
رضا رضائی
تغییر منطق بهانهها و ظهور یک طرز فکر جدید
در حالی که پرونده هستهای ایران سالها محور اصلی مناقشات غرب با تهران بود، تحولات میدانی و اظهارات اخیر مقامات آمریکایی نشان از تغییر محسوس در اولویتهای گفتمانی واشنگتن دارد. دونالد ترامپ که زمانی خروج از برجام را با ادعای «بدترین توافق تاریخ» توجیه میکرد، اکنون از دریافت هزینه برای «نگهبانی» تنگه هرمز سخن میگوید. اما فراتر از این تغییر در لحن، نکتهای که زوایای پنهان تصمیمگیری در کاخ سفید را آشکار میسازد، آخرین اظهارات ترامپ در پاسخ به خبرنگاری است که پرسید: «شما ماههاست که ایران را بمباران میکنید. آیا این فقط یک وضعیت عادی جدید است؟»
ترامپ در پاسخ گفت: «ما ۱۹ سال در ویتنام بودیم. چهار ماه است که اینجا هستیم.»
این جمله کوتاه، دریچهای به ذهنیت حاکم بر کاخ سفید میگشاید که میتواند پیامدهای عمیقی برای منطقه و حتی خود آمریکا داشته باشد.
واکاوی ذهنیت ترامپ؛ «جنگ به مثابه عادت» و ریشههای اقتصادی آن
جمله ترامپ را باید در بستر تاریخی و اقتصادی آن تحلیل کرد. اشاره او به «۱۹ سال در ویتنام» – صرفنظر از اینکه این اشاره را در مقام مقایسه شکست یا پیروزی بدانیم یا صرفاً بهعنوان تأکید بر طولانی بودن حضور نظامی آمریکا در خارج از کشور – میتواند نشاندهنده نگاهی ابزاری و کماهمیت به هزینههای انسانی و مالی جنگ تلقی شود. ترامپ با این جمله، عملاً این پیام را منتقل میکند که «چهار ماه در قیاس با ۱۹ سال، چیزی نیست»؛ گویی که طولانیشدن جنگ، نه یک فاجعه، بلکه یک امر عادی و قابل پذیرش است.
یکی از عواملی که می توان در تبیین چنین رویکردی مطرح کرد، فشارهای مالی ناشی از بدهی فدرال و هزینههای بالای حضور نظامی آمریکا در خارج از کشور است. بر اساس دادههای وزارت خزانهداری آمریکا، بدهی ملی این کشور در ژوئیه ۲۰۲۶ از مرز ۳۶ تریلیون دلار عبور کرده است. جنگهای طولانی و پرهزینه در افغانستان، عراق و سوریه که بیش از ۸ تریلیون دلار به بدهی ملی افزود، نشان میدهد که ادامه درگیریهای نظامی، یکی از مهمترین عوامل تضعیف اقتصادی آمریکا محسوب میشود. اگر ایالات متحده هزینههای نظامی خود را کنترل نکند، تا سال ۲۰۳۰، هزینه بهره بدهی ملی از بودجه دفاعی پیشی خواهد گرفت.
در این چارچوب، طرح دریافت هزینه برای «نگهبانی» تنگه هرمز، میتواند زمینه تلاشی برای جبران کسری بودجه ناشی از جنگهای فرسایشی باشد؛ اما سؤال اینجاست که آیا چنین رویکردی، که با ادعای ترامپ با تامین مالی از سوی برخی کشورهای جنوبی خلیج فارس انجام می شود، راهگشاست یا مسیر را به سمت بحرانهای بزرگتر هدایت میکند؟
«سقوط امپراتوریها» از دریچه جنگهای بیپایان
مورخانی مانند پل کندی و جوزف نای، هشدار دادهاند که تداوم جنگهای فرسایشی و هزینههای سرسامآور نظامی، یکی از دلایل اصلی سقوط امپراتوریها در طول تاریخ بوده است. کندی در کتاب معروف خود «ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ» به صراحت نشان میدهد که «بیشتمدنی» یا گسترش بیش از حد تواناییهای نظامی و اقتصادی، مهمترین عامل زوال امپراتوریهایی مانند روم، اسپانیا و بریتانیا بوده است.
در شرایط کنونی، این واقعیت که آمریکا با بدهی ۳۶ تریلیون دلاری، کسری بودجه سالانه بیش از ۲ تریلیون دلار، و کاهش اعتبار بینالمللی خود مواجه است، این کشور را در وضعیتی مشابه با امپراتوریهای در حال افول قرار خواهد داد. ادامه جنگهای بیپایان در خاورمیانه، بدون چشمانداز روشن و با هدفگذاری بر منافع اقتصادی (مانند اخاذی از تنگه)، میتواند این روند افول را تسریع کند.
