
رضا رضائی
۱۷۵ روز پس از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، یک واقعیت بیش از هر چیز خودنمایی میکند: جنگ دیگر فقط مسئله موشک و هواپیما نیست؛ به مسئلهای درباره هزینه جنگ، بازسازی، امنیت و آینده نظم منطقهای تبدیل شده است.
جنگ در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریه ۲۰۲۶) آغاز شد. ایران در پاسخ، توان موشکی و پهپادی خود را به کار گرفت و پایگاههای آمریکا و اهدافی در اسرائیل را هدف قرار داد. پس از ماهها درگیری، نه میتوان از پیروزی قاطع یک طرف سخن گفت و نه از شکست کامل طرف دیگر. آنچه روشن است، افزایش هزینه جنگ برای همه بازیگران است.
از اینجا یک پرسش اساسی مطرح میشود: اگر جنگ ادامه یابد، چه کسی حاضر است هزینه بیشتری بپردازد و اگر صلح فرا برسد، چه کسی هزینه آن را تأمین خواهد کرد؟
جنگی که قرار بود کوتاه باشد
آمریکا و اسرائیل جنگ را با این محاسبه آغاز کردند که ضربه به زیرساختهای نظامی و هستهای ایران میتواند اهداف آنها را در مدت کوتاهی محقق کند. اما واکنش ایران نشان داد که آسیب به بخشی از زیرساختها الزاماً به معنای از بین رفتن توان پاسخگویی یک کشور نیست.
حملات موشکی و پهپادی ایران، هزینه ادامه جنگ را برای اسرائیل و نیروهای آمریکایی در منطقه افزایش داد. واشنگتن نیز ناچار شد هزینه بیشتری برای دفاع از نیروهای خود، انتقال تجهیزات و حفظ آمادگی عملیاتی بپردازد.
بنابراین مسئله دیگر فقط میزان خسارت واردشده نیست؛ پرسش اصلی این است که ادامه جنگ برای کدام طرف پرهزینهتر شده است.
صورتحساب جنگ برای آمریکا
هزینه جنگ آمریکا بسیار فراتر از خسارت به چند پایگاه نظامی است.
تلفات و مجروحان، مصرف موشکها و رهگیرها، آسیب به تجهیزات، فشار بر ناوگان هوایی و دریایی، پروازهای مداوم جنگندهها و هواپیماهای سوخترسان و هزینه نگهداری و جایگزینی تجهیزات، همگی بخشی از این صورتحساب هستند.
حتی هواگردی که در عملیات از بین نمیرود، با افزایش ساعت پرواز، استهلاک و کاهش عمر عملیاتی، هزینه ایجاد میکند. استقرار طولانی ناوها و نیروهای پشتیبانی در منطقه نیز بدون نیاز به وارد شدن خسارت مستقیم، هزینه سنگینی بر بودجه نظامی آمریکا تحمیل میکند.
در نتیجه، واشنگتن ناچار است یک پرسش دشوار را پاسخ دهد: آیا ادامه جنگ و حضور نظامی در منطقه، ارزش هزینهای را که برای آن پرداخت میشود دارد؟
اینجاست که «خرید صلح» معنا پیدا میکند
از این زاویه، پایان جنگ ممکن است صرفاً نتیجه یک توافق سیاسی نباشد و به یک معامله بزرگ اقتصادی و امنیتی تبدیل شود.
ایران به سرمایه و بازسازی نیاز دارد. کشورهای عربی خلیج فارس ثبات میخواهند. اسرائیل به تضمین امنیتی نیازمند است و آمریکا نیز باید درباره هزینه ادامه حضور نظامی خود در منطقه تصمیم بگیرد.
در چنین شرایطی، صلح چیزی نیست که فقط ایران برای آن امتیاز بدهد. هر طرف باید چیزی روی میز بگذارد.
در همین چارچوب، گزارشهایی درباره ایجاد صندوقی با ظرفیت حدود ۳۰۰ میلیارد دلار برای سرمایهگذاری و بازسازی ایران مطرح شده است. اگر چنین طرحی عملی شود، بعید است صرفاً به شکل کمک بلاعوض باشد. سرمایهگذاری در انرژی، حملونقل، زیرساخت و تولید میتواند در برابر ثبات، تضمینهای سیاسی و ترتیبات امنیتی انجام شود.
به این ترتیب، پول صلح میتواند همزمان ابزار بازسازی و ابزار نفوذ باشد.
چرا کشورهای عربی ممکن است هزینه صلح را بپردازند؟
برای کشورهای عربی خلیج فارس، ادامه جنگ فقط یک مسئله امنیتی نیست؛ تهدیدی مستقیم برای اقتصاد آنهاست.
تنگه هرمز، قیمت انرژی، بیمه کشتیرانی، سرمایهگذاری خارجی و پروژههای بزرگ اقتصادی همگی از بیثباتی منطقه آسیب میبینند.
بنابراین ممکن است برای برخی کشورهای عربی، پرداخت بخشی از هزینه صلح ایران ارزانتر از تحمل هزینه ادامه جنگ باشد. البته آنها نیز بدون دریافت تضمین وارد چنین معاملهای نخواهند شد. امنیت خلیج فارس، برنامه موشکی ایران و ترتیبات امنیتی آینده منطقه احتمالاً بخشی از این معامله خواهد بود.
