان خود به گردش در چمنزاری مشغول بودند که مردی به نام آریستائوس به دنبال او افتاد. اوریدیس هنگام گریختن، بیآنکه متوجه باشد، روی لانه یا ماری پا گذاشت و مار او را گزید. زهر در بدنش پخش شد و اوریدیس جان سپرد. اروفئوس در غم همسر خود به سوگ نشست. این فقدان چنان بر او سنگینی میکرد که تصمیم گرفت برای رهایی از آن کاری را انجام دهد که تا آن زمان هیچ انسان زندهای یارای آن را نداشت. او تصمیم گرفت به دنیای زیرین (جهان مردگان) برود و از خدایان بخواهد که اوریدیس را به او بازگردانند. اورفه با خود میپنداشت که میتواند با تکیه بر قدرت نوازندگی و نغمهخوانی خود دل خدایان را به رحم آورد و مجوز بازگشت معشوق خود را از آنان بگیرد.
در اسطورههای یونان، دنیای زیرین، قلمرو مردگان است و هر کس که به آن وارد شود دیگر بختی برای بازگشت از آنجا ندارد. اورفئوس پا به جهان مردگان گذاشت و شروع به نواختن چنگ خود کرد. اندوه و زیبایی موسیقیاش به حدی بود که موجودات جهان زیرین از حرکت ایستادند و «سربروس» سگ سهسر نگهبان دوزخ نیز آرام گرفت. هادس فرمانروای قلمرو مردگان به همراه همسرش پرسفونه پیش آمد تا به نغمۀ اورفئوس گوش بسپارد. او توانسته بود خدایان را به پذیرش خواستۀ خود وادارد. هادس و پرسفونه تحت تأثیر نغمهاش قرار گرفتند و اوریدیس را فراخواندند و به اورفئوس بخشیدند؛ اما یک شرط برای او قرار دادند:
اوریدیس میتوانست همراه اورفئوس از جهان مردگان خارج شود، اما:
اورفئوس حق نداشت تا پیش از رسیدن به جهان زندگان به پشت سر خود نگاه کند.
آنها به راه افتادند و از دروازۀ بزرگ هادس گذشتند و به دالانی رسیدند که آنها را از دنیای تیره و تار مردگان به سوی جهان دنیای زندگان به بالا میبرد. اورفئوس با وجود آنکه میدانست اوریدیس از پیِ او میآید آرزو داشت یکبار دیگر چهرۀ معشوق خود را ببیند و از آمدنش اطمینان حاصل کند. اورفه به جایی رسیده بود که تاریکی از میان رفته بود و هوا خاکستریرنگ مینمود. با شادمانی پای در جهان روشن زندگان گذاشت و لحظهای تردید کرد که آیا اوریدیس هنوز پا به پایش میآید یا خدایان او را فریب دادهاند. اورفئوس در تمام طول این مسیر با وجود آنکه در تحقق وعدۀ خدایان تردید داشت از نگاه کردن به پشت سر خودداری کرده بود. سرانجام تردید بر او غلبه کرد و بازگشت تا اوریدیس دلبند خود را ببیند؛ اما افسوس که اوریدیس هنوز پای در دنیای زیرین داشت و از تاریکی بیرون نیامده بود. اورفئوس او را در هوای نیمهروشن دید، دست دراز کرد تا او را به سوی خود بکشد… . اورفئوس تردید کرده بود و به اعتماد هادس و شرط او بیاعتنایی نشان داده بود و همین باعث شد اوریدیس را برای همیشه از دست بدهد. اوریدیس در تاریکی دنیای زیرین فروغلتید و تنها صدای «خداحافظ» او به گوش اورفئوس رسید. اورفئوس با ناامیدی کوشید به دنبالش برود و او را نجات دهد اما هرگز این اجازه را نیافت. او نمیتوانست برای بار دوم و زمانی که زنده است وارد دنیای زیرین شود. تنها، مغبون و سرافکنده به بالا بازگشت و از آن پس از آدمیان دوری گزید و سر به بیابانها و جنگلهای انبوهِ خاموش گذاشت و با چنگ خود همنوا شد. سرانجام، بنا بر یکی از روایتهای مشهور، گروهی از منادها ــ پیروان دیونیسوس ــ او را کشتند و تکهتکه کردند. اما حتی پس از مرگ نیز داستان اورفئوس پایان نیافت. گفته میشد سر و چنگ او در رودخانه افتاد و سر بریدهاش همچنان آواز میخواند.
ماجرای اورفئوس تنها یک داستان غمانگیز عاشقانه نیست. ما با مرور این داستان میتوانیم مرز باریک میان عشق، فقدان و اعتماد را لمس کنیم. او که توانسته بود با استعداد شگفتانگیز و موسیقی دلنشین خود دروازههای مرگ را بگشاید اما مغلوب تردید نابجای خود شد. یک پارادوکس رنجآور: او بر مرگ را شکست داد اما تردید بر او چیره شد و همهچیز را از او گرفت. اورفه قادر نبود به چیزی اعتماد کند که نمیبیند. میل به اطمینان، او را از آنچه برای دستیابی به آن پای در قلمرو مردگان گذاشته بود محروم کرد. هنر اورفئوس تمامی قوانین دنیای خدایان را به کرنش واداشت اما تردید نابههنگامی که به سراغش آمد ردای قهرمانی را از دوش او انداخت.
به همین دلیل اسطوره اورفئوس بعدها در ادبیات، فلسفه، روانشناسی و هنر بارها بازآفرینی شد: انسان گاهی چیزی را نه به این دلیل که از دسترسش خارج شده، بلکه به دلیل ناتوانی در اعتماد به حضور نادیدنیِ آن از دست میدهد.
اگر بخواهیم داستان اورفئوس را با تأکید بر نقش محوری خود او در از دست دادن معشوقش خلاصه کنیم باید بگوییم:
او در آستانۀ زندگی، اوریدیس را با نگاهی عاشقانه به دست مرگ سپرد.