بهویژه اینکه اشاره ترامپ به ویتنام را میتوان به شیوههای مختلف تفسیر کرد؛ از جمله عادیسازی طولانی شدن درگیریها یا تأکید بر اینکه چهار ماه از نظر او زمان کوتاهی برای یک بحران نظامی است. با این حال، ویتنام نشان داد که برتری نظامی صرف، بدون درک عمق راهبردی و هزینههای سیاسی، نمیتواند تضمینکننده پیروزی باشد. این پرسش که آیا کاخ سفید بار دیگر در حال تکرار اشتباه ویتنام، اما این بار در خاورمیانه است، پرسشی است که بسیاری در دنیا آنرا مطرح میکنند.
درسهای تاریخ؛ از بهانه هستهای تا برجستهتر شدن نقش تنگه
مرور سابقه تقابلهای نظامی آمریکا و ایران، الگوی نگرانکنندهای را آشکار میسازد که با تغییر بهانهها اما تداوم شیوههای خصمانه همراه بوده است. در سال ۱۹۸۸، عملیات «آخوندک نمازگزار» که بزرگترین نبرد دریایی آمریکا از جنگ جهانی دوم محسوب میشود، با بهانه مینگذاری ایران در خلیج فارس و بدون وجود هرگونه تفاهم قبلی آغاز شد. سپس در سال ۲۰۲۴، حملات گسترده آمریکا و اسرائیل با محوریت توقف برنامه هستهای و کاهش توان موشکی ایران توجیه شد و حدود ۳۸ روز به طول انجامید.
اکنون اما، برخی اظهارات اخیر، از جمله سخنان ترامپ درباره دریافت هزینه برای تأمین امنیت تنگه، این برداشت را تقویت کرده است که اهمیت ژئوپلیتیکی هرمز در گفتمان واشنگتن پررنگتر از گذشته شده است. با این حال،بنظر می رسد تغییر لحن آمریکا بیش از آنکه نشانه تغییر هدف راهبردی باشد، بخشی از تاکتیک فشار برای افزایش اهرم مذاکراتی است. از این منظر، اظهارات تند سیاسی لزوماً به معنای تغییر قطعی در راهبرد بلندمدت واشنگتن نیست و باید آن را در چارچوب بازی فشار و مذاکره ارزیابی کرد.
نقض آشکار تفاهمنامه؛ عهدشکنی به مثابه یک عادت
مهمترین سند موجود در مناقشات اخیر، بند ۵ تفاهمنامه اسلامآباد است که عبور امن کشتیهای تجاری از تنگه هرمز را «بهصورت رایگان» برای مدت ۶۰ روز تضمین کرده بود. با این حال، حملات اخیر آمریکا به نقاط متعدد در جنوب ایران – که بهروایت مقامات کشور ما و گزارشهای بینالمللی، نقض بندهای ۱ و ۲ این تفاهمنامه نیز محسوب میشود – نشاندهنده رویکردی دوگانه است: امضای توافق برای فریب افکار عمومی و در عین حال ادامه عملیات نظامی برای تحقق اهداف راهبردی.
جمهوری اسلامی ایران بهصراحت اعلام کرده که حملات به کنارک ، چابهار ،قشم، سیریک، بندرعباس، جاسک، بوشهر، خنداب، ماهشهر، بهبهان، اندیمشک، دزفول، اهواز، آبادان و خرمشهر نه تنها نقض آشکار تفاهمنامه است، بلکه نشان از هدفگذاری سیستماتیک بر زیرساختهای دفاعی و لجستیکی دارد. رئیس مجلس ایران نیز نقضهای کلیدی آمریکا را شامل «نقض تردد شناورهای ایرانی در تنگه هرمز»، «ادامه تهدیدات نظامی»، «بازگرداندن تحریمهای نفتی» و «حملات به جنوب ایران» برشمرده است.
تحلیل الگوی حملات؛ از ساحل به عمق، با ذهنیت فرسایشی
بررسی جغرافیای اهداف نشاندهنده یک الگوی مشخص است: حملات از خط ساحلی آغاز شده و به تدریج به سمت عقبه در جنوب و جنوبغرب حرکت کرده است. این روند، این فرضیه را مطرح میکند که هدف دشمن، ایجاد فاصله میان خط دفاع ساحلی و عقبه لجستیکی ایران است. حمله به قشم، بندرعباس و جاسک در گام نخست، و سپس اهواز، اندیمشک و دزفول در گام بعدی، نشان از فرسایش تدریجی شبکه دفاع، پشتیبانی و انتقال دارد.
در این میان، چابهار به عنوان تنها بندر اقیانوسی ایران که به تنگه هرمز وابسته نیست، نقشی کلیدی در راهبرد جایگزین ایفا میکند. راهآهنهای شرق و شمالشرق نیز در صورت مختل شدن مسیرهای جنوبی، میتوانند بخشی از شبکه جایگزین انتقال کالا، سوخت و تجهیزات باشند. افزایش تنش در جنوب، عملاً اهمیت این کریدورهای شرقی را به عنوان «خطوط حیات جایگزین» برجستهتر میکند و ممکن است دشمن را به سمت هدفگیری یا تضعیف آنها سوق دهد.