چین؛ متغیری که نمیتوان نادیده گرفت
موضع چین نیز در این معادله اهمیت دارد. پکن در بحران ایران و آمریکا بر حل اختلافات از مسیر سیاسی و مخالفت با فشار و تحریم یکجانبه تأکید کرده است.
اهمیت چین فقط سیاسی نیست. این کشور یکی از مهمترین خریداران انرژی ایران است و روابط اقتصادی تهران و پکن بخشی از توان ایران برای کاهش اثر تحریمهای آمریکا را تشکیل میدهد.
به همین دلیل، تحریم دیگر لزوماً به معنای قطع ارتباط ایران با اقتصاد جهانی نیست. اگر فشار اقتصادی نتواند ایران را به پذیرش خواستههای واشنگتن وادار کند، ارزش ادامه این فشار برای آمریکا کاهش مییابد و تحریم بیشتر به ابزار چانهزنی تبدیل میشود تا سلاحی تعیینکننده.
چرا توافق جدید با گذشته فرق دارد؟
مشکل تهران فقط بیاعتمادی نیست؛ تجربه بیاعتمادی است.
خروج آمریکا از برجام نشان داد که حتی یک توافق بینالمللی نیز از تغییر سیاست واشنگتن مصون نیست. به همین دلیل، بعید است وعدههای جدید آمریکا بهتنهایی بتواند افکار عمومی ایران را قانع کند.
توافق آینده، اگر قرار باشد در ایران قابل پذیرش باشد، باید تفاوتی ملموس با گذشته داشته باشد. ایران باید چیزی دریافت کند که مردم بتوانند آن را ببینند و اندازه بگیرند: رفع تحریم، امکان فروش نفت، دسترسی مالی، سرمایهگذاری و منابع بازسازی.
در مقابل، آمریکا و متحدانش نیز باید منافعی داشته باشند که خروج از توافق را برای آنها پرهزینه کند.
محور منطقهای؛ مسئلهای که حذف نمیشود
هیچ توافقی میان تهران و واشنگتن در خلأ شکل نمیگیرد.
لبنان، یمن و عراق همچنان بخشی از معادله امنیتی منطقه هستند. در یمن، توان انصارالله برای تأثیرگذاری بر امنیت بابالمندب و دریای سرخ اهمیت دارد. در لبنان و عراق نیز گروههای همسو با ایران همچنان بخشی از ساختار سیاسی و امنیتی این کشورها هستند.
از سوی دیگر، جنگ نشان داده است که ایران برای دفاع مستقیم از خاک خود بیش از همه به توان موشکی، پهپادی و موقعیت راهبردی خود تکیه دارد.
بنابراین، هر توافق پایدار ناچار است علاوه بر پرونده هستهای، ترتیبات امنیتی منطقه را نیز دربرگیرد.
مسئله اصلی اعتماد نیست؛ تضمین است
در تهران مسئله این نیست که کسی ناگهان به آمریکا اعتماد کند. مسئله این است که آیا میتوان توافقی ساخت که حتی بدون اعتماد نیز دوام بیاورد؟
پاسخ میتواند در درهمتنیدگی منافع باشد. اگر ایران از توافق سرمایه، تجارت و امکان بازسازی به دست آورد و همزمان آمریکا، کشورهای عربی و حتی اسرائیل از کاهش هزینههای جنگ و افزایش ثبات منطقه سود ببرند، خروج از توافق برای همه طرفها هزینه خواهد داشت.
در چنین شرایطی، تضمین توافق نه فقط یک امضای سیاسی، بلکه مجموعهای از منافع اقتصادی و امنیتی خواهد بود.
صلحی که باید قیمت داشته باشد
شاید مهمترین تفاوت این جنگ با توافقهای گذشته همین باشد.
اگر جنگ جاری هزینههای انسانی، نظامی و اقتصادی قابل توجهی برای آمریکا و متحدانش ایجاد کرده باشد، محاسبه ادامه درگیری تغییر میکند. ایران نیز در برابر امتیازهایی که میدهد، باید دستاوردی واقعی دریافت کند.
صلح آینده، اگر شکل بگیرد، احتمالاً نه بر پایه اعتماد، بلکه بر پایه محاسبه هزینه ساخته خواهد شد.
ایران باید بداند صلح به معنای تسلیم نیست. آمریکا باید بداند جنگ بعدی میتواند بسیار پرهزینهتر باشد. کشورهای عربی باید بدانند ثبات منطقه ارزش سرمایهگذاری دارد و اسرائیل باید بپذیرد که امنیت پایدار تنها با عملیات نظامی به دست نمیآید.
در نهایت، پرسش اصلی این است:
اگر توافق شکسته شود، چه کسی بیشتر ضرر خواهد کرد؟
اگر پاسخ به این پرسش بهگونهای باشد که شکستن توافق برای همه طرفها پرهزینه شود، «خرید صلح» دیگر صرفاً یک تعبیر سیاسی نخواهد بود؛ بلکه میتواند به منطق اقتصادی یک صلح پایدار تبدیل شود.