با این حال، مهمترین پرسش این است که آیا این حملات، بخشی از یک طرح واحد برای محاصره کامل ایران است یا صرفاً مجموعهای از واکنشهای پراکنده؟ بر اساس گزارشهای تحلیلی از اندیشکدههای بینالمللی، «سقوط تفاهمنامه نشان از یک الگوی تکرارشونده در روابط آمریکا و ایران دارد: توافقات تاکتیکی نمیتوانند جایگزین تفاهم راهبردی شوند». از سوی دیگر، برخی تحلیلگران معتقدند «نه ایران و نه آمریکا حاضر به کنار گذاشتن کامل چارچوب تفاهمنامه نیستند و هر دو از فشار نظامی و اقتصادی برای تقویت موضع مذاکراتی خود استفاده میکنند».
جنگ به مثابه «وضعیت عادی جدید» و هشدار تاریخ
اظهارات اخیر ترامپ که «چهار ماه در ایران» را در قیاس با «۱۹ سال در ویتنام» ناچیز میشمارد، پرده از یک طرز فکر خطرناک برمیدارد که میتوان آن را «جنگزدگی مزمن» نامید. این نگاه که جنگ را به یک وضعیت عادی و پذیرفتهشده تبدیل میکند، در تناقض آشکار با منافع ملی آمریکا و ثبات منطقه است.
صرفنظر از اینکه تحولات اخیر بخشی از یک راهبرد از پیش طراحیشده باشند یا حاصل انباشت تصمیمهای مقطعی، نتیجه عملی آنها میتواند افزایش فشار همزمان نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک بر ایران باشد. از این منظر، تمرکز بر سناریوها، ارزیابی مستمر دادههای جدید و پرهیز از نتیجهگیریهای قطعی، برای تحلیل دقیقتر تحولات آینده ضروری است. تاریخ نیز نشان داده است که تصمیمهای راهبردی، بیش از آنکه با یک رویداد تعیین شوند، از برهمکنش مجموعهای از عوامل نظامی، اقتصادی، سیاسی و دیپلماتیک شکل میگیرند.
چشمانداز پیش رو؛ سناریوهای محتمل
بر اساس الگوهای موجود، سه سناریوی اصلی برای آینده نزدیک قابل تصور است. نخست، سناریوی ادامه فشار فرسایشی که با تداوم حملات محدود و هدفمند همراه خواهد بود و افزایش هزینههای نظامی و اقتصادی را برای هر دو طرف به دنبال دارد. دوم، سناریوی بازگشت به دیپلماسی که در صورت کاهش حملات و ازسرگیری مذاکرات غیرمستقیم، میتواند به کاهش تنش و بازگشت نسبی ثبات به منطقه منجر شود. سوم، سناریوی تشدید درگیری به جنگ تمامعیار که با استقرار گسترده نیروی زمینی، ایجاد خطوط تدارکاتی و آمادگی برای اداره مناطق اشغالی همراه خواهد بود و بحرانی منطقهای با پیامدهای جهانی را رقم میزند.
در شرایط فعلی، بهنظر میرسد سناریوی اول (ادامه فشار فرسایشی) محتملترین گزینه باشد، اما عوامل متغیر متعددی از جمله تحولات داخلی آمریکا (نزدیکی به انتخابات ۲۰۲۶)، واکنش ایران، و موضعگیری بازیگران منطقهای و بینالمللی میتواند مسیر را به یکباره تغییر دهد.
کلام پایانی
تاریخ نشان میدهد که تداوم درگیریهای پرهزینه، برای بسیاری از قدرتهای بزرگ با پیامدهای راهبردی و اقتصادی سنگینی همراه بوده است. اینکه تحولات کنونی نیز در همین مسیر قرار گیرد یا نه، به تصمیمهای سیاسی بازیگران و روند رویدادهای آینده بستگی دارد.
آنچه امروز قابل مشاهده است، الگویی از فشار فزاینده و چندوجهی است که در صورت عدم مدیریت هوشمندانه، میتواند به تدریج فضای مانور راهبردی ایران را محدود کند. با این حال، تأیید قطعی وجود یک «نقشه واحد» برای محاصره کامل، نیازمند شواهد مستقل و راستیآزماییشده بیشتری است که در شرایط فعلی در دسترس نیست. این تحلیل، صرفاً بر پایه قرائن موجود، سناریوهای محتمل را بدون جانبداری یا نتیجهگیری پیشدستانه، در معرض داوری مخاطبان حرفهای قرار میدهد.
—
منابع: دادههای وزارت خزانهداری آمریکا، گزارشهای اندیشکدههای بینالمللی، اظهارات رسمی مقامات ایرانی و آمریکایی، و تحلیلهای تاریخی از جنگ ویتنام و سقوط امپراتوریها.




